Archive for دسامبر 2004

عاشقی چه رنگه؟

دسامبر 30, 2004


اگر از من تو بپرسی رنگ عاشقی چه رنگه؟من میگم رنگ سیاه اما باز برام قشنگه! تو همونی که میگفتی همیشه پیشم می مونی چرا قلبمو شکستی؟ چرا از من گریزونی؟! باور نداره قلبم وقت وداع رسیده انگار که غم آتشی بر پیکرم کشیده!
دونه دونه روی ناودون قطره های سرد…
بارون بی تو اما یه کویرم تو نباشی من میمیرم !
قطره قطره چکه چکه اشک آسمون می باره گله دارم از خداوند اگر باز تو رو نیاره دونه دونه قطره قطره چکه چکه ذره ذره ! توی خوابم نمی دیدم.
که یه روز از تو جدا شم ! چرا قسمت من این بود که گرفتار تو باشم؟! نمی دونی که جداییت واسه من معنی درده. خونه بی تو مثل زندون ! خونه بی تو سرد سرد…
غمها را به خاطرت میستایم….
من عاشقم به آنچه که ندارم و دیگر هرگز بدست نخواهم آورد. بآنچه نابود شد . به آنچه که از هم گسست به آنچه که از هم گسست . به آنچه که حتی از دورترین نقطه فکرم گریخت.
من مجنونم به آن که بیش از همه زجرم داد و کمتر از همه دوستم داشت .به آن که بدست فراموشیم سپرد و گریخت . به آنکه از من گسست و از من برید.
من شاهدم بر آن چه که در نیمه های شب خموش و آرام به نام اشک گرم و لرزان بر گونه ام سرازیر شد.
بر ستمکاریهای دنیای دون . بر نیرنگها و فریبها .
من دورم از خوشی ها و شادی ها . سعادتها و نیک بختیها . از آن چه شور و شعف میافریند و دلها را به زندگی امیدوار می سازد.
از آن چه برق اشک شادی ها را در چشمها منعکس می کند.من خموشم به زیر نگاه های یاس آلود دیگران در مقابل ستمها روزگار . «من حسرتم در برابر بدست آوردن او … در برابر یاد آوری محبت ها و غم های او در پیش خاطرات شیرین گذشته .
«من گریزانم از آفرینش از آنکه بوجودش آورد در قلبم جایگزینش کرد و بعد یکباره با پاره ای از قلبم یکجا برد. از آن که رنج را آفریددر قبال خوش بختی .
خوش بختی رانمی خواهم غمها را به خاطرش می ستـــــــــایم…
______________________
دل نوشت:
من پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد،آرام آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
*فروغ فرخزاد*

Advertisements

رفتن به تهران؟؟

دسامبر 30, 2004

دیشب زِ تِهرون اومِدم**********خَسته و نالون اومِدم
هرچی بوگوی پَکر بودم*********پَشیمون اِز سفر بودم
از سَرگِرفته تا به پام *********خُورد خَمیر بود همه جام
یه هفته پیش با دِلخوشی*******گفتم به خود که چَکُشی
یه سَری به تِهرون میزنَم********خُب همه جاشا می بینم
سِیر و سیاحِت می کونم *******آ اِستراحِت می کونم
ِدلم یه قدری وا میشه**********از رنجی کار رها میشه
اَز ُرفقای تِهرونی!**************از خویشاقوما جون جونی!
یه دیدنی به جا کونم***********حاجَتی دل روا کونم
خدای یکتا میدونه**************که پاک شدم من دیونه
یه حاجتم روا نشد*************یه َدردی من دوا نشد
یه تِهرونی شلوغی بود*********شهر شلوغ پلوغی بود
هر جا که آدم پا میذاشت *******فقط یه زَرق و َبرقی داشت
اَسبابی گول بود همه جاش******آوَه!! تِلهِ پول بود همه جاش
خیابوناش غُلغله بود************کوچاش پُر از ِولوِله بود
آدم تو اونجا لول می ِزد**********ماشین و دوچرخه وول می زِد
از اون همه ماشین چه سود******یه تاکسی خالی نبود
صَفی اتو بوس سَوارشون *******از اینجا بود تا جُوشِقون
هر کی روان تو صَف می شد*****وقتی خوشِش تلف می شد
یه اتوبوس که می رسید*********صد تا آدم توش می تِپید
اون ماشین های پُرِ ِز دود********جونا را به لب رسونده بود
یه روز توی خیا بوناش **********روان بودم یواش یواش
یه جیب بوری !! *************جیبَمُو برید!!!؟؟؟؟؟؟
جیبمو بُرید و وَر مالید(فرار کرد) ****یکباره اونجا لات شدم
بی پول و سور و سات شدم******ساعتی نازنینمو
دقیق و وقت بینمو *************فروختم و با چند تومن
خودما رسوندم به وطن***** ****وقتی به منزل رسیدم
این سخن از دل شنیدم *********قربونی اصفهانمون
شهر پُر آب و نونمون ***********زندگی توش چه آسونه
راحتی جون اِنسونه ************هر کی تو اون مَکون داره
هر چی بخواد تو اون داره ********این شهر شهر زندگی
>>

عشق چیست؟

دسامبر 30, 2004

شاگردی از استادش پرسید:» عشق چست؟»
استاد در جواب گفت:»به گندم زار برو و پر خوشه ترین
شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته
باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: «چه آوردی؟»
و شاگرد با حسرت جواب داد:
«هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به
امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .»
استاد گفت: «عشق یعنی همین!»
شاگرد پرسید: «پس ازدواج چیست؟»
استاد به سخن آمد که:» به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور.
اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!»
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:
«به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم.
ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.»
استاد باز گفت: «ازدواج هم یعنی همین!!»

پرواز بدون بال

دسامبر 23, 2004


هر کس به دنبال چیزی میگردد ، چیزی که کاملش کند
(اما)آنرا در عجیب ترین جاها پیدا میکنی
جاهائی که هرگز فکرش را نمیکردی
بعضی آن را در چهره فرزندانشان می یابند
بعضی ها آن را در چشمان عاشقانشان می یابند
چه کسی می تواند لذت آنرا منکر شود
وقتی آن چیز خاص را پیدا کردی
می توانی بدون بال پرواز کنی
بعضی ها آن را در این می بینند که هر روز صبح (خوشبختی های خود را) با دیگران تقسیم کنند
بعضی ها آن را در خلوت تنهائی خود می یابند
آن را می توان در کلمات دیگران بیابی
یک خط ساده می تواند تو را به خنده یا گریه بیاندازد
آن را در عمیق ترین دوستی ها می یابی
زمانی که قدر همه زندگی ات را بدانی
و وقتی که معنی واقعی آن را بیابی آن چیز خاص را یافته ای
آن وقت می توانی بدون بال پرواز کنی
پس اگر چه ممکن است غیر ممکن به نظر برسند
اما باید برای هر آرزوئی که داری بجنگی
پس چه کسی می داند کدامیک از آرزوهائی که گذاشتی از دست بروند
می توانستند تو را کامل کنند
خب ، برای من آن این است که کنار تو برخیزم
که ببینم خورشید بر چهره ی تومی تابد
که بدانم میتوانم بگویم دوستت دارم در هر مکان و هر زمانی
اینها فقط چیزهای کمی هستند که تو را از آن من می کنند
و این مانند این است که بدون بال ها پرواز کنی
زیرا تو آن چیز خاص من هستی ،
من دارم بدون بال پرواز می کنم
تو جائی هستی که زندگی من از آنجا آغاز می شود
تو جائی خواهی بود که در آن جا پایان می یابد
دارم بدون بال پرواز می کنم
و این لذتی است که تو برایم به ارمغان آورده ای
دارم بدون بال پرواز می کنم
_________________________________________
پی نوشت: ترم اول پیش دانشگاهی هم تمام شد و دیگه امتحانات شروع میشه من دیگه یک مدتی نمینویسم اما زیاد نیست حدود 20 روز .اما این درس ها خیلی حال میگیرن . جلسه آخر ادبیات بود و من از درس آخر فقط از این چند خط خوشم اومد که براتون مینویسم. اتفاقا دوستم هم خوشش اومده بود و گفت منصور امروز فرداست که این را بنویسی تو وبلاگت.
نقل است درویشی در آن میان از نوح بن منصور حلاج پرسید: عشق چیست؟
گفت:(امروز بینی و فردا و پس فردا)
آن روز نوح بن منصور را بکشتند. ودیگر روز بسوختند و سوم روزش خاکسترش را به باد دادند.
یعنی عشق: کشته شدن /سوختن/بر باد رفتن است.

بم فراموش نخواهد شد

دسامبر 23, 2004


سلام. دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه من هم از طرف خودم به تمام ایران و جهان و به خصوص مردم
داغدار شهرستان بم سالگرد این فاجعه دلخراش و بسیار ناراحت کننده را تسلیت میگیم.
و از خداوند مهربان و رحیم عاجزانه می خواهیم که به تمام بازماندگان حادثه دلخراش زلزله بم صبر بده وتمام کسانی را که ازمیان ما رفتن را مورد رحمت خودشقرار بده و اونا را بیامرزه……. ان شاء الله
خودتون رو بگذارید جای اونا……خدا صبرشون بده…. میدونم واقعا نمیشه آدم خودشا تو اون حالت تصورکنه خیلی سخته…
ما هم در غم این عزیزان شریکیم و تا اونجا که بتونیم به اونا کمک می کنیم. راستش خیلی زود گذشت یک سال از این حادثه گذشت اما این واقعه هیچ گاه از یاد ایرانیان و جهانیان نخواهد رفت. زلزله در شهر بم ساعت 5 و 28 دقیقه صبح جمعه رخ داده زمانی که من و تو و خیلی های دیگه در خواب غفلت بودن زلزله بزرگی در حدود 6.3 ریشتر در کرمان و بم به وقوع پیوسته که بیش از 70 درصد شهر منجمله ارگ بم که بزرگترین ساختمان خشتی دنیا بوده تخریب شد.
بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز مهنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
و در آخر این را بگم که تمام ما عاشق جای جای خاک میهنمون هستیم و از این که برای قسمتی از وطن ما این اتفاق افتادخیلی ناراحت شدم ومیدونم که همه ناراحت شدند. و از خدا می خواهیم که این اتفا قات در هیچ کجای جهان به وجود نیاد و ما را با این امتحانات خیلی خیلی سخت مورد آزمایش قرار ندهد. ان شاء الله
************************
پی نوشت:
گریه ام دست خودم نیست از اوست
پس نپرسید چه گریانم من
دلکی دارم و انسانم من
چه کنم عاشق ایرانم من

شبای رفتنه تو …

دسامبر 21, 2004


شبای رفتنه تو
شبای بی ستاره ست
ببین که خاطراتم
بی تو چه پاره پاره ست

با هر نفس تو سینه بغضه تو تو گلومه
با هر کی هر جا باشم عکسه تو روبرومه
آخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبامون
کاشکی که اون عشق بشینه دوباره تو دلامون
چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته؟
هوای پاییزی چرا تو عشقه ما نشسته؟

شبای رفتنه تو
شبای بی ستاره ست
ببین که خاطراتم
بی تو چه پاره پاره ست

سپردی عهدمونو بدسته بادو بارون
منو زدی به طوفان خودت گرفتی آروم
قهره تو رامو بسته غم دلمو شکسته
تو این صدای خسته یاده تو پینه بسته
غم دلمو شکسته

شبای رفتنه تو
شبای بی ستاره ست
ببین که خاطراتم
بی تو چه پاره پاره ست

غرو به باز دوباره شب تو یه انتظاره
ابر تو نگام نشسته خیاله گر یه داره
اسمه تو فریادمه درد تو صدام ترانه
خنده آیینه تلخو بی تو پر از بهانست

آخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبامون
کاشکی که اون عشق بشینه دوباره تو دلامون
چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته؟
هوای پاییزی چرا تو عشقه ما نشسته؟

شبای رفتنه تو
شبای بی ستاره ست
ببین که خاطراتم
بی تو چه پاره پاره ست

_____________________________________
پاورقی:
من عاشق این آهنگ و ترانه معین هستم. و گاهی با خودم زمزمه میکنم. امروز یکی از بروبچ گفت بابا تو که اینقدر این ترانه را دوست داری چرا نمیزاری تو وبلاگت؟ ما هم دیدیم بد حرفی نیست .(پس این شعر را تقدیم میکنم به همه با معرفت ها)

شب یلدا

دسامبر 21, 2004


به عرضتون می رسانم که شب یلدا بزرگترین شب ساله که همین دوشنبه می باشد.
بیایید دعا کنیم بهترین شب باشد برای من و تو … و همه …
یلدا در عربی به معنای میلاد می باشد و چون شب یلدا را با میلاد حضرت مسیح تطبیق می کرده اند از این رو این شب را به این
نام نامیده اند و یلدا اول زمستان و شب آخر پاییز می باشد که درازترین شب سال می باشد
سعدی هم می گه که:
یاد آسایش گیتی بزند بر دل ریش صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود.پایران هم رسم و رسومی داره که شب یلدا همه خونه بزرگتراشون مثل مامان بزرگ و پدربزرگ جمع می شند و میوه و آجیل می خورون و می گن 40 نوع میوه بخورید. و می گن هندونه بخورید که خیلی خوبه.
****************
عشق کلمه نیست
که عاشق شدن حرفی شود
عشق تکرار نفسهای من و توست …
آرام آرام … می آید و می رود و ما را از طراوت مرورش سرشار میکند …
عشق کلمه نیست که ما را در بند زمان کند
— که عاشق شدن حرفی شود —-
عشق …؟
** آرزومند سبزترین زندگی و زیباترین عشقهای دنیا برای شما و تمام هم قطاری ها **
_____________________________________
پاورقی:
از خرابی می گذشتم خانه ام آمد به یاد
دست و پا گم کرده ای دیدم دلم آمد به یاد
سر به هم آورد بدیدم برگهای غنچه را
محفل دوستان یک دلم آمد به یاد

و اما عشق….

دسامبر 16, 2004

عشق یعنی رازقی، یعنی نسیم
ماکه دل به دل کو به کو می‌رویم
یعنی آیا تا بی نهایت می‌رسیم؟
عشق یعنی مست گشتن از شمیم
یعنی هم آهنگ شدن با نوای یاکریم
عشق یعنی آفتاب بی غروب
یعنی حس‌های پاک بی ذنوب
عشق یعنی آسمان، یعنی فروغ
یعنی دلدادگی‌های بی دروغ
عشق یعنی آرزو، یعنی امید
یعنی لبریز شدن از نور نوید
عشق یعنی روشنی، یعنی سپید
یعنی نور به سرسرای دل رسید
عشق یعنی غوطه خوردن بین موج
یعنی پرواز کبوتران فوج فوج
عشق یعنی رد شدن از مرز اوج
یعنی ایستادن در بلندای موج
عشق یعنی از سپیده تا سحر
از کوچه پس کوچه‌های دلواپسی گذر
عشق یعنی پا نهادن در خطر
یعنی به تمام زیبایی‌ها نظر
از آسایش و آسودگی حذر
عشق یعنی لحظه دیدار یار
بوسیدن روی گلش دیوانه‌وار
عشق یعنی دست، در دست نگار
دل به دریا زدن‌های بی‌گدار
عشق یعنی نغمه‌های هایده
نبودن در بند زیان و فایده
عشق یعنی رقص آب و آینه
یعنی هفت رنگ زرینه و سیمینه
عشق یعنی عقل شد مدهوش تو
یعنی فلسفه شد حلقه به گوش تو
عشق یعنی مست در آغوش تو
یعنی جوش خوردن با جوشش تو
عشق یعنی لحظه‌های بی قرار
یعنی در شهر حسر گشت و گذار
عشق یعنی صبر، یعنی انتظار
یعنی عابر خسته‌ی ناینه شمار
عشق یعنی دلهره، یعنی شتاب
یعنی آه شبگیر و چشم پر آب
عشق یعنی اشک، یعنی عاطفه
یعنی دفتر آرزوهای باطله
عشق یعنی یادگاری، خاطره
یعنی انتخاب دل بی خطای باصره
عشق یعنی لایق احسان شدن
یعنی در میان دیو دد انسان شدن
عشق یعنی با خدا همدم شدن
همراه با استتناج فلسفة آدم شدن
عشق یعنی جام لبریز از شراب
یعنی بوی خوش دادن مثل گلاب
عشق یعنی تشنگی، یعنی سراب
یعنی هیجان و عطش یک حباب
عشق یعنی خواستن، له له زدن
به روی توانستن قه قه زدن
عشق یعنی سوختن، پر پر زدن
به هر کوی و برزن سر زدن
عشق یعنی سالهای عمر سخت
بی کلاه و بی تاج و بی تخت
عشق یعنی زهر شیرین، بخت تلخ
یعنی «عمر بگذرد چه بغداد و چه بلخ»
و در یک کلام:
عشق یعنی چون همیشه «باختن»
موافق نیستم:
عشق یعنی همیشه ساختن
از عشق روی دوست گداختن
کمند شور به لبخند انداختن
به زندگی با احساس پرداختن
عشق اگر عشق باشد، باختنی کجاست؟
ضامن برد عاشق و معشوق خود خداست
هر که به عشق آید،‌هر زمان برنده است
فقط عاشق راستین خدای را بنده است
اما آن عشقی که باختنی است
عشق نیست، انداختنی است
مولانا فرمود:
«عشق‌هایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود
»

دلخوری آسمان

دسامبر 16, 2004


آسمان کاملان صاف بود پاره ای ابر سیاه صورت نازنین ماه را در سیاهی خود ناپدید کرد … !!!
گفتم: آسمان به این صافی پس این قطعه سیاه از کجا آمد و از گریبان ماه چه میخواهد؟ آهی کشید اشاره به ابر کرد
و گفت: آن … آن ابر نیست ناله ی پنهانی یک عاشق است یک عاشق واقعی که روی ماه را پوشانده تا ماه دیگر عشق
دروغین آدمها ی زمینی را نبیند.

************************
آسمان سینه ها ابری شده
کاش می شد باز باران می گرفت
اشک از چشمانمان جاری شده
کاش می شد عشق پایان می گرفت
کاش می شد عشق یک تصویر بود
روی قاب عکس دلها می نشست
خاطرات گم شده جان می گرفت
قاب عکس شیشه ای را می شکست
کاش یک روزی نگاه چشم ها
از صداقت چند بیتی می سرود
کاش دست پر توان زندگی
عشق را از سینه هامان می ربود
چند سطری روی این حجم سپید
آرزوهای دلم را نقش بست
آرزوی آخرم این جمله بود
کاش می شد عشق را در هم شکست…
_________________
نه از بهار نه از عشق
از تو می گو یم
که بی تو
واژه ی بهار و عشق
تکراریست!

یادداشتهای تنهایی….

دسامبر 13, 2004


یادداشتهای تنهایی….
سلام
از پنجره کوچک تنهایی با تو حرف میزنم …
از پشت دیوارهای دلتنگی ام ..هر شب برای یافتن تو از رودخانه اشکهایم با قایق غم ها برای یافتنت تا انتهای ظلمت پارو میزنم و مینویسم با دلتنگی روی گل برگهای غم آلوده شقایق که دوستت دارم….
ای کسی که روایاهایم را پراکنده کردی ….دوستت دارم…آخ که چه روزایی بود.حیف شد.خیلی حیف شد.دلم تنگه برای اون روزها…این شعر مال اون وقتهاست.حیف شد،خیلی حیف شد.دلم گریه میخواد.فقط گریه…
تازگی ها
در حیاط ما
از شکاف خشتی از دیوار
ساقه ای از یک گل نازک تن آبی
با دو برگ کوچک اما سبز روییده
بین من با آن گل آبی
سر و سری هست پنهانی
با زبان بیزبانی میزند هر شب چشمک های پنهانی
عشقبازیهای ما را کس نمیبیند به جز مهتاب
با کرشمه
با نوازش نیمه شب ها فال میگیریم و میخندیم
بار دیگر وعده دیدار میبندیم
چند روزی میشود امروز
آسمان خانه تاریک است در شکاف خشت آن دیوار
جای گل خالیست تاریک است
(خزان تنهایی)
——————————————————–
پاورقی ها: شش چیز که بدون مادر متولد شدند:
یک——>آدم.
دو——->حوا.
سه—–>قوچی که فدای اسماعیل شد.
چهار—->اژدهایی که از عصای موسی بوجود آمد.
پنج——>شتر حضرت صالح.
شش—>شب پره ای که به دست حضرت عیسی (ع) تولید و به اذن خداوند به پرواز در آمد.
************
شاعری داد کشید: «همه جا تاریک است» تاجری غیرتمند!! همه جا، برق کشید!!

باز هم دلم شکست!

دسامبر 10, 2004


باز هم قلبی شکست …..
آن هم قلبی که فقط صدای شکستن آن را خودم و آسمان شنیده است
ولی فقط خودم می دانم که چرا شکست
آسمان هم با تمام رازداریش این راز را نمی داند
به او بگوئید که آری شکست!!!
این بار هم شکست !!!!
من بارها و بارها صدای شکستن او را با نگاه های سرد او شنیده ام
ولی امیدی به او دادم که دست نگه دار فراموشش مکن
بالاخره روزی می فهمد و این شکست ها را تلافی می کند
ولی افسوس که این دل همچنان شکسته ماند و ماند ….
خواستم به او بگویم
ولی وقتی که امیدی را که دل داشت می دیدم
می دانستم که با گفتن این حرف تنها روزنه امید او هم کور خواهد شد
و آن وقت بود که نمی دانستم چه باید با دل بکنم
نمی دانستم باید به دل چه می گفتم
می گفتم چه؟ فراموشت کرده؟ از یاد رفته ای؟ برایش ارزشی نداری؟
صبر و حوصله ات بی جا بوده؟
نه نمی توانستم آنها را بگویم
پس دانم که دیگر توان این شکست را ندارد و این شکست می تواند به معنی نابودی نهائی او باشد
(سفیر عشق)

!Happy Birthday

دسامبر 9, 2004

سلام پاییز
من متولد فصل خودت هستم
من متولد پاییزم
فصل هجوم عشق
فصل اثبات عشق ….
با هفتا آسمون پر از گلای یاس و میخک
با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک
یه قلب عاشق با یه حس غریب وبیقرار و کوچک و تنها
فقط میخواد بهت بگه :آسمون تولدت مبارک…
18ســال پیش در 19آذر۱۳۶5دقیقا ساعتش را نمی دونم اما شب بوده در اصفهان، در یک روز پائیزی
قشنگ… کاپشن به تن یه پسر مامانی و تو دل برو (خودخواهی رو برم من) پا به این دنیا میذاره… و یه عالمه شـادی و برکت (البته خودخواه نیستم) به خونشون میاره… نمیخواست بیاد که ولی با زور آوردنش…
خوب دیگه بچه آخری هستو کلی برو بیا آخه میگن بچه آخریها عزیزن(اما اصلا هم اینجور نیست)
ساکت و آروم بودم همیشه… حالا هم پر از خاطره . تقریبا 7 سال از زندگیمو تو یه خونه که خیلی قدیمی بود و خیلی دوستش داشتم گذروندم وای که چه روزایی بود یادش بخیر حالا دیگه هیچی ازش نمونده فروختیمش و یه خونه دیگه گرفتیم آخه خونه قدیمیه همش حیات بود (تمام خاطرات من تو این 7 سال تو این خونه بود و شیطنتایی که میکردیم)
حالا وقتی از کنارش رد میشم یه مغازه می بینم که خونه قشنگ ما را به این روز در آورد و تمام خاطراتم را با خودش برده.
یاد اردکها کبوتر ها مرغ و خروس ها که چندی سر به سرشون می زاشتیم بخیر. یاد اون روزا میفتم و فقط میگم یادش بخیر چه حال و هوا و چه صفایی داشت (مادر بزرگ پدر بزرگ کنارت باشه صفایی داره براخودش)
دیگه وقتی آدم میشه 19 یا 20 سال دیگه به قول خیلی ها دیگه باید آدم شده باشه اما خوب ما هم باید آدم بشیم دیگه .(سربازی آدمت میکنه بچه پر رو)
زیادی حرف زدم واه واه واه…حـــالا بفرمایین کیک تو رو خدا… با هزار دردسر یه کیک به این خوشگلی گیر آوردم نصف شبی، همه جا بسته بود… تو رو خدا راحت باشین… خونه ی خودتونه… پاشین چرا نشستین… دستتتتتت… دستتتتتت… بیاین وسط… اونجا زشته ناراحت میشم به خدا…

کی می آیی؟

دسامبر 4, 2004


کی می آیی؟
امشب هوای چشم من بارانیست.
دلم را میخواهم در هوای بارانی پیش تو جا بگذارم
زیر همان درخت که پیغمبران شنیدند
روی بافه ای از شبنم و اشک
ای نور
چگونه میتوان روبروی تو ایستاد، بی آنکه سایه ای سنگینمان کند؟
بیا و مرا
با عشقی ابدی هم آشیان کن…

تنها عشق

دسامبر 1, 2004


از تو فقط خاطره ای دوردست مانده است:
خاطره ای مثل ابر
خاطره ای مثل مه
مثل باد
خاطره ای که همه تکه هایش کم کم از هم گسست.
در یادم خوب هست
روزی کز کوچه ها رد شدی
– وقتی طوفان نشست –
بی صدا
در پشت پنجره قلبی شکست.
عشق, چیزی نیست جز بارانی از غم پشت یک لبخند
تا که هرکس, آفتابی حس کند حال و هوایت را
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق, تنها عشق
تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق, تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن….
[سهراب سپهری]