از آینه باران بارید


یک شب از آبی چشمان تو باران بارید
آسمان دل من اشک فراوان بارید
نظم باران نگاه تو پس از یک رویا
رفت و آشفته ترین برف زمستان بارید
من نشستم که تو در خاطره ام بنشینی
و نشستی تو و یک ابر گلستان بارید
آسمان دل من صاف تر از آینه است
با نگاه تو هم از آینه باران بارید
یک شب از دفتر چشمان تو خواهم پرسید
که چرا لطف تو این گونه پریشان بارید !
——————————————-
پی نوشت:
عقل یک نگاه به خدای خویش کرد و در نگاه اول حس را پیدا کرد این نگاهش از نظر زیبایی بود.
در نگاه دوم عشق را پیدا کرد این نگاهش از نظر خواستنی بود و آنی بود که خدا را دوست داشت و عاشق او شد.
و درنگاه سوم حزن و اندوه و غم را پیدا کرد چون دید که عدم بوده است و زنده شده و این دنیا همه‌اش حزن است و اگر
می‌خواهی حزن نداشته باشی باید متعلقات به این دنیا را رها کنی…
در شعری از نظامی آمده که به خدا می‌گوید:
ای خدا این ماه و خورشید چیست ؟می‌خواهی ما را گول بزنی پرده‌ها و حجاب‌ها را بگشایی تا بتوانیم تو را ببینم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: