خوش به حال بچه ها

خوش به حال بچه ها…..
دختر کوچولوی چهار ساله ای اصرار عجیبی داشت که خواهر نوزادش را تنها ملاقات کند . پدر و مادرش گمان می کردند او حسادت می کند و می خواهد دور از چشم آنها ، خواهرش را اذیت کند یا به او صدمه بزند . با لاخره با اصرار او راضی شدند اجازه بدهند تنها وارد اتاق نوزاد شود ، به شرط آنکه در اتاق را نبندد و اجازه بدهد آنها از لای در تماشیش کنند . دخترکو چولو با خوشحالی به سراغ نوزاد رفت، کنار تخت خواهرش زانو زد و گفت:
تو تازه از پیش خدا اومدی به من بگو چه شکلی بود؟ من شکلش یادم رفته.
————————
دل نوشت:
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من
قاصدک خوش خبرم روزها ست که نیامده
و من در پشت پنجره ی تنهایی تو را می خوانم و خاطراتت را
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برایت نمی دانم
روزی خواهی امد می دانم
گریان نمی مانم ، خندانم برای ورودت ای عشق…
وهیچ گاه ناامیدنمی شوم…….
با بال شکسته پر گشودن هنر است
این را همه ی پرندگان می دانند…

Advertisements

یک پاسخ to “خوش به حال بچه ها”

  1. amir Says:

    سلام
    خیلی مطالب خوشگلی داری
    تمایل به تبادل لینک داری ؟؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: