دو راهب

دو راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذارنده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر میکردند، سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد .
وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد.
یکی از راهیان بلادرنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذارند . راهیان به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند ….
در همین هنگام راهب دوم که ساعتها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت :
« دوست عزیز ! ما راهبان نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید و مقرارت مکتب ماست، درصورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.
راهب اولی با خونسردی و با حالتی بی تفاوتی
پاسخ داد:من دخترک را همان جا رها کرد ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمیکنی.
——————-
××××××××××
این هم چند حکایت کوتاه جالب دیگر:
یکی از بخیلان داشت در آب غرق میشد. کسی برفت و گفت : دستت را به من ده تا تو را بیرون بکشم . دست نداد. یکی از همسایگان مرد بخیل حار بود و گفت : نگو دستت را به من ده که او هرگز به کسی چیزی نداده است ، بگو که دست من بستان . چون بگفت : دست من بستان ، گرفت و خلاص شد.
—————-
دزدی جامه کسی را دزدید و به بازار برد و به دست دلال داد که بفروشد . جامه را از دلال دزدیدند و دزد تهی دست نزد یاران آمد . گفتند : جامه را به چند فروختی؟ گفت به همان قیمت که خریده بودم.
—————-
از یکی از فلاسفه پرسیدند : مرد در چه سنی بهتر است که ازدواج کند. گفت : هر سنی برای ازدواج مناسب است زیر زن برای مرد جوان ، معشوقه است : برای مرد میانسال ، رفیق :و برای پیرمرد ، پرستار.
—————
امیر اسبی لاغر و مردنی را به کسی بخشید . اسب به اندازهای نحیف بود که قبل از رسیدن به منزل مرد. آن مرد نامهای به این شرح به امیر نوشت: ای امیر ، اسبی که به من عطا کردی سریع ترین است دنیا بود چون فاصله میان دنیا و آخرت را در یک ساعت طی کرد.
——————-
یکی از دانشمندان گوشهای بزرگی داشت. شخصی بر سبیل استهزاء به او گفت : گوشهای شمامتناسب بدن یک انسان نیست . مرد دانشمند در جواب گفت : بله درست است ، اتفاقاً گوشهای شما هم برای جثه یک الاغ بسیار کوچک است.
—————–
مردی با نردبان با باغ دیگری میرفت تا میوه بدزدد صاحب باغ رسید و گفت در باغ من چکار داری ؟گفت : نردبان میفروشم گفت : نردبان در باغ من میفروشی ؟ گفت : نردبان از آن من است ، هر جا که دلم خواست میفروشم.
——————
بر سر در خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی نوشته بود:
هر که بدین خانه در آید ، نانش دهید و از ایمانش نپرسید ،زیرا آن کس که به خداوند به جان ارزد ، ابوالحسن را به نان ارزد.
——————–
پرگوی خودستایی نزد ساوار نمایشنامه نویس فرانسوی لاف میزد که من میتوانم به سه زبان فرانسوی ، انگلیسی و ایتالیایی نطق کنم. نویسنده فرانسوی گفت : بفرمایید به چه زبانی میتوانید سکوت کنید.

Advertisements

یک پاسخ to “دو راهب”

  1. دیار Says:

    salam doste man… jaleb bood va amoozandeh 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: