به دریا زد و رفت


شاعر این شعر رو نمشناسم ولی شعر خیلی قشنگی گفته …
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودش رو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می خوست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنباله کلید خوش بختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

————
دل نوشت:
دلیل ترس
«خدایا! میخواهم بمیرم!»
«خدایا! تمامش کن!»
«عجیب بود اصلا» حس بدی نداشت! هر بار که همچین حرفی میزد حس بدی هم داشت. کمی تردید و دودلی،ترس، اما اینبار خبری نبود! بازهم امتحان کرد » خدایا اینبار جز مرگ چیزی نمی خواهم». نخیر! ترسید‍!
از خودش ترسید که اینگونه بی پروا شده و از مرگ نمی ترسد! احساس سرما کرد. زانو زد و به آسمان نگریست. حس کرد که چه تنهاست. حس کرد در عین تنهایی هر لحظه تنهاتر می شود.
زندگیش به چشم بر هم زدنی از مقابل چشمانش گذشت. حال فهمید که چرا دیگر نمی ترسد …

Advertisements

یک پاسخ to “به دریا زد و رفت”

  1. بانوی ماه و آب Says:

    سلام ..این شعر مال محمد علی بهمنی هستش و ناصر عبدالهی هم خوندتش ….لینکتونکم گذاشتم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: