این چند روز کاملا امیدم را از دست داده بودم و نمی دانستم که باید خدمت سربازی را به کجای ایران بزرگ و عزیزم بروم، هر کس را می دیدم چیزی درباره سربازی می گفت، هر کس جایی را می گفت خوب است و جایی را می گفت بد. با کمک خدا جای نسبتا خوبی افتادم
، خدا را صد هزار مرتبه شکر.
به هر حال هر کاری را تا خدا نخواهد درست نمی شود. من واقعا خدا را حس کردم، خدا هست و همه ما را می بیند و همیشه از ما مراقبت می کند.
امیدوارم خدا من را ببخشد، امیدوارم پدر و مادرم حلالم کنند. امیدوارم در این روز های نزدیک ماه رمضان خدا از همه تقصیرات من و همه انسان ها بگذرد.
1/6/1390 اعزامم به قزوین است یعنی 23 روز دیگر.
هر دم این بانگ بر آریم از دل، وای این شب چقدر تاریک است / ندایی زمزمه گویان گوید، اندکی صبر، سحر نزدیک است.
خدا دوستت دارم. 
برچسبها: خاطره ها, خدمت سربازی