Archive for نوامبر 2004

به آینده می نگرم…

نوامبر 27, 2004


دیگر نه آرزویی دارم و نه کینه ای.
آنچه در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود.
در زندگانی آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان.
من هیچکدام از آنها نشدم.
زندگانیم برای همیشه گم شد. من خودپسند، ناشی و بیچاره به دنیا آمده بودم.
حال دیگر غیر ممکن است که برگردم و راه دیگری در پیش بگیرم.
دیگر نمی توانم دنبال این سایه های بیهوده بروم، با زندگانی گلاویز بشوم، کشتی بگیرم.
شماهایی که گمان می کنید در حقیقت زندگی می کنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید؟
من دیگر نمی خواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم. نه به چپ بروم و نه به راست.
می خواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش کنم.
کتاب:زنده به گور از صادق هدایت

سرزمین عشق

نوامبر 26, 2004


به سرزمینی که گر چه تو نیستی اما خیال تو در آسمانش پر میزند
به آنجا که غروبش بوی رفتن تو و طلوعش رنگ بی باز گشتی توست
سرزمینی که همه جایش بوی غم دارد
اما عزیز دل می دانی که غم تو نیز آوای زیبای زندگی من است.
آری من بی تو و در انتظار باز گشت محال تو به زندگی در این دنیا عادت کردم.
وتو چه خوب مفهوم عادت را می دانی
چون به یاد دارم روزی را که به من گفتی:به من عادت نکن
شاید آن روز باید به معنای این واژه پی می رسیدم که تو مسافری
واز شهر دل من کوچ خواهی کرد
تا همان ابدییتی که من در انتظارش نشسته ام
و تو چه زیبا معنای انتظار را می دانی!
چرا باز روزی را به خاطر دارم که گفتی:
هرگز منتظر کسی نمان
و معنای این واژه همان سفر بی بازگشت تو بود.
اما من از هر آنچه که خواستی به من بیاموزی تنها عادت و انتظار را آموختم.
اما میدانی پشیمان نیستم، چون آنچه در مکتب تو
آموختم مرا ماندنی کرد.
مانده ام تا همیشه منتظر تو بمانم….

هر روز روز تولد توست

نوامبر 25, 2004

هر روز روز تولد توست، اگر واقعا تصمیم بگیری آن روز را به نفع خودت تغییر دهی!
تاریخ تولد فقط یک وسیله است که فراموش نکنی ، آمدنت را !
هر روز. . .روز تولد توست.. .روز من . . . روز ما
اگر بر این باور باشی که با آغاز طلوعی دوباره ، این تویی،که روز را برای خویشتن خویش شروع می کنی.
آن روز ، روز تولد توست !
روزی که تو گرداننده آن باشی روز تو خواهد بود.
این تویی که در هر روز به وجود می آیی،
تاریخ تولد برای یادآوری وجود و حضور پر ارزش توست،
و صبح آغاز شده اکنون یادآوری می کند ،
که تو ارزشمندی و باید به کمال برسی ، تغییر دهی و تغییر کنی.
ببینی و باور کنی هر آنچه در وجود ت می یابی و می پنداری !
هر روز. . .روز تولد توست. . .روز من . . . روز ما
من در هر سپیده دم به دنیا می آیم و با هزاران هزار امید ،
هزاران نوید و هزاران عشق به ساعت و لحظه ای که در آنم می اندیشم.
و هر شب از دنیا می روم با هزاران نوید که برای سلامتی داشتم و سعادتی که دارم ،
که در چنین آرامشی،
در چنین{سکوتی به عشق وجودم فکر کنم و خود را متعلق به کسی ،
به وجودی بدانم که بی او هیچ و با او همه چیز هستم!}
و شاهد تک تک لحظه های عاشقانه باشم!
پس به عشق بیاندیش ، به شادمانی و شادمانه زندگی کن!

کاشکی یک روز میومدی

نوامبر 22, 2004


کاشکی یه روز میومدی کنارم
کاشکی اون لحظه فقط بوی تو رو حس می کردم
کاشکی یاد خاطراتمون میوفتادی
کاشکی درد منو حس میکردی .
کاشکی درمونی واسش داشتی .
کاشکی از همون روز اول به من گفته بودی.
کاشکی هزار بار به یادم نمی اومدی.
کاشکی منو به یاد خیلی چیزا نمینداختی …
چـــــــــرا ما از هم دوریم ؟
بدون چشمهایم چه کنم ؟
آنقدر دلم تنگ است که دیگر آسمان درونش جا نمیشود …
انقدر دلم تنگ است که ستاره ها هم جایی ندارند …
فقط تو مانده ای و عشقت …
نمی خواهم ، هیچکدام از تحفه هایت را نمی خواهم
فقط بیا
بیا و دلم را دریاب و غربت گونه هایم را
تو که نیستی انگار تمام نسترنها مرده اند
اقاقیها بالا نمی روند
حتی گربه همسایه هم نمی دوود .
همه ساکن
همه صامت
بیا
دلم تنگ است . بیا …

همکلام!…

نوامبر 20, 2004


به او گفتم:
دوست میداشتی در عبور خیالی عاشقانه ظهور یابم
با صدایی گرم و آرام گفت: آری
به او گفتم:
دوست می داشتی با انگشتان خسته ام که رنگ مرکب و قلم بر خود گرفته
گونه های لطیف و مهتابیت را لمس کنم
با صدایی گرم وآرام گفت:آری
به او گفتم :
دوست میداشتی از گرمای دستان گرم و خسته ام
در دستان سرد وظریفت تمام گرمای قلبم را بریزم
به او گفتم:
دوست میداشتی غزل عاشقانه ای را با من هم صدا شوی
آرام آرام بامن هم آوا شوی
پرنده گان را با این آوا آشنا کنی
ابر را آسمان را
باران و ماه را
زمین را
کوچه پس کوچه های سرد و تاریک شهر را
قلب های خسته کودکان تیسه گرد را
دوست می داشتی نفس رنگها را یک به یک زند گی کنی . گه زرد..گه آبی..گه سرخ.. گه سیاه..گه خاکستری…..
دوست می داشتی قلب خسته و سرشار زمین را
می خواندی خط به خط واژه به واژه
دوست می داشتی در پرسه های عاشقانه اولین ترانه باشی
بر لب دلباخته گان همیشگی
دوست داشتی نگاهم را با نگاهت در گیر کنم
واز برق این نگاه آتشی افروزم
و بسوزانم و بسوزانی همه هیمه های
نفرت حسرت تنهایی
و غم را
در این آتش
دوست داشتی آتشی باشم بسوزانمت
لایه لایه خاکستر شوی وبا باد عاشق
چون گردی
در هفت منظومه در من پراکنده شوی
گفتم :آری دوست می داری اینان همه را با من
صدایی نبود حتی سرد حتی خاموش
آیا او در هفت منظومه در من…….
خیالم باطل بود
او از دور دست با لبخندی تلخ
چون کنایتی از دیوانگی مرا خواند و
رفت………..

بگذار کودکانه کبوتر! بگیرمت ….

نوامبر 19, 2004


دراین غزل نشسته ام از سر بگیرمت…
شاید به موج این غزلم در بگیرمت….
نه تو شکار هستی و نه من شکارچی…
بگذار کودکانه کبوتر! بگیرمت ….

زندگی یه بازیه!

نوامبر 18, 2004


زندگی یه بازیه!
رسم بازی اینه که یا باید دلتو بدی یا دلی رو بدست بیاری …(هم ممکنه شکست بخوری هم پیروز بشی)
اگه تونستی دل کسی رو که دلتو بهش دادی بدست بیاری برنده ای…
اما بدون خیلی سخته …… خیلی….آره بیش از چیزی که فکر می کنی
احساس یه بازنده رو دارم که دلشو تو این بازی باخته فقط گاهی وقتا جای خالی دلم واسه دلم تنگ میشه.
(ای روزگار ) (اما اصلاً پشیمون نیست! )
***************************
چند جمله در مورد زندگی!!
زندگی یعنی عشق. عشق یعنی زندگی. زندگی یعنی رسیدن به کمال. زندگی یعنی رسیدن به دوست. زندگی یعنی رسیدن به ابدیت. زنگی چیزی نیست که بشود آن را توصیف کرد همانطور که عشق نیز غیر قابل توصیف است.
زندگی یعنی محو شدن در عشق او. در عشقی جاودان. یعنی رسیدن به مطلوب بینهایت.
زندگی یعنی رسیدن به خدا
***************************
زندگی آمدن و رفتن ماست
زندگی خاک گل کوزه گر است
زندگی جوی روان در پس یک دیوار است
نام دیوار زمان را بسپارید به یاد
روزی این دیوار گلی فرو می‌ریزد
آن روز را بسپارید به یاد

سلام پاییز…

نوامبر 14, 2004


سلام پاییز
یه شب که هوای دلم بارونی و ابری شده بود چشامو بستم
تو رو حس کردم و آروم شدم
آروم آروم
بود یا نبودت واسم آرامش دهنده بوده و هست
همیشه یادت مثل یه ناجی با من بوده و هست
پاییز حالا که اومدی بزار یه چیزی اعتراف کنم
خیلی دوست دارم
دیگه هرجای دنیا که باشی تو وجود منی
تمام لحظه هام تویی پس منو تنها نگذار
پاییز حالا بگو ببینم دوستم داری؟
واسه خودتم که شده باید هوای دلم پاییزی بشه
خوشحالم که اومدی
حالا دیگه میدونم واقعا کنارمی
آخه من متولد فصل خودت هستم
من متولد پاییزم
فصل هجوم عشق
فصل اثبات عشق …………

سیب باغچه همسایه…

نوامبر 10, 2004


تو به من خندیدی!
و نمی دانستی من به چه دلهره,از باغچهء همسایه سیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دو ید.
سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و سالهاست هنوز خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من در اندیشه این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت…
سیب نداشت……
شعر زیر رو یک نفر در جواب شعر حمید مصدق نوشته:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلــهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی،
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی که
باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است!

من به تو خندیدم
تا که باخنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را…
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من
آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو
تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم:
«که چه می شد اگــر باغچه خانه ما سیب نداشت؟؟!!!»

…مسافری از جنس عشق

نوامبر 7, 2004


می دونم همتون خوندیدش ولی هربار آدم میخوندش یه لطفی داره واسه خودش :
هر کجا هستیم همه چیز از آنِ ماست تا بهتر و والاتر زندگی کنیم.
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ،زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
و از ما می خواهد که زندگی را دوست بداریم:
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازهء مرگ
زندگی چیزی نیست که لب طاقچهء عادت از یاد من و تو برود.

***************
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون»است.
رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.

بوی زمستان…

نوامبر 6, 2004


امروز رفتم تو حیات بوی زمستون مستم کرد. یه دفعه دیدم بوی زمستون می یاد.
گفتی که باغ عشق بهشت است……
گفتی بهارش همه سبزی،همه شاد یست….
گفتی که تابستان در آن نیست ،پائیزش زیباست….
اما با زمستانش چه کنم؟؟؟

-==تاریخچه دبیرستان ادب==-

نوامبر 3, 2004

خوش آن روزی که با دوستان بودیم
که در شادی و غم همیار بودیم
غم هم را به جانها می خریدیم
که در هر لحظه با هم یار بودیم
سالها رفت و هنوز خاطره هایش باقیست
وندرین دل همه اش دریاست…….

خیلی می خواستم این مطلب را بنویسم اما سایت مدرسه خراب بود و حالا دیگه گذاشتم.
آقای دکتر بروس درحدود سال1870 میلادی از طرف انجمن (C.M.S) مامور بود به هندوستان برود . هنگامی که به اصفهان وارد شد مصادف با قحطی(سال 1288 قمری ) بود از رفتن به هندوستان منصرف و در جلفا برای نگهداری اطفال فقیر مشرف به مرگ اقامت کرد.
دارالایتامی تاسیس نمود که بعداً به مدرسه تبدیل شد و این اساس کالج گردید .
پس از دکتر بروس ،اسقف استیورت در سال 1894 به اصفهان وارد شد.
و مدرسه را از جلفا به شهر در خانه امین الشریعه واقع در چهار سوق شیرازی ها منتقل کرد .
اسقف استیورت در سال 1911 ایران را ترک و در همان سال در انگلستان فوت کرد . پس از او آقایان الیس و واکر ولینتن به ریاست رسیدند
پس از فوت استیورت مبلغی پول جمع آوری شد و اولین ساختمان کالج در سال 1913 شروع گردید و مدرسه در سال 1314 به عمارت جدید به نام اسقف استیورت مموریل کالج نامیده شد.
طبق امریه ی دولت ایران درسال 1940 که تمامی مدارس خارجی باید بسته شود پس از مذاکراتی کالج با اثاثه اش به دولت ایران فروخته شد و از آن به بعد تحت نظر مستقیم وزارت فرهنگ قرار گرفت.
در سال 1312 به دستور رضا شاه نام استیورت مموریل کالج به دبیرستان ادب تغییر یافت.
اسقف تامسن و آقای آیلیف آخرین روسای دبیرستان بودند و تا سال 1319 که دبیرستان به وزارت فرهنگ منتقل شد در این مقام باقی بودند
در سال 1319 از طرف اداره فرهنگ که ریاست آن با آقای دکتر مهدی بیاتی بود آقای منصور منصوری که یکی از کارمندان لایق و دانشمند فرهنگ بود به ریاست دبیرستان و آقای حسین عریضی به عنوان معاون انتخاب شدند.
آقای منصوری تا مرداد ماه سال 1321 در این سمت بودند و پس از ایشان در زمان ریاست آقای احسنی ریاست دبیرستان به عهده ی آقای بدر الدین کتابی که ایشان هم ازکارمندان شایسته وبا تقوای وزارت فرهنگ بودند محول گردید.
آقای کتابی تا مهرماه 1326 در این سمت بودند و بعد از ایشان آقای حسین عریضی مسئولیت دبیرستان را پذیرفتند. روسای بعدی هم به ترتیب بودند. که آخرین آنها جناب آقای قیصری هست و قبل از ایشون آقای منوچهری بودند که من سعادت این را داشته ام که در زمان این دو در این دبیرستان بوده ام.

یا علی (ع)

نوامبر 3, 2004


بیا ای دل از این جا پر بگیریم
ره کاشانه ی دیگر بگیریم
بیا گم کرده ی دیرین خود را
سراغ از لاله ی پرپر بگیریم
***********
سپیده سر زد و گلگون شد افسوس
سر و روی علی در خون شد افسوس
زمین هر چند بی حجت نماند…….
عدالت با علی مدفون شد افسوس…

زندگی یعنی….

نوامبر 2, 2004


زندگی یعنی….
زندگی یعنی نگاه کودکی/ سادگی شعرهای رودکی
زندگی یعنی جهش / یعنی پرواز و پرش
زندگی یعنی وا شدن / از میان غنچه پیدا شدن
زندگی یعنی طلوع یا سها / بازی با موسیقی و آواز ها
زندگی یعنی تکاپو / شادی یکتا بچه آهو
زندگی یعنی دلی را شاد کردن / اشک را از گونه‌ای پاک کردن
زندگی یعنی صدای عشق شنیدن / غم و اندوه را ندیدن
زندگی یعنی گل خورشید چیدن / دستی بر برگش کشیدن
زندگی یعنی سختی کشیدن / سرد و گرم روزگار را چشیدن
زندگی یعنی کتاب قصه خواندن / جمله‌ای زیبا به روی لب نشاندن
زندگی یعنی قدم برداشتن / بوته نیلوفری را کاشتن
زندگی یعنی سرودن / به هر جا پر گشودن
زندگی یعنی با همه همدل شدن / نقل یک محفل شدن
زندگی هر چه که هست / ما در آن شناوریم
ذره ذره کارمان / ما از اینجا می‌بریم
چه بخواهیم و نخاهیم ما به دنیا آمدیم / با یک دنیا آرزو از آسمان‌ها آمدیم
ما از آن آسمانیم روحمان آبی است / شبهای قصه هامان همیشه مهتابی است
زندگی را بو کنیم / هر چه داریم در دلمان رو کنیم
آبی و سرزنده و مغرور باشیم / در طی این بازی زندگی پر شور باشیم

وطن ویرانه…

نوامبر 1, 2004


وطن ویرانه از یار است یا اغیار یا هر دو؟
مصیبت از مسلمان هاست یا کفار یا هر دو؟
همه داد وطن خواهی زنند، اما نمی دانم
وطن خواهی به گفتار است یا کردار یا هر دو؟
وطن را فتنه ی مسند نشینان داد بر دشمن
و یا این مردم بی دانش بازار یا هر دو؟
کمند بندگی بر گردن بیچارگان محکم
زبند سبحه شد یا رشته ی زنار یا هر دو؟
وکیل از خدمت ملت تغافل می کند عمدا
و یا باشد وزیر از مملکت بیزار یا هر دو؟
وکیلان و وزیرانند خائن، فاش می گویم؛
اگر در زیر تیغم یا به روی دار یا هر دو!
تو را روزی به کشتن می دهد ناچار، لاهوتی
زبان راستگو یا طبع آتشبار یا هر دو!

«ابوالقاسم لاهوتی»