عالم تنهایی


آره بعضی وقتها دلت میگیره
اون موقعه که حس میکنی تنهای تنهایی
تک و تنها ته این دنیا نشستی و یه نفر داره میاد
نزدیک میشه و نزدیکتر ولی تو حتی حالشو نداری ازش بپرسی کیه
آره چون اون موقع تنهای تنهایی
آروم میاد و میشینه کنارت و دست میندازه گردنت
یهو یه سردی و رخوت ناخونده ولی دوست داشتنی تمامتو میگیره
تویی و سردی. تویی و خودت و خودت.
تو همینجوری سرت پایینه ولی انگار اون رو یه عمره میشناسی
آره دقیقا یه عمر
احساس انس شدیدی میکنی و نا خود اگاه بدون اینکه بخوای تو دلت میخوای باهاش حرف بزنی
اما نه حال داری سرتو بیاری بالا نه میتونی زبونتو تکون بدی
ولی انگار همه حرفاتو میدونه و گرمی دستاش که نه سردیشو بیشتر میکنه
و تو توی این لذت دردناک فرو میری
آره اون کار خودشو کرده دستشو برمیداره که بره وتو هنوز توی این افیون گیری.
سرتو میاری بالا ببینیش چه شکلی کیه این دوست قدیمی؟
اما اون تو تاریکیه
برمیگرده و تو میتونی ببینیش
اما ! اون تویی !
آره اون عین توئه آره کاملا
وهنوز سوالتو نپرسیدی که میگه
من غم هستم……
————————-
پی نوشت:
این هم حدیث روزگار بعضی از ماست:
هرکس به طریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست
از دوست بپرسید که چرا می شکند……..

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: