سرزمین عاقلان و عاشقان

«سرزمین عاقلان و عاشقان»
امروز که باز هم خورشید جای خود را در آسمان به ماه بدهد, روزی دیگر هم پایان می پذیرد همچون شب و روزهای عمر که تاکنون گذشته است. هر روز طلوعی زیبا و شادی آفرین و غروبی دلگیر و غمناک.
زمان همچون برق می گذرد و شب و روزها را می رباید و کارش را چنان ماهرانه انجام می دهد که هیچ کس متوجه این ربودن نمی شود.
اما این گذشت برای کسانی که صبح و شبشان در پول و خیانت و دروغ و … خلاصه شده است, چه معنا و مفهومی دارد؟ این غافلان به خیال خود زمانه را خریده اند !
معنای گذشت زمان را تنها عاقلان می دانند و عاشقان که در زمانه حل شده اند.
زندگی در میان گروه غافلان چه لذتی دارد؟ همان ها را می گویم که نه بویی از محبت برده اند و نه بویی از عشق. این مردمان همان هایند که تا وقتی روشنایی روز را می بینند, فقط به فکر خوردن و جنبیدن هستند و وقتی تاریکی شب را احساس می کنند, فقط می خوابند.
آری, اینان خاطراتشان در جویبار راکد ذهنشان گم شده است و روزهای پیش از این را به یاد نمی آورند.
از راه رفتن در میان آن ها دلم می گیرد. فضای شهرشان هم مانند خود آن هاست. دود آنقدر در شهر زیاد شده که حتی چشم حقیقت بین آن ها را هم کور کرده. به هر گوشه شهر که نگاه می کنی, عده ای را می بینی که حرفشان یا حرف پول است و یا نرخ اجناس و … . منطق آن ها, منطق فولاد است؛ اصلا چشمشان دنیایی جز دنیای خودشان را نمی بیند!
اما من …
من دوست دارم به دنیایی بروم که عاشقان و عاقلان ساکن هر کوی و برزن آن باشند.
به جایی بروم که مردم غیر از پول چیز دیگری را هم می شناسند. مردمی که عشق را درک کرده و با محبت مأنوس باشند.
سرزمینی که مردم آن, کسانی هستند که رویش غنچه ها را جشن می گیرند, چکیدن قطره جدید باران را بر روی زمین به او تبریک می گویند, هر شب با شمارش ستارگان به خواب می روند و خورشید را هر روز با نگاهی جدید به نظاره می نشینند.
مردمانی که روحشان همچون رودهای جاری در جریان است,
دلشان به زلالی تمام دریاها,
آسمان چشمشان به رنگ سبزه زارها, سبز
و افق نگاهشان از خورشید هم وسیع تر است.
آری, اینان عاشق اند و عاقل.
این مردمان منطقی دارند به لطافت گل های بهاری, منطق عشق در درونشان نهادینه شده.
اینان وجودشان سرشار از محبت, کرامت آبی شان به وسعت دریا و حرف هاشان مثل یک تکه چمن سبز است.
دوست دارم با این مردمان انیس و جلیس بشوم؛ طلوع را از نگاه آنان به نظاره بنشینم و شب ها ستاره های آسمانشان را میهمان چشمانم کنم.
دوست دارم در ساحل دریاشان قدم بزنم و ولطافت و سردی امواج آن را به وجودم هدیه دهم,
دوست دارم در سرزمین آن ها خود را به دست نسیم بسپارم,
دوست دارم با مرغان دریایی شان هم نوا شوم و از کبوتران سفیدشان ترانه محبت را بیاموزم,
دوست دارم لطافت گل های این سرزمین را با گونه هایم حس کنم وکمی از شبنم زلال آن را بچشم,
دوست دارم پرواز مرغابی هاشان را تماشا کنم و روح خود را با آنان همسفر بی نهایت کنم,
و دوست دارم…
آری, همه این ها را دوست دارم.
آخر آن ها مردمانی اند که در شهرشان بهار محبت را جاودانه کرده و پاییز عشق را از میان برده اند.
مردمانی اند که بر دیو غربت چیره شده و او را به جزیره دورافتاده تنهایی تبعید کرده اند.
آن ها کسانی هستند که هر روز به ستایش محبوبشان می پردازند و هر چه او را بیشتر می ستایند, سکون و اطمینان بیشتری پیدا می کنند.
کسانی اند که دشمنی را از اقیانوس ذهنشان پاک کرده و محبت را جایگزین آن کرده اند.
آن ها ساکن سرزمینی هستند که مقتدایش نوید دهنده عدل و داد است.
آری, این همان سرزمینی است که مولایمان مهدی (عجل الله تعالی فرجه) در آن حکومت کند.
خدای من, همه ما دوست داریم ساکن چنین سرزمینی باشیم؛ پس از تو می خواهیم که هر چه زودتر اذن ظهورش را بدهی که جهانی در انتظار اویند…
« آمین یا رب العالمین »

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: