ریخته دیریست …

چون درختی درصمیم سردوبی ابرزمستانی
چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
هر چه برگم بود و بارم بود،
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود،
هر چه یاد و یادگارم بود،
ریخته ست.
چون درختی در زمستانم،
بی که پندارد بهاری بود وخواهد بود.
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟
دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش،
با امید روزهای سبز آینده،
خواهدم این سوی و آن سوخست؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم
ریخته دیریست
هرچه بودم یاد و بودم برگ.
یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله بیمار لرزیدن،
برگ چونان صخره کری نلرزیدن.
یا درنج از دستهای منتظر بردن،
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن.
ای بهار همچنان تا جاودان در راه!
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر.
هرگز و هرگز
بر بیابان غریب من
منگر و منگر.
سایه نمناک و سبزت هر چه از من دورتر،خوشتر.
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو،
تکمه سبزی بروید باز،بر پیراهن خشک و کبود من.
همچنان بگذار
تادرود دردناک اندهان ماند سرود من.
*م.امید

Advertisements

2 پاسخ to “ریخته دیریست …”

  1. رزهای نقره ای Says:

    درسته… بعد از مدتها اومدم… خیلی وقت بود به هیچ وبلاگی نرفته بودم… از وقتی از رزهای نقره ای در اومدم و به آسمان بی نهایت رفتم خیلی غریب شدم… ):

  2. مهرزاد Says:

    جایگاه اینترنتی قشنگی دارین ها!

    باشه بیا باهم بلینکیم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: