عجب روزی بود امروز

عجب روزی بود امروز….
توجه:این مطلب طولانی هست و تقریبا دل نوشت هست هر کس میدونه که میخونه و براش فایده ای نداره الکی نخونه و بعدش هم کلی بد و بی راه به ما بگه .
امروز دیگه ازون روزایی بود که واقعا دلم برای خودم سوخت و به خاطر خودم گریه ام گرفت…..
ای آخه اینقدر آدم باید بی معرفت باشه…..گفت این دیگه دفعه آخرت باشه…..
اصلا نگفت چی کار داری؟ چی میخوای بگی؟چی شده..هیچی نگفت…
به قول خودم که همیشه میگم بگذریم این بار هم بگذریم…
خوب ماجرا از این قرار بود امروز نمرات پیش را میدادند ما هم طبق معمول با این سید خودمون رفتیم که نمرات را بگیریم.
هر کس خودش میدونه چه کارست و نمراتش چند میشه ! ما هم که می دونستیم قشنگ همون نمراتی شده بود که حدس زده بودم قشنگ همون دوتا درسم یعنی ریاضی و زمین را خراب کرده بودم زیادم خراب نبود اما خوب زیادم خوب نبود اما در مقابل بچه های دیگه نمره ما خوب شده بود.
زمین شناسی که دمش گرم نمره ما را داده بود(فکر کنم چون بچه مثبتی سر کلاس بودم هوای کارم را داشته)
ریاضی هم که دیگه معلمه به همه نمره داده بود دیگه اگر به ما نمره نمیداد کار خودش سه می شد (از قدیم میگن تا سه نشه بازی نشه)
بقیه درسها هم که خوب بود…. خلاصه از اینکه همه درسها را با کمک خدا پاس کردیم خوشحال شدم.
بعد از اینکه از مدرسه اومدیم بیرون این سید گفت من 33 پل کار دارم میخواهم کتاب بگیرم بیا بریم زود بر میگردیم. خوب ما هم چون هر وقت یه چیزی اون میگفتیم قبول میکرد چاره ای نداشتیم و قبول کردیم رفتیم.
خوب اون کتابش را گرفت بعد من گفتم ما که تا اینجا اومدیم بیا یه سر هم بریم کارخونه زمزم من یه سری به داداشم بزنم. گفت باشه و رفتیم.
جاتون خالی داداشم یه نوشابه زمزم خانواده به خورد ما داد به طوری که شکممون باد کرد.
بعد اومدیم بیرون به خودم گفتم منصور تو که تا چهارباغ بالا اومدی خوب یه سری هم به مدرسه فلانی بزن ببین چه شکلی شده و اوضاع چه طور شده.
خلاصه آقا حامد را فرستادیم دنبال نخود سیاه و بهش گفتم برو اینجا این کتابا ببین دارن تا من یه کم با داداشم حرف بزنم و دوباره بیا همین جا تا بریم خونه.
خلاصه آقا منصور سینه را داد جلو و رفت مدرسه دانش… و رفت توی مدرسه. تا رسیدم تو مدرسه بابای مدرسه گفت با کی کار دارید؟ (البته بابای مدرسه خیلی مرد خوب و مهربون و دوست داشتنی هست یه چند بار دیگه هم ب هاش حرف زدم)
ما را می گید چنان جفت کردم که نگو بی اختیار گفتم نمرات بچه ها را زدن گفت بله شما نمرات کی را میخوای؟
من گفتم نمرات بچه ها را می خوام ببینم. گفت کی …نمرات کی را میخوای ببینی؟ من موندم چی بگم یه کم تامل کردم دیدم چاره ای نیست فامیل واقعی را گفتم…یک دفعه دیدم گفت به به سلام خوبید ایشون روی درس ریاضی اعتراض گذاشتن و تا الان یعنی 12:30 ظهر دو بار زنگ زدن ولی هنوز آقای جوانمرد دبیر ریاضی جواب اعتراض ها را ندادند…
من با تعجب گفتم مگه دبیر ریاضی اونا آقای جوانمرد هست ..یه نگاه بدی کرد و گفت بله…گفتم خیلی ممنون ببخشید که مزاحم شدم…گفت خواهش میکنم اگر میخواهید بفرمایید داخل و با مدیرشون صحبت کن (فکر کنم گفت اسم مدیرشون هم رجایی هست) درست نفهمیدم ، آخه هی می گفتم الانه که مچم را بگیره ببره تو دفتر و دیگه بیچاره بشم.
خلاصه سرتونا درد نیارم ما خداحافظی کردیم که یکدفعه دیدم گفت به ایشون سلام برسون…. کله ام صدا کرد گفتم ای داد ما را شناخت گاز را لوله کردم و فورا رفتم سوار تاکسی شدم اومدم هتل پل تازه تو راه یادم اومد حامد می یاد دنبالم دوباره برگشتم دم کارخونه زمزم تا حامد اومد و رفتیم خونه.
بعد با خودم گفتم من که اقای جوانمرد را میشناسم و سال اول دبیرستان دبیرمون بوده و مرد خیلی خوبی هم هست چه طور به ایشون نمره نداده یا کم داده؟!
زنگ زدم که بگم من آقای جوانمرد را می شناسم و شماره موبایل ایشونم دارم اگه بخوای میتونم کمکت کنم یا حداقل شماره موبایل ایشون را بهت بدم براش زنگ بزنی و خودت با ایشون حرف بزنی که گفت………….. این دفعه آخرت باشه………….
وای که من بعد این حرف چه حالی شدم اصلا کلا حالم بد شد و زود خدا حافظی کردم و گوشی را قطع کردم…
آره به خاطر همین چیز ها دلم به حال خودم سوخت گفتم منصور ببین تو به خاطر اون همه کاری می کنی و حاضری هر کاری بکنی ولی اون این شکلی جوابت را میده.
آره خوب حقم داره ….
من که خودم هیچی ندارم نه پول نه قیافه فقط همین لباسهای که تنم دارم اون وقت چه طور می تونم کسی که اینقدر دوستش دارم را با دست خودم بد بخت کنم.
خوب اونم بری خودش آرزوهایی داره دوست داره که من پولدار باشم، ماشین آخرین سیستم سوار بشم ، قیافه داشته باشم و…….
خوب وقتی من میدونم این چیز ها را ندارم برا چی باید به خودم اجازه بدم این کار را بکنم.
به خودم گفتم تو که اینقدر دوستش داری و میگی نمی خواهم یه اشک از چشماش به خاطرت بریزه ، و به همه خواسته ها و آرزو هاش برسه ! چرا می خوای مزاحم خوشبختی اون بشی؟
چرا نمی زاری با همون پولدار ها و اونایی که قیافه دارن باشه؟
مگه نمیگی دوستش دارم پس نباید ناراحتش کنی و به خاطر این که دوستش داری مجبورش کنی دوستت داشته باشه…
اون هر جا باشه وقتی خوشش باشه و خوشبخت بشه مثل اینه که تو به همه آرزوهات رسیدی پس بذار با همون کسایی باشه که لا اقل میتونن آرزوهاشا برآورده کنن نه با یه کسی مثل تو که هیچی نداره………
اگر اون بهترین دکتر بشه من اینقدر خوشحال میشم هر چند با یه نفر دیگه باشه چون میبینم اون خوشحاله من هم خوشحال میشم….
شاید حرف زدنم خشن باشه و تو حرف زدن کم بیارم و همه بگن چقدر مغرور هست اما باور کنید تا کسی با کسی نباشه نمیتونه اونا قشنگ بشناسه پس نباید الکی به کسی بگیم مغرور یا خیلی پولدوست یا خیلی خوب….
باز هم مثل همیشه بگذریم……
خوب در پایان هم بگم چون به من گفت دفعه آخرت باشه خوب دیگه من هم خفه شدم و میشم…
خواستم شماره آقای جوانمرد را به دستش برسونم که زودتر کارش حل بشه و وقتی کار از کار گذشت بهش نگم که من آقای جوانمرد را میشناختم ولی خوب نگذاشت حرفمم را بزنم. و گرنه من اصلا زنگ نمیزدم….
بازم چی…. بگذریم….
من مطمئنم که همین امروز یه نفر دلش را میشکنه یا دلش را می سوزونه و یا بالاخره یه جواب سر بالا و یه جوابی بهش میده که از هزارتا فحش بدتر باشه. ما که اصلا نفرین نمیکنم و همیشه از خدا سلامتی و خوشبختی ایشون را می خواهم اما خوب به خودم میگم لااقل خدایا یه سر سوزن دلش را بسوزون و بشکن تا مزه این کار را بچشه… شاید هم اون از دلسوزوندن و دل شکستن خوشش بیاد؟؟!!!
این نوشته هم رفت جزء خاطرات. روزگار همینه آلان 2 سال از شروع وبلاگ us وتقریبا 1 سال هم از شروع caspianblog میگذره و عمرا مثل چی میره .ولی هر کس خودش را تو دنیا نشون میده و میره…..ما که هیچی نداریم و هیچ ادعایی هم ندارم، فقط دلم به این خوشه که منصور خیلی بچه ساده ای هستی و اینم می تونم با جرات بگم که تا حالا خدا خیلی دوستم داشته وگرنه تا حالا هزار بار به خاطر کارهام کشته بودنم.
بازم میگم منصور بیخیال … گذشت زمان همه چیز را ثابت میکنه …..
————————
ببینید حافظ چی بهم گفت!
از سر کوی تو هر کو به ملامت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ظلالت برود
گروی آخر عمر از می و معشوق بگیر
حیف اوقات که یکسر به بطالت برود
ای دلیل دل گم گشته خدا را مددی
که غریب ار نبرد ره به دلالت برود
حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدای
به تجمل بنشیند به جلالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آر جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: