Archive for مه 2005

قصه به انتها رسید…

مه 31, 2005

endlove
در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر
باهمه تلخی و شیرینی خود میگذرد
عشق ها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می ماند

Advertisements

عجب روزی بود امروز

مه 31, 2005

عجب روزی بود امروز….
توجه:این مطلب طولانی هست و تقریبا دل نوشت هست هر کس میدونه که میخونه و براش فایده ای نداره الکی نخونه و بعدش هم کلی بد و بی راه به ما بگه .
امروز دیگه ازون روزایی بود که واقعا دلم برای خودم سوخت و به خاطر خودم گریه ام گرفت…..
ای آخه اینقدر آدم باید بی معرفت باشه…..گفت این دیگه دفعه آخرت باشه…..
اصلا نگفت چی کار داری؟ چی میخوای بگی؟چی شده..هیچی نگفت…
به قول خودم که همیشه میگم بگذریم این بار هم بگذریم…
خوب ماجرا از این قرار بود امروز نمرات پیش را میدادند ما هم طبق معمول با این سید خودمون رفتیم که نمرات را بگیریم.
هر کس خودش میدونه چه کارست و نمراتش چند میشه ! ما هم که می دونستیم قشنگ همون نمراتی شده بود که حدس زده بودم قشنگ همون دوتا درسم یعنی ریاضی و زمین را خراب کرده بودم زیادم خراب نبود اما خوب زیادم خوب نبود اما در مقابل بچه های دیگه نمره ما خوب شده بود.
زمین شناسی که دمش گرم نمره ما را داده بود(فکر کنم چون بچه مثبتی سر کلاس بودم هوای کارم را داشته)
ریاضی هم که دیگه معلمه به همه نمره داده بود دیگه اگر به ما نمره نمیداد کار خودش سه می شد (از قدیم میگن تا سه نشه بازی نشه)
بقیه درسها هم که خوب بود…. خلاصه از اینکه همه درسها را با کمک خدا پاس کردیم خوشحال شدم.
بعد از اینکه از مدرسه اومدیم بیرون این سید گفت من 33 پل کار دارم میخواهم کتاب بگیرم بیا بریم زود بر میگردیم. خوب ما هم چون هر وقت یه چیزی اون میگفتیم قبول میکرد چاره ای نداشتیم و قبول کردیم رفتیم.
خوب اون کتابش را گرفت بعد من گفتم ما که تا اینجا اومدیم بیا یه سر هم بریم کارخونه زمزم من یه سری به داداشم بزنم. گفت باشه و رفتیم.
جاتون خالی داداشم یه نوشابه زمزم خانواده به خورد ما داد به طوری که شکممون باد کرد.
بعد اومدیم بیرون به خودم گفتم منصور تو که تا چهارباغ بالا اومدی خوب یه سری هم به مدرسه فلانی بزن ببین چه شکلی شده و اوضاع چه طور شده.
خلاصه آقا حامد را فرستادیم دنبال نخود سیاه و بهش گفتم برو اینجا این کتابا ببین دارن تا من یه کم با داداشم حرف بزنم و دوباره بیا همین جا تا بریم خونه.
خلاصه آقا منصور سینه را داد جلو و رفت مدرسه دانش… و رفت توی مدرسه. تا رسیدم تو مدرسه بابای مدرسه گفت با کی کار دارید؟ (البته بابای مدرسه خیلی مرد خوب و مهربون و دوست داشتنی هست یه چند بار دیگه هم ب هاش حرف زدم)
ما را می گید چنان جفت کردم که نگو بی اختیار گفتم نمرات بچه ها را زدن گفت بله شما نمرات کی را میخوای؟
من گفتم نمرات بچه ها را می خوام ببینم. گفت کی …نمرات کی را میخوای ببینی؟ من موندم چی بگم یه کم تامل کردم دیدم چاره ای نیست فامیل واقعی را گفتم…یک دفعه دیدم گفت به به سلام خوبید ایشون روی درس ریاضی اعتراض گذاشتن و تا الان یعنی 12:30 ظهر دو بار زنگ زدن ولی هنوز آقای جوانمرد دبیر ریاضی جواب اعتراض ها را ندادند…
من با تعجب گفتم مگه دبیر ریاضی اونا آقای جوانمرد هست ..یه نگاه بدی کرد و گفت بله…گفتم خیلی ممنون ببخشید که مزاحم شدم…گفت خواهش میکنم اگر میخواهید بفرمایید داخل و با مدیرشون صحبت کن (فکر کنم گفت اسم مدیرشون هم رجایی هست) درست نفهمیدم ، آخه هی می گفتم الانه که مچم را بگیره ببره تو دفتر و دیگه بیچاره بشم.
خلاصه سرتونا درد نیارم ما خداحافظی کردیم که یکدفعه دیدم گفت به ایشون سلام برسون…. کله ام صدا کرد گفتم ای داد ما را شناخت گاز را لوله کردم و فورا رفتم سوار تاکسی شدم اومدم هتل پل تازه تو راه یادم اومد حامد می یاد دنبالم دوباره برگشتم دم کارخونه زمزم تا حامد اومد و رفتیم خونه.
بعد با خودم گفتم من که اقای جوانمرد را میشناسم و سال اول دبیرستان دبیرمون بوده و مرد خیلی خوبی هم هست چه طور به ایشون نمره نداده یا کم داده؟!
زنگ زدم که بگم من آقای جوانمرد را می شناسم و شماره موبایل ایشونم دارم اگه بخوای میتونم کمکت کنم یا حداقل شماره موبایل ایشون را بهت بدم براش زنگ بزنی و خودت با ایشون حرف بزنی که گفت………….. این دفعه آخرت باشه………….
وای که من بعد این حرف چه حالی شدم اصلا کلا حالم بد شد و زود خدا حافظی کردم و گوشی را قطع کردم…
آره به خاطر همین چیز ها دلم به حال خودم سوخت گفتم منصور ببین تو به خاطر اون همه کاری می کنی و حاضری هر کاری بکنی ولی اون این شکلی جوابت را میده.
آره خوب حقم داره ….
من که خودم هیچی ندارم نه پول نه قیافه فقط همین لباسهای که تنم دارم اون وقت چه طور می تونم کسی که اینقدر دوستش دارم را با دست خودم بد بخت کنم.
خوب اونم بری خودش آرزوهایی داره دوست داره که من پولدار باشم، ماشین آخرین سیستم سوار بشم ، قیافه داشته باشم و…….
خوب وقتی من میدونم این چیز ها را ندارم برا چی باید به خودم اجازه بدم این کار را بکنم.
به خودم گفتم تو که اینقدر دوستش داری و میگی نمی خواهم یه اشک از چشماش به خاطرت بریزه ، و به همه خواسته ها و آرزو هاش برسه ! چرا می خوای مزاحم خوشبختی اون بشی؟
چرا نمی زاری با همون پولدار ها و اونایی که قیافه دارن باشه؟
مگه نمیگی دوستش دارم پس نباید ناراحتش کنی و به خاطر این که دوستش داری مجبورش کنی دوستت داشته باشه…
اون هر جا باشه وقتی خوشش باشه و خوشبخت بشه مثل اینه که تو به همه آرزوهات رسیدی پس بذار با همون کسایی باشه که لا اقل میتونن آرزوهاشا برآورده کنن نه با یه کسی مثل تو که هیچی نداره………
اگر اون بهترین دکتر بشه من اینقدر خوشحال میشم هر چند با یه نفر دیگه باشه چون میبینم اون خوشحاله من هم خوشحال میشم….
شاید حرف زدنم خشن باشه و تو حرف زدن کم بیارم و همه بگن چقدر مغرور هست اما باور کنید تا کسی با کسی نباشه نمیتونه اونا قشنگ بشناسه پس نباید الکی به کسی بگیم مغرور یا خیلی پولدوست یا خیلی خوب….
باز هم مثل همیشه بگذریم……
خوب در پایان هم بگم چون به من گفت دفعه آخرت باشه خوب دیگه من هم خفه شدم و میشم…
خواستم شماره آقای جوانمرد را به دستش برسونم که زودتر کارش حل بشه و وقتی کار از کار گذشت بهش نگم که من آقای جوانمرد را میشناختم ولی خوب نگذاشت حرفمم را بزنم. و گرنه من اصلا زنگ نمیزدم….
بازم چی…. بگذریم….
من مطمئنم که همین امروز یه نفر دلش را میشکنه یا دلش را می سوزونه و یا بالاخره یه جواب سر بالا و یه جوابی بهش میده که از هزارتا فحش بدتر باشه. ما که اصلا نفرین نمیکنم و همیشه از خدا سلامتی و خوشبختی ایشون را می خواهم اما خوب به خودم میگم لااقل خدایا یه سر سوزن دلش را بسوزون و بشکن تا مزه این کار را بچشه… شاید هم اون از دلسوزوندن و دل شکستن خوشش بیاد؟؟!!!
این نوشته هم رفت جزء خاطرات. روزگار همینه آلان 2 سال از شروع وبلاگ us وتقریبا 1 سال هم از شروع caspianblog میگذره و عمرا مثل چی میره .ولی هر کس خودش را تو دنیا نشون میده و میره…..ما که هیچی نداریم و هیچ ادعایی هم ندارم، فقط دلم به این خوشه که منصور خیلی بچه ساده ای هستی و اینم می تونم با جرات بگم که تا حالا خدا خیلی دوستم داشته وگرنه تا حالا هزار بار به خاطر کارهام کشته بودنم.
بازم میگم منصور بیخیال … گذشت زمان همه چیز را ثابت میکنه …..
————————
ببینید حافظ چی بهم گفت!
از سر کوی تو هر کو به ملامت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ظلالت برود
گروی آخر عمر از می و معشوق بگیر
حیف اوقات که یکسر به بطالت برود
ای دلیل دل گم گشته خدا را مددی
که غریب ار نبرد ره به دلالت برود
حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدای
به تجمل بنشیند به جلالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آر جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

قدر همدیگر بدانیم

مه 30, 2005


بیا تا قدر همدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
بیا تا مهربانی پیشه سازیم
به مشتی زرقو برق ، خود را نبازیم .
چه آمد بر سر اقوام خویشان
که گردید جمعشان اینطور پریشان
چرا فامیل ها از هم جدایند
چرا دوستان و رفیقان بی وفایند
چرا خواهر ز خواهر می گریزد
برادر با برادر می ستیزد .
نبینیم خنده ای بر روی لبها
نه روز آرامشی داریم نه شبها
نه کس را لحظه ای آسوده بینی
به صد کار جمله را آلوده بینی
نه آسایش ، نه آرامش ، نه راحت
همه مشتاق یک آن استراحت
به ظاهر خانه هامان کاخ شاه است
درونش یک جهان اندوه و آه است
یکی حج می رود سالی دو سه بار
کنارش خواهرش نادار و ناچار
تمام خیر و برکتها بر افتاد
طبیعت با شما مردم در افتاد
تمام کارها گشته ریایی
نجابت شد عوض با بی حیایی
همه در عالمی دیگر بگردند
عبوس و مسخ و بی احساس و سردند
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
غرور و کینه را از خود برانیم
بیا تا دست یکدیگر بگیریم
ضمانت نیست تا فردا نمیریم ……….
——————-
دل نوشت:در این دنیا دو چیز از انسان باقی میمونه! 1)خوبی! 2)بدی؟

ضرب المثل آب زیر کاه

مه 30, 2005

ریشه تاریخی ضرب المثل «آب زیر کاه»
آب زیر کاه به کسانی اطلاق می شود که زندگی و حشر و نشر اجتماعی خود را بر پایه مکر و عذر و حیله بنا نهند و با صورت «حق به جانب» ولی سیرتی نامحمود در مقام انجام مقاصد شوم خود برآیند.
این گونه افراد را مکار و دغلباز نیز می گویند و ضرر خطر آنها از دشمن بیشتر است. زیرا دشمن با چهره و حربه دشمنی به میدان می آید، در حالی که این طبقه در لباس دوستی و خیرخواهی خیانت می کنند.
اکنون باید دید در این عبارت مثلی، آبی که در زیر کاه باشد چگونه ممکن است منشأ زیان و ضرر شود.
آب زیر کاه از ابتکارات قبایل و جوامعی بود که به علت ضعف و ناتوانی جز از طریق مکر و حیله یارای مبارزه و مقابله با دشمن را نداشته اند. به همین جهت برای آنکه بتوانند حریف قوی پنجه را مغلوب و منکوب نمایند، در مسیر او باتلاقی پر از آب حفر می کردند و روی آب را با کاه و کلش طوری می پوشانیدند که هیچ عابری تصور نمی کرد «آب زیر کاهی» ممکن است در آن مسیر و معبر وجود داشته باشد. باید دانست که ایجاد این گونه باتلاقهای آب زیر کاه صرفاً در حول و حوش قریه ها و قصبات مناطق زراعی امکان پذیر بود، تا برای عابران وجود کاه و کلش موجب توّهم و سوءظن نشود و دشمن با خیال راحت و بدون دغدغه خاطر و سرمست از باده غرور و قدرت در آن گذرگاه مستور از کاه و کلش گام بر می داشت ون در درون آب زیر کاه غرقه می شد.
آب زیر کاه در قرون و اعصار قدیمه جزء حیله های جنگی بود و سپاهیان متخاصم را از این رهگذر غافلگیر و منکوب می کردند.
البته این حیله جنگی در مناطق باتلاقی و نقاطی که شالیزاری داشت – مانند گیلان و مازندران – بیشتر معمول و متداول بود تا همان طوری که گفته شد، موجب سوءظن دشمن نگردد. طریقه اش این بود که در مسیر قشون مهاجم باتلاقهای پراکنده و متعدد و کم عرض حفر می کردند و روی باتلاقها را با کاه و کلشن می پوشانیدند. بدیهی است عبور از این مناطق موجب می شد که قسمت مقدم مهاجمین یعنی پیشتازان و سوارکاران در باتلاقهای سرپوشیده فرو روند و پیشروی آنها دچار کندی شود تا برای مدافعان فرصت و امکان آمادگی و تجهیز سپاه فراهم آید. فی المثل اسپهبد فرخان بزرگ، فرزند دابویه، معاصر عبدالملک مروان، که بعد از پدر بر مسند حکومت طبرستان نشست و از گیلان تا نیشابور را در حیطه تصرف آورده بود؛ برای جلوگیری از عصیان و سرکشی دیلمی ها و سایر طاغیان و سرکشان: «از آمل تا دیلمستان چنان به اصطلخ (گویش مازندرانی به معنی استخر) و خندق و مثل هذا استوار گردانید که جز پیاده را عبور ممکن نبودی».
منابع:
لغت نامه دهخدا
کتاب چهارمقاله نظامی

بنام خداوند ژن آفرین

مه 30, 2005

یار من آنکه به دنیا ژنوتیپش یکتاست
فنوتیپ خوش او چون فنوتیپ گلها است
هست در هر نگهش رمز هزاران ژن عشق
که همه ترجمه رشته ای از .::دی ان آ::. ست
دوش از بهر دلم عشوه چنان سنتز کرد
که فغان از از همه ژنهای وجودم برخاست
این یکی کرد جهش وان دگری شد معیوب
کدون زندگیم گشت دچار کم و کاست
گشت معیوب مرا هر چه ژن غالب بود
حالیا! کار من سوخته دل واویلا
کاریوتیپ من بد بخت چنان قاطی کرد
که گمانم اثرش تا به ابد پابرجاست
گفتم: ای یار مکن ،شد ژنوتیپم بر باد
خنده ای کرد و بگفت از فنوتیپ پیداست
گفتم: آخر تو مرا آلل صبری بفرست
که از عصیان جهش ، بند جنونم برپاست
ژن امیدمرا نوکلئوتیدیست حقیر
ژن جور تو ، ولی ، نوکلئوتیدش صدتاست
پلی پپتید غمت بسکه دراز است ای دوست
بهر آن جان بود در دل تنگی که مراست
گفت باید که به راهم هموزیگوت گردی
هتروزیگوس ، تو مباش، اربه دلت الفت ماست
گفتمش:من هموزیگوس نتوانم گشتن
چون نماندست مرا یک اتوزوم سالم و راست
عاشقی را که چنان سندرم عشق دهند
تو تعجب مکن ار اشک غمش چو دریاست
حالیا! زین ژنوتیبی که نصیبم گشته
فنوتیپم به میان همه انگشت نماست
به اشارت و کنایات و تمسخر و یا طعن
همه گویند که این یارو از اون کله خراست
من ندانم که چنین سنگدلی بی انصاف
از کجا آمده و اصل و تبارش ز کجاست
بهر سلول حیات اینهمه ، پپتید بلاست
همه زیر سر یک رشته .::ام ار ان آ::. ست
خواهم اینجا که سوالی بکنم از استاد
بین ما رابطه غالب و مغلوب چراست؟
از چه رو در ژن عشق من بدبخت ققط
آلل غصه و اندوه و غم و درد و بلاست
حال در خاتمه شعر که شد قافیه تنگ
کنم از حضرت استاد من آنرا د خواست
که بر من ببخشید این همه وراجی را
چونکه تنها صفت غالب جمع شعر است
آری ! آخر به یکی دام بلا می افتد
هر که چون مستی ما سر به هو است
ای خدا یار مرا سندرم مرگ بده
که چنین با من عاجز به سر جور و جفاست
همولوگ نیست چو هرگز دل او با دل من
این دو را دادن پیوند فقط کار خداست

———————
پی نوشت: راستش رفته بودیم سر کتاب زیست و رسیدم به شعر که معلم سال سوم برامون در مبحث ژنتیک گفته بود. یه خاطراتی تازه کردیم. و اینجا هم نوشتیمش.

انتخاب عشق

مه 29, 2005

treeoflove
انتخاب عشق
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیر مرد را با ریشهای بلند جلوی در دید. به آنها گفت: من شما را نمی شناسم ولی فکر میکنم گرسنه باشید ، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.
آنها پرسیدند: آیا شوهرتان خانه است؟ زن گفت:نه ، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.
آنها گفتند:پس ما نمی توانیم وارد شویم.عصر وقتی شوهر به خانه برگشت ، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهر به او گفت: برو به آنها بگو شوهرم آمده ، بفرمایید داخل.
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.
آنها گفتند:ما با هم داخل خانه نمی شویم.
زن با تعجب پرسید: چرا؟
یکی از پیر مردها به دیگری اشاره کرد و گفت: نام او ثروت است. و به پیر مرد دیگر اشاره کرد و گف: نام او موفقیت است. و نام من عشق است ، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شود.
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت:چه خوب ، ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود؟!
ولی همسرش مخالفت کرد و گفت: چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید ، پیشنهاد کرد:بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.
مرد و زن هر دو موافقت کردند.
زن بیرون رفت و گفت:کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند.
زن با تعجب پرسید: شما دیگر چرا می آیید؟
پیر مردها با هم گفتند:
اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت میکردید ، بقیه نمی آمدند ولی هر جا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!
———————–
دل نوشت:
چهار فصل عشق
در عالم عشق ، اولین دیدار
در خاطره چون بهار می ماند
تابستان ، گرمی تمناهاست
پاییز به انتظار می ماند
آن سوز که سردی زمستان راست
ما را به فرق یار می ماند
و زما ، چون زمان عاشقی بگذشت
افسانه به روزگار می ماند…..
.::فریدون مشیری::.
******************
پی نوشت: این از اون نوشته های وبلاگم هست که هم نوشته داره هم دل نوشت هم پی نوشت و هم روز نوشت.
راستش من از یک نفر که خیلی دوستش داشتم درخواستی کردم اما خوب گفت نه! اولش ناراحت شدم اما یه کم فکر کردم گفتم آخه پسر یه جو غیرتم خوب چیزیه آخه چطور روت شد این درخواست را بکنی؟ خلاصه کلی از حرفمم پشیمون شدم. ان شا الله که از حرفم ناراحت نمیشه؟

صورت حساب

مه 28, 2005

mehrabanmadar
شبی پسر کوچکی نزد مادرش ‏‏، که در آشپزخانه مشغول پختن شام بود رفت و یک کاغذ به او داد.
مادر پسربچه درحالی که داشت دست هایش را با حوله خشک می کرد نوشته های کاغذ را با صدای بلند خواند.
پسربا خط بچه گانه اش نوشته بود:
1)کوتاه کردن چمن باغچه ………….5 دلار
2)مرتب کردن اتاق خوابم…………..3 دلار
3)مراقبت از برادر کوچکم…………..3 دلار
بیرون بردن سطل زباله……………..1 دلار
نمره ریاضی خوبی که گرفتم……….6 دلار
جمع بدهی شما به من …………..18 دلار
مادرر در حالی که به چشمان منتظر پسر نگاه می کرد چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرش نوشت:
1)بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
2)بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
3)بابت تمام زحماتی که در این چند سال برایت کشیدم تا بزرگ شوی هیچ
4)بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازیهایت هیچ
و………..
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسر آنچه را مادرش نوشته بود خواند ، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه میکرد ، گفت:
مامان …. دوستت دارم.
آنگاه قلم را برداشت و با همان خط بچه گانه در زیر صورتحساب نوشت:
قبلا به طور کامل پرداخت شده!!!؟
————-
دل نوشت:
راستش این چند وقت مادرم به خاطر من خیلی ناراحت شد یه کاری که نباید می شد اتفاق افتاد.نمیدونم اما مادرم دیگه یه حساب دیگه روم باز کرده دیگه مثل سابق با هام رفتار نمیکنه. بگذریم اما من همیشه و همیشه دوستش دارم به قدر هفت آسمون.بالاخره دلش را به دست می یارم. مادرها مهربونن مگه نه؟
×××××××××××××
با مادر خویش مهربان باش
آماده ی خدمتش به جان باش
با چشم ادب نگر پدر را
از گفته ی او مپیچ سر را
چون این دو شوند از تو خرسند
خرسند شود ز تو خداوند….
ایرج میرزا

عشق از نگاه مردم

مه 26, 2005

عشق از نگاه مردم:
عشق از دید حاج آقا: استغفرالله باز از این حرفای بی ناموسی زدی؟
جمله عاشقانه: خداوند همه جوانان رو به راه راست هدایت کنه
عشق از دید یک ریاضیدان: عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمول
جمله عاشقانه: آه عزیزم به اندازه سطح زیر منحنی دوستت دارم
عشق از دید رحیم گوشکوب بقال سر کوچه:
والا زمان ما عشق مشق نبود. ننمون رفت این فاطی اتوماتیک رو واسمون گرفت
جمله عاشقانه : هوی فاطی شام چی داریم ؟
عشق از دید ننه بزرگم:
نزن ننه این حرفارو راستی این دختر بتول خانوم خیلی دختر خوب و با کمالاتیه
جمله عاشقانه : بریم خواستگاری …
عشق از دید بابام: آخه پسر عشق واست نون و آب میشه؟ حالا بگو ببینم باباش چی کارست‌؟
جمله عاشقانه: برو دختر حاج آقارو بگیر
عشق از نگاه ننم: وا مگه تو امسال کنکور نداری؟ عشق باشه واسه بعد
جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت

نعمت ایمانی

مه 26, 2005

نعمت ایمانی نعمتی است که نصیب هر کسی نیست. و این البته اقل درجات راه سلوک است. ایمانی که قوتی بزرگ است و آدمی را سیراب میکند تا چشمانش در پی هر چیزی نباشد و مرتب حرص دنیا نورزد. اما راه دین یقینی میخواهد و قدمی استوار که به هر تشویق یا طعنهای در آن لرزش یا حرکتی عارض نشود. یقین یعنی اینکه اگر ستایش و تحسین عالمی را شنیدی، مثقال ذرهای شوقی فزونتر در تو حاصل نشود و از آن سوی اگر طعنهی جهانیان و شماتت کثیری از خلایق را دیدی، در راهی که میروی سست نشوی و این البته یکی از نشانههای یقین است. اینها البته همان عبارات مولوی است که:
مرد باید آنچنان در راه خود / که کساش این سو و آن سو کم کشد
گر همه عالم بگویندش تویی / بر ره یزدان و دین مصطفی
او نگردد گرمتر از گفتشان / جان طاق او نگردد جفتشان
ور همه گویند او را گمرهی / کوه پنداری تو و برگ کهی
او نباشد در گمان از طعنشان / او نگردد دردمند از لعنشان
بلکه گر دریا و کوه آید به گفت / گویدش با گمرهی گشتی تو جفت
هیچ یکذره نیفتد در خیال / کی خیالاش میکند رنجور حال

نجات عشق

مه 26, 2005


نجات عشق
در جزیرهای زیبا تمام حواس،زندگی میکردند:شادی ، غم ، غرور ، عشق،….
روزی خبر رسید که جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همهءساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت……….
عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:آیا می توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:نه،من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود ، کمک خواست. غرور گفت: نه ، نمیتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.
غم در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت:اجازه بده تا من با تو بیایم.غم با صدای حزن آلود گفت :آه ، عشق ، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.
آب هر لحظه بالا و باتلاتر می آید و عشق دیگر نا امید شده بود….
که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق ، من تو را خواهم برد.عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیر مرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند، پیر مرد به راه خود رفت. و عشق تازه متوجه شد کسیکه جانش را نجات داده بود ، چه قدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:آن پیر مرد که بود؟
عالم پاسخ داد:زمان
عشق با تعجب گفت: زمان؟!! اما چرا او به من کمک کرد؟
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.
——————————–
دل نوشت:
گر چه دانم آسمانکردت بلای جان ولیکن
من به جان خواهم تو را عشق ای بلای آسمانی
گر حیات جاودان بی عشق باشد مرگ باشد
پیک مرگ عاشقان باشد حیات جاودانی
شهریار

خوش به حال بچه ها

مه 23, 2005

خوش به حال بچه ها…..
دختر کوچولوی چهار ساله ای اصرار عجیبی داشت که خواهر نوزادش را تنها ملاقات کند . پدر و مادرش گمان می کردند او حسادت می کند و می خواهد دور از چشم آنها ، خواهرش را اذیت کند یا به او صدمه بزند . با لاخره با اصرار او راضی شدند اجازه بدهند تنها وارد اتاق نوزاد شود ، به شرط آنکه در اتاق را نبندد و اجازه بدهد آنها از لای در تماشیش کنند . دخترکو چولو با خوشحالی به سراغ نوزاد رفت، کنار تخت خواهرش زانو زد و گفت:
تو تازه از پیش خدا اومدی به من بگو چه شکلی بود؟ من شکلش یادم رفته.
————————
دل نوشت:
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من
قاصدک خوش خبرم روزها ست که نیامده
و من در پشت پنجره ی تنهایی تو را می خوانم و خاطراتت را
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برایت نمی دانم
روزی خواهی امد می دانم
گریان نمی مانم ، خندانم برای ورودت ای عشق…
وهیچ گاه ناامیدنمی شوم…….
با بال شکسته پر گشودن هنر است
این را همه ی پرندگان می دانند…

مرغ سحر

مه 23, 2005


مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار این قفس را
بر شکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ
نغمه آزادی نوع بشر سرا
ظلم ظالم
جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا ای فلک ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن
نو بهار است
گل به بار است
ابر چشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل عزیز
بیشتر کن
بیشتر کن
مرغ بی دل شرح هجران
مختصر مختصر کن
(ملک الشعرا ئ بهار)

شاهکارهای ادبی

مه 23, 2005

یکی از شاهکارهای ادبی تک بیت زیر است که بدون نقطه سروده شده است:
روده ی سگ را کرم امامه کرد
احمد و محمود را آواره کرد
اشعاری که هنگام خواندن لبها به هم نمی خورند:
سه ثنای علی است در قرآن
سوره ی هل اتی علی الانسان
یک رباعی که هنگام خواندن لبها به هم نمی خورند:
هیچ کس در نزد خود چیزی نشد
هیچ آهن خنجر تیزی نشد
هیچ قنادی نشد استاد کار
تا که شاگرد شکر ریزی نشد
و باز هم یک رباعی دیگر:
ای دیده، رخ نگار دیدن خطر است
ای دل سر این رشته کشیدن خطر است
هان تانچشی ز ساغر عشق دگر
زنهار دلا، زهر چشیدن خطر است
یکی دیگر از این شاهکارها اشعار زیر است که به صورت افقی و عمودی خوانده می شوند:
ز فراقت آن دلبر من دایم بیمارم
آن دلبر کزعشقش بادردم بیدارم
من دایم بادردم بی مونس بی یارم
بیمارم بیدارم بی یارم غمخوارم
«قلب کل» نمونه ی دیگری از این شاهکارهاست و آن عبارت از ترکیب حروف است که اگر از آخر خوانده شود مثل همان است که از اول خوانده شود. مانند تک بیت زیر که در هر مصرع از آخر نیز به همان صورت خوانده می شود:
شو همره بلبل بلب هر مهوش
شکر بترازوی وزارت برکش
باز هم تک بیتی دیگر:
ترازوی زر طرزی وزارت
امید آشنایان شادی ما
این هم یک رباعی جالب که در آن 24 حرف میم آمده است:
من مایل مهوش مسلسل مویم
مخدوم میان گلرخان می گویم
می میخورم و میان میخانه مدام
مدح ملک، ملک مکان می گویم
لطافت یک رباعی که هنگام خواندن آن زبان حرکت نمی کند و دارای 21 حرف میم نیز است:
موی مه ما ببوی ما بویا به
بی او مویم موی و یم مأوی به
مائیم و مهی آن مه ما با ما به
ما به مه ما و مه ما با ما به

عصر فریب

مه 23, 2005

عصر فریب
عصر ما عصر فریبه
عصر اسمهای غریبه
عصر پژمُردن گلدون
چترهای سیاه توبارون
شهر ما سرش شلوغه
وعده هاش همه دروغه
آسمونهاش پر دوده
قلب عاشق هاش کبوده
کاش تو قحطی شقایق
بشینیم توی یه قایق
بزنیم دل به دریا
من و تو تنهای تنها
پنجره ها پر نرده
لبهای بدون خنده
چشمها خونه سواله
میگه تموم شدن محاله
نه برای عشق میلی
نه کسی به فکر لیلی
کاش تو قحطی شقایق
بشینیم توی یه قایق
بزنیم دل به دریا
من و تو تنهای تنها…!
————————–
پی نوشت:این شعر به خاطر اوضاع و احوال خودم /جامعه/و…..

زنگ تلفن/نفرین/خدا

مه 23, 2005


اوقات خوش آن بود که با دوست به‌سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بی‌خبری بود
«حافظ»
—————–
بودیم و کسی پاس نمی‌داشت که هستیم
باشد که نباشیم بدانند که بودیم…
—————————-
دل نوشت:
امروز هم مادرم به خاطر یه مطلب و یک موضوعی نفرینم کرد یعنی به من گفت تو دیگه چسرم نیستی.
راستش من هیچ کار بدی نکردم همش کار دلم بود و اصلا از روی عمد و یا اینکه قصد بدی داشته باشم این کار را نکردم.
خلاصه زنگ زده بودن خونمون و همه چیز را به مادرم گفته بودن. مادرم نزدیک بود سکته کنه و کلی گریه کرده بود وقتی رسیدم خونه این ماجرا ها اتفاق افتاد…
اشکال نداره مادرم من را نفرین کرد به خاطر کارم اما من هر جور شده راضیش میکنم و خلاصه هیچ مادری بچه اش را نفرین نمیکنه اگرم بکنه از ته دل نیست.
خوب نوبت دل خودم که برسه باید بگم خاک بر سر این دلت کنن آقا منصور.
بگذریم. ان شا الله آهم اونا را بگیره. همین جور که دل من را سوزوندن خدا هم دل اونا را بسوزونه.
خدا حتی آدم های کافر را هم دوست داره اون وقت مگه میشه من که اینقدر خدا را دوست دارم به حرفم گوش نکنه. خوب ما به خدا ایمان دارم و مطمئن هستم یک روز کسی یا بهتر بگم کسانی که دلم را شکستن و دلم را سوزوندن به سزای اعمالشون برسونه.