Archive for مارس 2005

بهانه واسه موندن

مارس 31, 2005


بهانه واسه موندن
ای تو بهانه واسه موندن …….. ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ……… تا طلوع صبح خورشید رو دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی …….. تو کلام آخر من
ای تو پر از وسسه عشق……… تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که می گم……… همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که می رم …….. جاری تو چشمهای منتظر من
….
ای تو بهانه واسه موندن ……… ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن …… تا طلوع صبح خورشید رو دمیدن
….
تو رو اون لحظه که دیدم ………… به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم ……….. که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم ……….. غصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم ………… با تو یک خاطره ساختم
……
ای تو بهانه واسه موندن ……….. ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ……… تا طلوع صبح خورشید رو دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی ………. تو کلام آخر من
ای تو پر از وسسه عشق …….. تو شدی تمامی زندگی من

Advertisements

تغییر

مارس 31, 2005

تغییر خوبه یا بد؟
هر موقع به این سوال فکر میکرد خنده اش میگرفت…
خودشم نمیدونست چرا ولی اینطوری بود دیگه.دست خودش نبود،میخندید.نه این که فکر کنی دیوونه شده ها،نه،فقط میخندید.تازه اینم بگم نمیدونست خنده اش چه مدلیه یعنی عصبیه ، از روی ناراحتی یا تعجب شایدم مسخرگی، نمیدونست.آخه میدونی این اواخر مسائل به طور بغرنج و جالبی به هم گره خورده بود مثل یه کلاف توی دست مادر بزرگا که باید یکی بیاد کمک و اون رو باز کنه و بپیچه دور دستش وبعد دوباره با یه باز بینی مسائل اونها رو بپیچه اما مرتب.ولی بازم میخندید، اره اون یه دست میخواست یه کمک. هر هر هر چرا اینقد میخنده . البته حق هم داره کمک!اخه کمک از کجا بیاره.میدونی ماجرا از کجا شروع شد؟
نمیدونی که، پس حالا خوب گوش کن. یه روز یه ناظر اره ناظر بهش یه مطلبی رو گفت و بعد اون خنده اش گرفت.میدونی چی گفت . گفت که تو عوض شدی.ولی در عوض اون فقط میخندید. تغییر.اره تغییر و بعد فقط خنده.خب هر کسی تغییر میکنه، نمیکنه؟ولی خب در چه جهتی؟ سوال اینه.ولی اون فقط میخنده.اصلا چرا ؟چرا تغییر ؟
خب باید یه چیزی باشه که در راستای اون نیاز به تغییر باشه!نباید باشه؟ولی اون فقط میخنده!
ولی من میدونم چرا تغییر کرده.
تنهایی اره تنهایی.اون یه دست میخواست ، یه کمک، حالاهم میخواد .هیچکس نمیدونهجز من. جز خودش. البته حالادیگه تو هم میدونی.به نظرت چیکار کنه؟
این روزا کارم ببخشید کارش شده خنده!

عالم تنهایی

مارس 30, 2005


آره بعضی وقتها دلت میگیره
اون موقعه که حس میکنی تنهای تنهایی
تک و تنها ته این دنیا نشستی و یه نفر داره میاد
نزدیک میشه و نزدیکتر ولی تو حتی حالشو نداری ازش بپرسی کیه
آره چون اون موقع تنهای تنهایی
آروم میاد و میشینه کنارت و دست میندازه گردنت
یهو یه سردی و رخوت ناخونده ولی دوست داشتنی تمامتو میگیره
تویی و سردی. تویی و خودت و خودت.
تو همینجوری سرت پایینه ولی انگار اون رو یه عمره میشناسی
آره دقیقا یه عمر
احساس انس شدیدی میکنی و نا خود اگاه بدون اینکه بخوای تو دلت میخوای باهاش حرف بزنی
اما نه حال داری سرتو بیاری بالا نه میتونی زبونتو تکون بدی
ولی انگار همه حرفاتو میدونه و گرمی دستاش که نه سردیشو بیشتر میکنه
و تو توی این لذت دردناک فرو میری
آره اون کار خودشو کرده دستشو برمیداره که بره وتو هنوز توی این افیون گیری.
سرتو میاری بالا ببینیش چه شکلی کیه این دوست قدیمی؟
اما اون تو تاریکیه
برمیگرده و تو میتونی ببینیش
اما ! اون تویی !
آره اون عین توئه آره کاملا
وهنوز سوالتو نپرسیدی که میگه
من غم هستم……
————————-
پی نوشت:
این هم حدیث روزگار بعضی از ماست:
هرکس به طریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست
از دوست بپرسید که چرا می شکند……..

همیشه باید…

مارس 27, 2005


همیشه باید…
یه چشم همیشه باید توش اشک باشه ، وگرنه میسوزه .
یه دل همیشه باید توش غم باشه ، وگرنه می شکنه .
یه کبوتر همیشه باید عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسیر میشه .
یه قناری باید به خوش آوازیش ایمان داشته باشه وگرنه ساکت میشه .
یه لب همیشه باید توش خنده باشه وگرنه زود پیر میشه .
یه صورت همیشه باید شاد باشه وگرنه به دل هیچ کس نمی چسبه .
یه دفتر نقاشی باید خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفید فرقی نداره .
یه جاده باید انتها داشته باشه وگرنه مثل یه کلاف سردرگمه .
یه قلب پاک همیشه باید به یه نفر ایمان داشته باشه وگرنه فاسد میشه .
یه دیوار باید به یه تیر تکیه کنه وگرنه میریزه .
یه چشم اشک آلود ، یه دل غم آلود ، یه کبوتر عاشق ، یه قناری خوش آواز ، یه لب خندون ، یه صورت شاد ، یه جاده با انتها ، یه دفتر نقاشی ، یه قلب پاک، یه دیوار استوار ، فقط یه جا معنی داره ، جائی که :
چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لبای کوچیکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم ، و فقط از اینکه به من تکیه می کنی احساس مسئولیتم بیشتر میشه.
——————————-
دل نوشت:
هر چه طلبکار عشق باشیم ،بیشتر از ما میگریزد.جبهه گیری، تاق زدن، تملق و تهدید، هیچ کدام نمی توانند عشق را تامین کنند عشق حقیقی گرفتنی نیست، به دست آوردنی است
همیشه جاری باشید….یا حق…

انتظار

مارس 27, 2005


به نام آنکه داشتنش جبران تمام نداشتنی هاست ……
سلامی از نای جان به بیکرانه ی دریا به ناخدای ایمان و رسول عشق به تنهاترین گل جا مانده از صحرای کربلا ، به یگانه غنچه ی نرگس ، سلامی گرم از دیار قربت از مشهد از شهر غربت امام غریبم به امام مظلومم .
مهدی جان
چه کنم ، دلم از غربت نرگسهای این باغ سخت گرفته است ، خسته ام پاهایم تاول زده است ، لبهایم از دعا خشکیده است ، شاید خواب ، شاید تنهایی مرا از آن عشق بزرگ که در افق منتظر است برهاند .
نمی دانم شاید یاد تو التیام بخش خستگیهایم باشد .
مهدی جان
یاد روی تو ، پاکی دریا، صداقت باران ، زلالی چشمه ساران وآواز مرغ عشق را در صبح دم تنهایی هایم در گوشم طنین انداز میکند و نشانه های عشق به خدا را در دشتهای سر سبز ایمان برایم به تصویر میکشد .
تا کی باید بگویم :
کام هر جوینده ای را آخریست *** منتظر را منتهی کام نیست؟
به امید روزی که سال تحویل را با ظهور تو آغاز کنیم….
اولین نوشته ام در فروردین سال 1384تقدیم به مولایم امام زمان(عج)…..

چرخ روزگار

مارس 15, 2005


یا مقلب القلوب و الاابصار*******ای گرداننده چشم ها و دل ها
یا مدّبر اللیّل و النهار**********ای اداره کننده شب‌ها و روزها
یا محوّل الحول و الاحوال *******ای دگرگون کننده زمان‌ها و گردش‌ها
حوّل حالنا الی احسن الحال *******حالت مرا به بهترین حال ، مبدّ ل فرما .
——————
ساقیا آمدن عید مبارک بادت**********وان مواعید که کردی مرود از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق******بر گرفتن زحریفان دو دل میدادت
———————
ساقی به نور باده بر افروز جام ما ***** مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم*******ای بی خبر زلذت شر ب مدام ما
———————-
روز یکسو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست *****می‌زخانه به جوش آمد و می باید خواست
تو به زهد فروشان گران جان بگذشت******* وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
———————-
روز هجران وشب فرقت یار آخر شد *****زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود******عاقبت در قدم باد بهاری آخر شد
———————-
مزرع سبر فلک دیدم و داس مه نو********یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید*****گفت با این همه از سابقه نومید مشو
———————-
دل نوشت:
حیف نیست سال عوض شود ولی ما هنوز عوض نشویم!!!؟؟؟
ما را که همین اول سالیه می خواهند بندازند زندان و دادگاهی کنن.؟؟
این دعا را برای همه در سال جدید بکنید:همه دلشون خوش باشه.

معرفی یک خورشید

مارس 15, 2005


یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب *****کز هر زبان که میشنوم نا مکرر است
هر چند فراوان درباره حافظ سخن گفته اند ولی هنوز نا گفته های بسیاری درپرده ابهام است و هیچ کس آنگونه که شایسته مقام وی باشد نتوانسته به عمق اندیشه های شاعرانه و صد البته عرفانی او دست یابد.کس نتوانسته آنطور که باید از آن رند مست لاابالی نشانی جز بی نشانی به دست گیرد.
خدای را سپاسگزارم که به دلیل ارادت مخلصانه خود به حضرت شیخ توان آن را دارم که گوشه ای از زندگی این مه خورشید نما را به قلمی بس ناتوان رسم کنم.
خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی در اوایل قرن هشتم در شیراز متولد شد.پدرش مرد بازرگانی بود و مادرش اهل کازرون.حافظ پس از مرگ پدرش طفلی خردسال بود برادرانش پراکنده شدند و او به همراه مادرش در شیراز ماند .
روزگار آن دو به تهی دستی میگذشت به گونه ای که در نانوائی مشغول به خمیرگیری شد.تا آنکه عشق به کسب کمال او را به مکتب خانه کشید و در خدمت مولانا شمس الدین عبد الله شیرازی تحصیل نمود.
حضرت حافظ قرآن را بسیار مطالعه مینمود.تخلص خواجه نیز به علت حفظ قرآن بود.محمد گلندام که از هم عصران و جمع آور دیوان اشعار خواجه نیز هست در همین باب مینویسد که :
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ *********** به قرآنی که اندر سینه داری
درباره زندگی خانوادگی حافظ اطلاعات محدودی در دست است.چنان که درباره عشق او به دختری به نام شاخ نبات افسانه هائی رایج است.
اینک با دریافت رخصت از حضرت شیخ و به نیت عطر بهار نارنج شیراز گریزی هر چند ناچیز میزنیم به شاخ نبات خواجه:
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد******* هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم******** یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است ****** دردا که این معما شرح و بیان ندارد
سر منزل فراقت نتوان ز دست دادن******** ای ساروان فرو کش کاین ره کران ندارد
کس در جهان ندارد یک بند همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد
یا حق و التماس دعا

مرغ اسیر

مارس 9, 2005


اگر ای آسمان خواهم یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم

یک لالایی

مارس 3, 2005


یک لالایی
لالا، لا لا گل، دشتی **** همه رفتن تو برگشتی
خداوندا تو پیرش کن **** خط قران نصیبش کن
لا لا لا لا گلم، باشی **** بزرگ شی همدمم باشی
کلام ا… تو پیرش کن **** زیارت ها نصیبش کن
لالا ، لا لا ، گل زردم **** نبینم داغ فرزندم
خداوندا تو ستاری **** همه خوابن تو بیداری
به حق خواب بیداری **** عزیزم را نگه داری
لا لا ، لا لا ، گل خشخاش **** بابا ت رفته خدا همراهش
بابات رفته به هل چینی **** بیاره قند و دارچینی
———————
«اندرز»
حال دنیا را چو پرسیدم من از فرازانه‌ای ***** گفت یا باد است یا خواب است یا افسانه‌ای
گفتم آن‌ها را چه می‌گوئی که دل بر او نهند ***** گفت یا مستند یا کورند یا دیوانه‌ای
گفتم از احوال عمرم گو که بازم عمر چیست؟ **** گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه‌ای
———————-
دل نوشت:
عابر کوچه باغ حسین خاطره
گرنیایی بی تو با یادهایت چه کنم ؟!!