Archive for آوریل 2005

تمام…تا…

آوریل 28, 2005

no.jpg
شبیه شمع که خیلی نجیب میسوزد
دلم برای تو گاهی عجیب میسوزد
دلم برای دل سادهام که خواهد خورد
دوباره مثل همیشه فریب میسوزد
نشستهای به امید که؟ گـُر بگیر ای عشق
همیشه آتش تو بی لهیب میسوزد
تو اشتباه نکردی گناه آدم بودم
اگر هنوز بشر پای سیب میسوزد
من آشنای تو بودم ولی ندانستم
غریبهها دلشان هم غریب میسوزد
برای من فقط این دل ز عشق جا مانده است
که با نگاه شما عن قریب میسوزد ….
——————-
دل نوشت:
مرگ از زندگی پرسید: آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم ؟!!!
زندگی گفت : دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری….!!!

———————–
من و باغ آرزوها که گلی نچیدم از او……….
●چه روز گرمی!..اتاق چه ابعاد آشنایی داره…دلم برای خودم تنگ شده..دلم برای خودم تنگ شده..چقدر روزها می دوم..چقدر چهره توی نگاهم تکرار می شه…..
دلم برات تنگ شده.. انگار خود خود من هستی…
مردن باید اتفاق خوشایندی باشد…
دیگه تمام شد برای مدتی یا شاید همیشه دیگه نیام اینجا و گردگیری کنم…

خدانگهدار……با یک دنیا عشق همتونا دوست دارم تو این مدت دوستای با معرفت و خو بی پیدا کردم.
بچه ها بازم دعام کنید خدا را چه دیدید شاید دوباره نوشتم…..اما تا اون روز…….
راستی امیدوارم تا وقتی دوباره بر میگردم و مینویسم اینجا پا بر جا باشه و وبلاگزدات آس پا بر جا باشه….

Advertisements

تمام شد…..

آوریل 27, 2005


من و باغ آرزوها که گلی نچیدم از او……………
●چه روز گرمی!..اتاق چه ابعاد آشنایی داره…دلم برای خودم تنگ شده..دلم برای خودم تنگ شده..چقدر روزها می دوم..چقدر چهره توی نگاهم تکرار می شه…..
دلم برات تنگ شده.. انگار خود خود من هستی…
مردن باید اتفاق خوشایندی باشد….
دیگه تمام شد برای مدتی یا شاید همیشه دیگه نیام اینجا و گردگیری کنم…

میلاد عشق

آوریل 25, 2005

milad.gif
میلاد آیه های عشق حضرت محمد (ص) را به شما دوستان با صفا و مهربانم تبریک عرض مینمایم…….
نصایح رسول اکرم (ص)
سؤال و جواب اعرابی از حضرت رسول اکرم (ص)
1_ عرض کرد می خواهم داناترین مردم باشم . حضرت فرمود: از خدا بترس.
2-عرض کرد می خواهم از خالصان درگاه الهی باشم . حضرت فرمود : شب و روز قرآن بخوان.
3-عرض کرد می خواهم همیشه دلم روشن باشد . حضرت فرمود : که مرگ را فراموش نکن.
4_ عرض کرد می خواهم همیشه در رحمت حق باشم . حضرت فرمود : با خلق خدا نیکی کن.
5_ عرض کرد می خواهم از دشمن به من آفتی نرسد . حضرت فرمود همیشه توکل به خدا کن.
6_ عرض کرد می خواهم در چشم مردم خوار نباشم . حضرت فرمود : پرهیزگار باش.
7_ عرض کرد می خواهم عمر من طولانی باشد . حضرت فرمود : صله رحم کن.
8_ عرض کرد می خواهم روزی من وسیع گردد . حضرت فرمود : همیشه با وضو باش.
9_ عرض کرد می خواهم به آتش دوزخ نسوزم . حضرت فرمود : چشم و زبان خود را نگه دار.
10_عرض کرد می خواهم بدانم گناه به چه چیز ریخته می شود . حضرت فرمود : تضرع و توبه به حال بیچارگان.
11_عرض کرد می خواهم سنگین ترین مردم باشم . حضرت فرمود : از کسی چیزی مخواه.
12_عرض کرد می خواهم پرده عصمتم دریده نشود . حضرت فرمود : پرده عصمت کسی را مدر.
13_عرض کرد می خواهم گورم تنگ نباشد . حضرت فرمود : مداومت کن به سوره تبارک .
14_عرض کرد می خواهم مالم بسیار شود . حضرت فرمود : مداومت کن به قرادت سوره واقعه هر شب .
15_عرض کرد می خواهم فردای قیامت ایمن باشم.حضرت فرمود : میان شام و خفتن به ذکر خدا مشغول باش.
16-عرض کرد می خواهم از خالصان باشم . حضرت فرمود : در کارها راستی و درستی پیشه کن.
17_عرض کرد می خواهم برای من عذاب قبر نباشد . حضرت فرمود : جامعه خود را پاک نگهدار .
18_عرض کرد می خواهم در نامه عمل من گناه نباشد و همیشه خیر و خوبی باشد . حضرت فرمود : با پدر و مادر خود نیکی کن.
منبع:بحارالانوار

بالهای ما کجاست؟

آوریل 25, 2005


پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم تو نمیتوانی روی شانه های من آشیانه بسازی. پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب میدانم. اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه میگیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان دوباره خندید. پرنده گفت نمیدانی چقدر جای تو خالی است… انسان نخندید.
انگار ته دلش چیزی را بخاطر آورد. چیزی که نمیدانست چیست. یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت غیر از تو ، پرنده های دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش میشود. پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود……چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج میزد…
آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم؛ بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.
آن وقت رو به خدا کرد و گریست………
بچه ها به راستی بالهای ما کجاست !!!!؟؟؟

برا عاشق بخون

آوریل 24, 2005

bara ashegh bekhon
برا عاشق بخون،برا شقایق بخون
بخون از دل بخون،کولی عشق بخون
بخون از شب تار،صیاد و صید بیزار
دوتا جون تب دار،تو موج و قایق بخون
ای شقایق،گل عاشق
ای شقایق،گل عاشق
باغبون دریا،گل شقایقت کو؟
شب تیره و مهر،فانوس و قایقت کو؟
ابر و ماه اوردن ، به دیو شب سپردن
چشم به راه صبحیم خورشید عاشقت کو؟
ای شقایق ،گل عاشق
ای شقایق ،گل عاشق

———————
دل نوشت:
داشتم تو این سایت تبیان خودمون میگشتم رسیدم به این آهنگ قشنگ شما هم دانلودش کنید .مطمئن باشید ضرر نمیکنید قشنگه……راستی به جای شقایق من چیزه دیگه ای میگم…
اینجا کلیک کنید و دانلود کنید

آلبومی جدیدتر از قدیم

آوریل 23, 2005

eftekhari
سلام دوستان
اینبار با موسیقی هایی جدیدتر از قدیم ، برایتان انتخاب کردم …
موسیقی هایی از علی رضا افتخاری … گوش کنید حتما لذت می برید من که لذت بردم … این موسیقی ها از آخرین آلبوم علی رضا افتخاری است که با نام بردی از یادم انتخاب شده …
بردی از یادم
کوچه ی عاشقی
نور خدا
قصه دل
قاصدک
شب دل شکسته ها
الهی بمیرم
نگاه قشنگ

راستی اگر آهنگ ها را خواستید دانلود کنید از برنامه Download Accelerator استفاده کنید …

به دریا زد و رفت

آوریل 20, 2005


شاعر این شعر رو نمشناسم ولی شعر خیلی قشنگی گفته …
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودش رو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می خوست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنباله کلید خوش بختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

————
دل نوشت:
دلیل ترس
«خدایا! میخواهم بمیرم!»
«خدایا! تمامش کن!»
«عجیب بود اصلا» حس بدی نداشت! هر بار که همچین حرفی میزد حس بدی هم داشت. کمی تردید و دودلی،ترس، اما اینبار خبری نبود! بازهم امتحان کرد » خدایا اینبار جز مرگ چیزی نمی خواهم». نخیر! ترسید‍!
از خودش ترسید که اینگونه بی پروا شده و از مرگ نمی ترسد! احساس سرما کرد. زانو زد و به آسمان نگریست. حس کرد که چه تنهاست. حس کرد در عین تنهایی هر لحظه تنهاتر می شود.
زندگیش به چشم بر هم زدنی از مقابل چشمانش گذشت. حال فهمید که چرا دیگر نمی ترسد …

فلسفه ی حجاب

آوریل 20, 2005

میخوام چند تا مطلب بزنم درباره ی فلسفه ی حجاب:
1ـ بی حجابی خانم ها چه ضرری برای دیگران دارد ؟
پاسخ : این سوال را با سخن یکی از بزرگان آغاز می کنم که می گوید :
اسلام می خواهد انواع التذاذهای جنسی ، چه بصری چه لمسی و چه نوع دیگر ، به محیط خانوادگی و در کادر ازدواج قانونی اختصاص یابد . اجتماع منحصراً برای کار و فعالیت باشد ، بر خلاف سیستم غربی عصر حاضر که کار و فعالیت های جنسی را با لذت جویی های جنسی به هم می آمیزد . اسلام می خواهد این دو محیط را کاملاً از هم تفکیک کند .
به نظر شما اگر محیط کار ، درس ، تحقیق ، آزمایش و تولید کالاهای مختلف محیطی خالی از زمینه های وسوسه ای شیطان و دور از نگاه های آلوده و سخن های غرض آلود باشد میزان موفقیت بیشتر است ، یا هنگامی که توجه هر کسی در این محیط ها به جنس مخالف باشد ؟ نداشتن پوشش مناسب بانوان و مهار نکردن نگاه آقایان و اختلاط زن و مرد در محیط های مختلف فعالیتهای اجتماعی به قدری آثار زیان بار دارد که اگر کمی در آنها دقت شود ، قطعاً هیچ زن و مرد متعهد و دلسوز جامعه حاضر نیست به چنین وضعی راضی شود .
خواهرم ، من یقین دارم تو هم اگر در انچه برایت می نویسم دقت کنی و متوجه شوی با عدم رعایت پوشش مناسب چه صدمات جدی و مهمی به افراد جامعه وارد می شود . هرگز حاضر نیستی در این جرائم سهیم باشی . من به طور خلاصه برخی از ضررهای رعایت نکردن پوشش بانوان را برایت می نویسم :
الف ) بر هم خوردن آرامش روانی
هنگامی که مردان و زنان در جامعه با حالتی برانگیزاننده ظاهر و هر لحظه با صحنه ای وسوسه گر مواجه شوند . هوس ها وامیال نفسانی در افراد جامعه بیدار شده و از آنجا که نفس انسان با رسیدن به یک هوس سیر نمی شود و این هوس بازی همچون شعله آتش می ماند که هر چه هیزم به آن برسد فروزان تر می شود ، و از طرفی همه هوس ها پاسخ خود را نمی یابد و نمی تواند بیابد ، فشار های عصبی و هیجانات روحی کم کم زیاد می شود و نتیجه آن در شکل استرس ، نگرانی ، تفرق حواس ، بد اخلاقی و … ظاهر می شود .
ب ) سست شدن بنیاد خانواده :
مردی که هر روز ده ها زن آرایش کرده و بی حجاب را می بیند و در محیط کار و در مسیر حرکت با آنان مواجه می شود ، بویژههنگامی که لبخند و سخنان صمیمی و دلنشین ‌آنان را می بیند و می شنود ، وقتی به خانه می رسد از مشاهده همسر خود که از زحمات کار روزانه خسته و غبار گرفته است لذت نمی برد . در این صورت کافی است که از تعهد و تقوی هم کم بهره باشد تا همسر خود را با آن بانوان مقایسه کند و در نتیجه از زندگی خود دلسرد گردد و زمینه انحراف و کج روی و احیاناً جدای فراهم شود . بارها در جراید خوانده یا از اشخاص شنیده ایم که آقایی با خانمی که در محیط کار یا تحصیل اوست ازدواج کرده و به تقاضای او همسر قبلی خود را طلاق داده است .
(more…)

حکایت یک نابغه

آوریل 18, 2005


حکایت یک نابغه
1879- آلبرت انیشتن در شهر اولم در آلمان به دنیا آمد.
شعار مردم اولم:» مردم ما همه ریاضیدان هستند.»
1895- آلبرت در سن 16 سالگی اولین مقاله علمی خودش را با عنوان » در باب وضعیت اتر در میدان های مغناطیسی» نگاشت.
1897- آلبرت با مهندسی به نام میشل بسو آشنا شد که تمام عمر دوست او باقی ماند و گوش شنوای اکثر فرضیه های انیشتن بود.
1900- آلبرت از پلی تکنیک زوریخ فارغ التحصیل شد.
1901- آلبرت شهروند سوئیس شد.
1902- دختر آلبرت بنام لیسرل از زنی بنام میلوا ماریچ متولد شد. چون این دو ازدواج نکرده بودند، دختر نامشروع محسوب می شد. از سرنوشت این دختر چیزی نمی دانیم. ممکن است مرده باشد یا اینکه او را به فرزند خواندگی داده باشند. در این سال آلبرت انیشتن در دفتر ثبت اختراعات استخدام شد.
1903- آلبرت با میلوا ماریچ ازدواج کرد.
1904- پسرش به نام هانس آلبرت (وفات 1973) متولد شد.
1905- این سال را سال شکوفایی انیشتن خوانده اند. در این سال یک رشته مقالات در یک مجله معروف فیزیک در آلمان از او به چاپ رسید.
1907- به قول خودش «با شگون ترین فکر» زندگی اش به ذهن او خطور کرد که بعدها مبنای فرضیه نسبیت شد.
1909- به عنوان استاد بارز فیزیک تئوری در دانشگاه زوریخ مشغول تدریس شد.
1910- پسر دومش ادوارد (وفات 1965) به دنیا آمد.
پولین، مادر انیشتن، درگذشت.
1921- در اولین بازدیدش از آمریکا از او همچون دانشمندی بزرگ و قهرمانی جهانی پیشواز کردند.
1922- جایزه نوبل سال 1921 را در فیزیک به خاطر خدماتش به علم فیزیک نظری و به ویژه به خاطر کشف قانون اثر فوتو الکتریسیته دریافت کرد همچنین به عضویت کمیته ملل در زمینه همکاریهای علمی درآمد. مقاله ای هم چاپ کرد در باب یگانگی قوانین فیزیکی که باعث شد قسمت اعظم باقیمانده عمرش را صرف یافت قانونی کلی کند که همه قوانین فیزیک را در بر بگیرد که البته ناموفق بود.
1914- کرسی استادی دانشگاه برلین و عضویت در آکادمی علوم پروس نصیب آلبرت شد. همچنین از همسرش جدا شد. میلوا و دو پسرش به زوریخ رفتند.
1916- مقاله «بنیاد فرضیه عام نسبیت» را به چاپ رساند.
1917- مقاله ای چاپ کرد که اساس تحقیقاتش روی لیزر شد.
1919- از طریق تلگراف از دو گروه دانشمندان انگلیسی که برای مشاهده کسوف (خورشید گرفتگی) اعزام شده بودند خبری دریافت کرد که بخشی از فرضیاتش را در مورد تئوری نسبیت ثابت می کرد (اینکه میدان جاذبه خورشید نور ستارگان را منحرف می کند). همچنین در این سال رسما» از همسرش میلوا طلاق گرفت و با دختر عمویش السا لوونتال انیشتن ازدواج کرد.
1928- به خاطر فشار کار بیمار و چهار ماه بستری شد.
1930- پس از بچه دار شدن پسرش هانس، آلبرت انیشتن پدر بزرگ شد. پسر دیگرش ادوارد دچار بیماری شیزوفرنی شد.
1931- انیشتن با ادوین هابل ملاقات کرد و از نظرات او در مورد گسترش هستی و انفجار بزرگ کیهانی آگاه شد و در نتیجه نظریه خودش را در مورد سکون هستی رد کرد.
1932- با ظهور هیتلر و ایجاد جو وحشت در جامعه یهودی آلمان، انیشتن و السا آلمان را به قصد کالیفرنیا به امید بازگشت در سال بعد ترک کردند.
1933- آلبرت به شهر پرینستون در نیوجرسی آمریکا رفت تا در مرکز نوپای مطالعات پیشرفته کار کند. منزلش در آلمان مورد تجسس ماموران آلمان نازی قرار گرفت ولی هیچ مدرکی نیافتند. چون دختر خوانده انیشتن پنهانی تمام یادداشتهای او را قبلا خارج کرده بود.
1935- مقاله ای با همکاری بوریس پودولسکی و نیتان روزن در انتقاد از مکانیک کوانتوم چاپ کرد. برای دریافت ویزای اقامت آمریکا مجبور شد خاک آمریکا را ترک کند و دوباره داخل شود. برای همین با کشتی به برمودا رفت. این آخرین باری بود که آمریکا را ترک کرد.
1936- همسر دومش، السا، در سن 60 سالگی بخاطر مشکلات کلیه و قلب از دنیا رفت.
1939- به تقاضای لئو زیلار و چند نفر دیگر، انیشتن زیر نامه ای را امضا کرد که به فرانکلین روزولت، رئیس جمهور وقت آمریکا، پیشنهاد می کرد تحقیقات در مورد ساخت سلاحهای اتمی را شروع کند. علیرغم شایعات همکاری انیشتن در ساخت بمب اتم، این امضا و البته فرمول معروف E=mc2 تنها نقش انیشتن در ساخت بمب اتم بود.
1940- انیشتن با حفظ شهروندی سوئیس به تابعیت آمریکا درآمد.
1948- همسر اولش میلوا در زوریخ در اثر سکته مغزی درگذشت.
1952- دعوت اسرائیل را برای قبول ریاست جمهوری آن کشور مودبانه رد کرد.
1955- آخرین نامه عمرش را به دوست فیلسوفش، برتراند راسل نوشت و دعوت او را برای امضای نامه درخواست محکومیت جهانی سلاحهای اتمی پذیرفت و کمی بعد در بیمارستان در اثر تصلب شرائین از دنیا رفت. جسدش را سوزاندند و خاکسترش را در مکانی نامعلوم ( احتمالا رودخانه دلاویر) ریختند.

تشکر

آوریل 16, 2005

وبلاگ حرف هاى یک آسمانى در طول هشت ماه و با ۱۵۷ یادداشت به عنوان یک وبلاگ پرکار توانسته است نزدیک به هشت هزار خواننده را به خود جلب کند. شاید یکى از رازهاى موفقیت این وبلاگ گوناگونى و تنوع یادداشت هاى درج شده در آن باشد به طورى که یادداشت ها بر موضوع خاصى معطوف نبوده و موضوعات متنوع و گوناگونى را در برمى گیرند. نویسنده وبلاگ حرف هاى یک آسمانى در یادداشتى با عنوان امضاشناسى این گونه آورده است: «کسانى که به طرف عقربه هاى ساعت امضاء مى کنند انسان هاى منطقى هستند. کسانى که بر عکس عقربه هاى ساعت امضاء مى کنند دیر منطق را قبول مى کنند و بیشتر غیرمنطقى هستند. کسانى که از خطوط عمودى استفاده مى کنند لجاجت و پافشارى در امور دارند. کسانى که از خطوط افقى استفاده مى کنند انسان هاى منظم هستند. کسانى که با فشار امضاء مى کنند در کودکى سختى کشیده اند. کسانى که پیچیده امضاء مى کنند شکاک هستند. کسانى که در امضاى خود اسم و فامیل مى نویسند خودشان را در فامیل برتر مى دانند. کسانى که در امضاى خود فامیل مى نویسند داراى منزلت هستند. کسانى که اسمشان را مى نویسند و روى اسمشان خط مى زنند شخصیت خود را نشناخته اند و بالاخره کسانى که به حالت دایره و بیضى امضاء مى کنند، کسانى هستند که مى خواهند به قله برسند.» یکى از یادداشت هاى زیبا و دلنشینى که در وبلاگ حرف هاى یک آسمانى درج شده است، مطلبى با عنوان معناى عشق است که تاریخ شنبه ۱۳ فروردین ۸۴ بر تارک آن درج شده است: « در هر دوره از ادوار روزگار، گل معناى مخصوصى داشته است. مثلاً « گل رز» در دوره رنسانس سمبل شهادت و عشق آسمانى و گاهى نشانه صلح و نعمت و آرامش بوده است. این گل در مصر قدیم، نشانه تقوا و پاکدامنى براى یونانى ها مقدس بود و آن را نشانه فتح و پیروزى مى دانسته اند. ولى در حال حاضر در همه جا سمبل عشق و زیبایى است.»
————–
پی نوشت: سلام من دیروز داشتم ایمیلهایم را چک میکردم که با ایمیل جالبی از یک دوست مواجه شدم که نوشته بود آدرس وبلاگ من در روزنامه شرق معرفی شده است من اول فکر کردم الکی است.
اما با پیگیری این موضوع فهمیدم که درست است و.
و در همین جا از مسئولین سایت شرق تشکر میکنم و همچنین از دوستی که من را از این موضوع با خبر کرد.
http://www.sharghnewspaper.com/840118/html/spc10.htm

سوار بادها

آوریل 13, 2005


من از اون آسمون آبی می خوام *********من از اون شب های مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا ************** من از اون وقت های بی تابی می خوام
من می خوام یه دسته گل به آب بدم****** آرزوهام رو به یک حباب بدم
سیبی از شاخه ی حسرت بچینم ******** بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ایوون بهاره دل من ***************** یه بیابون لاله زاره دل من
مثل یک دسته گل اقاقیا ****************دلم رو باز می کنه بیا بیا
تو میری پشت علف ها گم می شی******* من می مونم و گل اقاقیا
گل ایوون بهاره دل من ****************** یه بیابون لاله زاره دل من
————-
دل نوشت:
داشتم فراموشت میکردم اما باز دوباره دیدمت تو غمها غوطه ور شدم چرا؟
داشتم فراموشت میکردم اما تا صدات رسید به گوش من شکستم بیصدا چرا؟
داشتی میرفتی از خیال من خزونی بود بهار من دیدم تو رو خزونم جون گرفت
تو قلب سرد و ساکتم دوباره با نگاه گرم و بی ریا و عاشقی زبون گرفت….
سوار بادها
سرگردان
به دنبال کدام خانه ی تو باشم؟
نمی خواهم
آخرین ورق دفتر خاطرات تو باشم که پاره می شوم
پاییز که بیاید
تو نباشی……………

شاد کردن هنری والاتر

آوریل 11, 2005


شاد بودن هنر است و شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی ست که دور از ما باد

—————
دل نوشت:
هزار بار گفتم بازم میگم که وقتی آدم شاد باشه و دلش خوش باشه همه چیز داره .
ای کاش همه سعی کنیم دل همدیگر را خوش کنیم و دیگران را شاد کنیم.
راستی خیلی بده آدم خودش بگه و تو وبلاگش بنویسه اما دلش خوش نباشه اما سعی میکنم دلم را بزنم به دریا شما هم سعی کنید که دیگران را خوشحال کنید.
راستی اینم یه شعر که میگه به حرف عمل کنید حرف زدن فایده نداره:
سعدیا گرچه سخن دان و مصالح گویی *******به سخن کار برآید به سخن دانی نیست….

معلمی هنر است…

آوریل 11, 2005

من خسته ام ، خسته و تنها ، در تاریکیها گم شده ام ، با پای خسته به سوی منزلگه ویرانه خویش می روم . در لحظه ای که ناامید و پریشان بودم دست نوازشگری به سویم دراز شد که برگریزان وجودم را بهاری دلنشین بخشید . چه لحن زیبا و دلنشینی داشت هنگامی که از خوبی ها می گفت ،از روشنی ها . لبخند ملیحش توام با یک تمانینه بود ، گویا انسان را از همهمه های این دنیا دور می ساخت ،او دلم را آرامش بخشید ، ذهنم را عاری از هر گونه نا امیدی کرد ، او روزنه روشنی را به رویم گشود، آن را در دلم فروزان کرد و همراه آن مسیر موفقیت را با مشعل تابان وجودش برایم نمایان ساخت. چون سرو در نگاهم می ماند، گویا با خستگی نا آشنا بوود و با نامهربانی غریبه.او دوست بود یا مادر نمی دانم ؟ هر چه بود زیبا بود، بزرگ بود، او معلم بود.
معلّمی هنر است، هنر آموختن هر آن چه سال ها با سعی و تلاش اندوخته است.

معلّمی عشقی است الهی و آسمانی است که پروردگارِ مهربان به انسان اعطا کرد تا با همّت بلند خویش روشنائی شب های تارِ جهالت و نادانی باشد. معلمّی، مهری است که از روز ازل با گل آدمی سرشته شد تا مردم از ظلمات جهل به نور دانایی، رهنمون شوند. براستی که معلّمی شغل نیست، عشق است.
مفهوم علم
مفهوم اول
امروزه در زبان پارسی و عربی کلمه «علم» به دو معنای متفاوت بکار برده می شود.
معنای اصلی و نخستین علم، دانستن در برابر ندانستن است. قرآن کریم به این معنا اشاره دارد که «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون» «آیا یکسانند آنان که می دانند و آنان که نمی دانند.» (زمر)
از این منظر به همه دانستنیها صرف نظر از نوع آنها علم گفته می شود مطابق این معنا، اخلاق، ریاضات، فقه، ‌دستور زبان، مذهب، زیست شناسی و نجوم همه علم اند… کلمه Knowledge در انگلیسی وConnaissance در فرانسه معادل این معنا علم اند.
مفهوم دوم
کلمه علم در معنای دوم منحصراً به دانستنی هایی اطلاق می شود که بر تجربه مستقیم حسی مبتنی باشند… علم در این جا در برابر همه دانستنیهایی قرار می گیرد که آزمون پذیر نیستند. اخلاق (دانش خوبی ها و بدیها) متافیزیک (دانش احکام و عوارض مطلق هستی) عرفان (تجارب درونی و شخصی) منطق (ابزار هدایت فکر) فقه، اصول، بلاغت، و … همه بیرون از علم به معنای دوم آن قرارمیگیرندوهمه به این معنا غیر علمی اند کلمه SCIENCE در انگلیسی و فرانسه معادل این معنا علم اند.
دیده می شود که علم در این معنا بخشی ازعلم به معنای اول را تشکیل می دهد و به سخن دیگر علم تجربی نوعی از انواع دانستنیهای بسیاری است که در اختیار بشر می تواند قرار گیرد. رشد علم به معنای دوم عمدتا از آغاز دوره رنسانس به بعد است در حالیکه علم به معنای مطلق آگاهی (معنای اول) تولدش با تولد بشریت هم آغاز است. آیه قرآنی «خلق الانسان علمه البیان» (خداوند رحمن انسان را آفرید و بیان را به وی تعلیم داد/ رحمن/4و3) بهترین موید این معناست.
در مقام معلم
می توان در سایه آموختن ****** گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد، یاد آموختیم ****** پس، سویدای سواد آموختیم
از پدر گر قالب تن یافتیم ****** از معلم جان روشن یافتیم
ای معلم چون کنم توصیف تو****** چون خدا مشکل توان تعریف تو
ای تو کشتی نجات روح ما ****** ای به طوفان جهالت نوح ما
یک پدر بخشنده آب و گل است ****** یک پدر روشنگر جان و دل است
لیک اگر پرسی کدامین برترین****** آنکه دین آموزد و علم یقین
[استاد شهریار]
معلم در کلام استاد مطهری: معلم باید نیروی فکری متعلم را پرورش دهد و او را به سوی استقلال رهنمون شود. باید قوه ابتکار او را زنده کند؛ یعنی در واقع، کار معلم آتش گیره دادن است. فرق است میان تنوری که شما بخواهید آتش از بیرون بیاورید و در آن بریزید تا آن را داغ کنید و تنوری که در آن هیزم و چوب جمع است و شما فقط آتش گیره از خارج می آورید و آن قدر زیر این چوب ها و هیزم ها قرار می دهید که اینها کم کم مشتعل شود.
معلم در کلام شهید رجایی: معلمی شغلی نیست؛ معلمی عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کرده ای، رهایش کن و اگر عشق توست مبارکت باد.
معلمی در کلام امام خمینی (ره): نقش معلم در جامعه، نقش انبیاست؛ انبیا هم معلم بشر هستند. تمام ملت باید معلم باشند؛ فرزندان اسلام تمام افرادش معلم باید باشند و تمام افرادش متعلم.
معلم در سخنان مقام معظم رهبری: دست توانای معلم است که چشم انداز آینده ما را ترسیم می کند. اگر می بینید که امیرمؤمنان، مولای متقیان علی (ع) می فرماید: «من علمنی حرفاً فقد صیرنی عبداً؛ هرکس چیزی به من بیاموزد، مرا غلام خویش کرده است.» این بیان برای ما درس است تا معلمان، قدر خود را بدانند و تشخیص دهند که چقدر، وجود آنها در سرنوشت یک ملت مؤثر است.
برتری حق معلّم بر پدر: آورده اند که اسکندر به معلّم خویش احترام بسیاری می گذاشت. از او پرسیدند: چرا معلّم خود را بیش از پدر تعظیم و احترام می کنی؟ گفت: به سبب آن که پدرم، مرا از عالم ملکوت به زمین آورده و استاد، مرا از زمین به آسمان برده است.
منابع:
قران کریم
فرهنگ موضوعی قران کریم/ بهاءالدین خرمشاهی، کامران فانی
فرهنگ دهخدا/ ج 14
روزها و رویدادها/ ج 1 / نشر رامین
مشعل هدایت / ویژه بزرگداشت معلم / حسین بافکار

شهر تماشا

آوریل 10, 2005


میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر تماشا
دل شوریده و دیوانه خویش

————–
دل نوشت:
زیر بار حمالان رفتن ننگ نیست
زیر بار منت نامرد رفتن ننگ است
شیشه بشکسته را پیوند کردن باک نیست
دل که رنجد خرسند کردن مشکل است
————–
نه تحمل نه اسارت نه امیدی به رهایی
ای خدا شکر ولیکن نشد این رسم خدایی

یک داستان معرفت

آوریل 7, 2005

این داستان زیبا رو بخونید:
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد.
آنها ساعت‌ها با یکدیگر صحبت می‌کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می‌نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می‌دید برای هم ‌اتاقیش توصیف می‌کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن اوصاف دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت.
گفته های مرد کنار پنجره چنین بود:
این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها و قوها در دریاچه شنا می‌کردند و کودکان با قایقهای تفریحی‌شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌کرد ، هم‌اتاقیش چشمانش را می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌کرد.
روزها و هفته‌ها سپری شد.
یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بی‌جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند.
مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در کمال تعجب ، او با یک دیوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌کرده چنین مناظر دل‌انگیزی را برای او توصیف کند !
پرستار پاسخ داد: شاید او می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی‌توانست دیوار را ببیند.
———————–
پی نوشت:
اگر دل آدم صاف باشه حتی پیش خدا هم میره.