زنگ تلفن/نفرین/خدا


اوقات خوش آن بود که با دوست به‌سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بی‌خبری بود
«حافظ»
—————–
بودیم و کسی پاس نمی‌داشت که هستیم
باشد که نباشیم بدانند که بودیم…
—————————-
دل نوشت:
امروز هم مادرم به خاطر یه مطلب و یک موضوعی نفرینم کرد یعنی به من گفت تو دیگه چسرم نیستی.
راستش من هیچ کار بدی نکردم همش کار دلم بود و اصلا از روی عمد و یا اینکه قصد بدی داشته باشم این کار را نکردم.
خلاصه زنگ زده بودن خونمون و همه چیز را به مادرم گفته بودن. مادرم نزدیک بود سکته کنه و کلی گریه کرده بود وقتی رسیدم خونه این ماجرا ها اتفاق افتاد…
اشکال نداره مادرم من را نفرین کرد به خاطر کارم اما من هر جور شده راضیش میکنم و خلاصه هیچ مادری بچه اش را نفرین نمیکنه اگرم بکنه از ته دل نیست.
خوب نوبت دل خودم که برسه باید بگم خاک بر سر این دلت کنن آقا منصور.
بگذریم. ان شا الله آهم اونا را بگیره. همین جور که دل من را سوزوندن خدا هم دل اونا را بسوزونه.
خدا حتی آدم های کافر را هم دوست داره اون وقت مگه میشه من که اینقدر خدا را دوست دارم به حرفم گوش نکنه. خوب ما به خدا ایمان دارم و مطمئن هستم یک روز کسی یا بهتر بگم کسانی که دلم را شکستن و دلم را سوزوندن به سزای اعمالشون برسونه.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: