نوشتن سکوت

forough.jpg
تصمیم گرفته بود سکوت را بنویسد. نوشتن سکوت. ابتدا به نظرش احساسی احمقانه بود اما حال برایش تلاشی جدی شده بود. ساعتها خیره به یک نقطه می نگریست و یقین داشت که می تواند سکوتش را بنویسد تا او بفهمد. تا او بفهمد معنای سکوتی را که این همه سال حتی به فهمیدنش هم نزدیک نشده بود. هر چه پیش میرفت از امیدش کاسته می شد. احساس می کرد تلاشی بی فرجام را آغاز کرده اما همچنان ادامه می داد. تا اینکه در نیمه شبی تابستانی هنگام قدم زدن در کوچه پس کوچه های خاموش، ناگهان توانست و به سرعت آن را نوشت. وقتی آن را خواند خشمگین شد و آن را پاره پاره کرد. بغض سنگینی گلویش را می فشرد. احساس بدی داشت.
هوا کم کم روشن می شد و مردم از خانه هایشان بیرون می زدند تا آغاز کنند حرکت در مسیر دایره را تا شب و هیچکس نمی دید جسم بیجانی را که در کنار دیوار و لابه لای برگهای چنار آرمیده بود چرا که در نقطه ای خارج از مسیر دایره وار زندگی ها بود. کودکی او را دید و دستان پدرش را فشرد تا او را ببیند اما پدرش بی تفاوت او را به دنبال خود کشید و پسرک در اندیشه اینگه چرا هر روز همه چیز تکرار می شود؟ غافل از اینکه به زودی به این چرخه خواهد پیوست. سکوت را نباید نوشت.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: