مسافر …

مسافر
مسافر
سفر کردی مسافر آن شب تاریک و سرد
کاش بودی تا ببینی عشق تو با ما چه کرد
وقتی آن شب با نگاهت خواندی آن شعر سفر
رخت بربست از دلم امید به روزی دگر
تو خرامان رفتی و من ماندم و دنیای غم
اشک چشمم می چکد بر گونه هایم دم به دم
تو مرا بگذاشتی در خلوت و تنهاییم
لیلی ام این را بدان که تا ابد بارانی ام
عشق مجنون را به لیلی هیچ کس باور نکرد
مثل جور این زمانه هیچ کس با من نکرد…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: