Archive for 27 اوت 2005

عشق از نظر عرفا

اوت 27, 2005

عشق  از نظر عرفا ..
عشق از نظر عرفا ….
غرضم این جهت است که عرفا مدعی هستند که همه عشقها حقیقی است :
عشق حقیقی است مجازی مگیر
این دم شیر است به بازی مگیر
اینها فلاسفه را که عشق را دو نوع می‏دانند رد می‏کنند ، مدعی هستند که در معشوقهای مجازی هم ، عاشق در عین حال که خودش نمی‏داند ، معشوق را به‏ اعتبار این که پرتوی از او هست دوست دارد . به عقیده آنها اصلا محال‏ است که انسان غیر خدا را دوست داشته باشد . محی الدین عربی ( شرح سید علیخان بر صحیفه سجادیه )می‏گوید :
ما احب‏ احد غیر خالقه ( به خاطر همین حرفهاست که عده‏ای از فقها به او حمله‏ کرده‏اند ) .
می‏گوید : احدی تا کنون غیر از خالق خودش را دوست نداشته‏
لکن احتجب عنه تعالی تحت زینب و سعاد و هند و . . .
او در زیر نامهای معشوقهای مجازی پنهان است ، معشوق حقیقی خود اوست . در این‏ زمینه ، مولوی شعرهایی دارد ، می‏گوید :
جرعه‏ای بر ریختی زان خفیه جام
بر زمین خاک من کأس الکرام
در مقام تمثیل ذکر می‏کند . می‏خواهد بگوید که جرعه‏ای از عشق الهی بر روی‏ خاک ریخته ، و اگر انسان ، موجود خاکی را دوست می‏دارد به اعتبار آن‏ جرعه‏ای است که روی خاک ریخته شده است .
گشت بر زلف و رخ از جرعه نشان
خاک را شاهان همی لیسند از آن
این عارف می‏گوید اگر همه ، خاک را آنچنان در آغوش می‏گیرند و می‏لیسند به اعتبار این است که از آن جرعه چیزی در آن هست . بعد می‏گوید :
جرعه خاک آمیز چون مجنون کند
مر شما را صاف او تا چون کند
می‏گوید این معشوق مجازی به اعتبار اینکه یک ذره از آن جرعه در آن‏ ریخته شده ، شما را اینجور کرده ، این اگر صاف بشود – یعنی اگر به خود آن حقیقت برسی – دیگر چه خواهی شد ؟ !
بنابراین منافاتی نیست که به ظاهر یعنی در خیال خود انسان معشوق ، یک‏ انسان باشد ، ولی در حقیقت ، معشوق حقیقی ، آن انسان نباشد بلکه آن‏ ظاهری باشد که در این مظهر به شکلی خودش را ظاهر کرده است .
منبع : کتاب فطرت

اعتماد به نفس چیست؟

اوت 27, 2005

اعتماد به نفس چیست؟
اعتماد به نفس چیست؟
اعتماد به نفس مجموعه‌ای از باورها و احساس‌هر فرد درباره خودش است. اینکه ما در ذهنمان چه تعبیری از خودمان داشته باشیم تعیین‌کننده نوع رفتار، برخوردها و انگیزه ماست و بر روی تطابق عاطفی ما هم تاثیر می‌گذارد.
الگوهای اعتماد به نفس از همان اوایل کودکی در هر فردی شروع به شکل‌گیری می‌کند. به‌عنوان مثال وقتی یک بچه نوپا بعد از چند بار افتادن بالاخره می‌تواند مسافتی را طی کند و مثلا به توپ یا اسباب‌بازی مورد نظرش برسد، احساس موفقیت می‌کند که باعث تقویت اعتماد به نفس در او می‌شود.
به موازات اینکه بچه برای انجام کاری تلاش می‌کند، شکست می‌خورد، دوباره تلاش می‌کند، و دوباره شکست می‌خورد تا در نهایت بتواند کاری را انجام دهد و مثلا یک قاشق غذا را به دهانش برساند، یاد می‌گیرد که در همین زمان، کودک با توجه به برخوردهای دیگران هم، شناختی از خودش پیدا می‌کند. نکته اصلی در نقش والدین برای کمک به اعتماد به نفس بالای بچه‌ها، در همین قسمت از شکل‌گیری شخصیت کودک است. می‌توان با نگاهی دقیق‌تر گفت اعتماد به نفس حاصل ترکیبی از توانایی‌های کودک به همراه احساس دوست داشته شدن توسط دیگران است. کودکی که در انجام کارهای خود موفق است ولی محبت کافی از پدر و مادر نمی‌بیند، ممکن است نسبت به کودکی که توانایی کافی برای انجام بیشتر کارها ندارد، اعتماد به نفس پایین‌تری داشته باشد.
اعتماد به نفس بالا مثل زرهی است که از بچه‌ها در برابر مشکلات و سختی‌های دنیا محافظت می‌کند. بچه‌هایی که نسبت به توانایی‌های خودشان اعتماد دارند، در برخورد با مشکلات کم نمی‌آورند و در برابر فشارهای منفی خیلی خوب مقاومت می‌کنند. آنها همیشه آماده‌اند که به زندگی لبخند بزنند و از آن لذت ببرند. درطرف مقابل، در بچه‌هایی که اعتماد به نفس پایین دارند، مشکلات و گرفتاری‌ها می‌توانند باعث ایجاد اضطراب و ناراحتی شدید شوند. اگر افکاری مثل و یا در این بچه‌ها شکل بگیرد، کم‌کم تبدیل به افرادی افسرده، جدای از جامعه و بی‌اعتنا خواهند شد.
علایم اعتماد به نفس بالا و پایین
اعتماد به نفس با رشد کودک تغییر می کند و تحت تاثیر تجارب و بینش‌های جدید کودک قرار می‌گیرد . بسیار مهم است که والدین بتوانند از بالا بودن آن در شرایط مختلف در کودکشان مطمئن باشند.
بچه‌ای که اعتماد به نفس پایینی دارد، اغلب علاقه‌ای به امتحان چیزهای جدید از خودش نشان نمی‌دهد؛ ممکن است با عبارات منفی درباره خودش اظهارنظر کند، مثل اینکه ! و یا و یا ! این بچه‌ها اغلب تحمل کمی در برابر ناملایمات دارند و خیلی زود از انجام کارهای سخت دست می‌کشند و منتظر می‌شوند تا کسی به آنها کمک کند. این بچه‌ها در شرایط بحرانی خیلی زود ناامید می‌شوند و اغلب نسبت به همه چیز بدبین هستند.
در طرف مقابل، بچه‌ای با اعتماد به نفس طبیعی، تمایل دارد با دیگران ارتباط برقرار کند و از این موضوع لذت می‌برد.اودر کارهای گروهی و فعالیت‌های اجتماعی، احساس استرس و ناراحتی نمی‌کند و به راحتی از عهده آنها بر‌می‌آید و وقتی که مشکلات پیش می‌آیند، به راحتی بر روی آنها کار می‌کند تا راه‌حل مناسب را پیدا می‌کند. این بچه‌ها اغلب نقاط ضعف و قوت خودشان را می‌شناسند و آنها را قبول می‌کنند.
پدر و مادر چگونه می‌توانند اعتماد به نفس بچه‌هایشان را بالا ببرند؟
نقش پدر و مادر در شکل‌گیری اعتماد به نفس در بچه‌ها غیرقابل انکار است. رعایت برخی نکات بسیار ساده می‌تواند تاثیری بسیار باورنکردنی داشته باشد.
1- مواظب حرف‌زدن خود باشید: بچه‌ها نسبت به کلماتی که از پدر و مادرشان می‌شنوند. بسیار حساسند. نه تنها باید بعد از اینکه وقتی کاری را با موفقیت انجام می‌دهند، آنها را تشویق کنید بلکه حتی تلاش آنها هم ستودنی است و نیاز به تشویق دارد. البته نباید در این کار زیاده‌روی کنید: مثلاً اگر بچه موفق به کاری نشده، نباید بگویید چون این جمله باعث می‌شود در صورتی که بار بعد هم موفق نشد، احساس بدی پیدا کند، جمله مناسب این است یعنی به جای اینکه نتیجه برای شما مهم باشد، به سعی و تلاش اهمیت بدهید.
2- مدل خوبی برای بچه‌ها باشید: اگر شما آدم بدبینی باشید و یا درباره توانایی‌ها و محدودیت‌های خودتان واقع‌بین نباشید، کودک شما، درست مثل آینه از شما الگوبرداری خواهد کرد.
3- باورهای نادرست کودکتان را شناسایی کرده و آنها را اصلاح کنید: شناخت باورهای غلط کودک راجع به خودش بسیار اهمیت دارد، چه این باورها راجع به توانایی‌های کودک باشد، چه راجع به جذابیت و شکل ظاهری و هر چیز دیگر؛ مثلاً بچه‌ای که ریاضی‌اش ضعیف است ولی در مجموع دانش‌آموز خوبی است ممکن است خودش فکر کند که من هیچ وقت نمی‌توانم یک مسئله ریاضی را خوب حل کنم، اصلاً من یک دانش‌آموز بد هستم. این عمومیت دادن باعث پایین آمدن اعتماد به نفس می‌شود. باور این بچه را باید به این شکل اصلاح کرد:
4- با بچه‌هایتان مهربان باشید: محبت شما باعث تقویت اعتماد به نفس کودکتان می‌شود. باید به بچه بگویید که به او افتخار می‌کنید. به عنوان مثال می‌توانید یادداشتی در کیف او بگذارید که روی آن نوشته باشید این تعریف‌ها باید مداوم و البته بدون اغراق باشد.
5- سعی کنید محیط خانه، محیطی آرام و امن باشد: بچه‌ای که همیشه در محیطی پر از جنجال و بحث و جدل والدین است مسلماً دچار افسردگی و اعتماد به نفس پایین خواهد شد. سعی کنید همیشه، به کودکتان احترام بگذارید و پیش او با هم دعوا نکنید. پدر و مادر می‌توانند خانه را تبدیل به بهشت کوچکی برای بچه‌هایشان کنند.
6- به کودکتان فرصت دهید تا در برخی تجارب سازنده شرکت داشته باشد: فعالیت‌هایی که به جای ایجاد حس رقابت باعث بالارفتن قدرت سازگاری بچه‌می‌شوند، در بالا بردن اعتماد به نفس بسیار موِثرند. به‌عنوان مثال به جای ایجاد رقابت بین خواهر و برادرها، سعی کنید طوری برنامه‌ریزی کنید که مثلاً بچه بزرگتر کاری را به بچه کوچکتر یاد بدهد، این کار باعث می‌شود اعتماد به نفس هر دوی آنها بالاتر برود.
در پایان اگر فکر می‌کنید که کودک شما، اعتماد به نفس پایینی دارد، باید به روانشناس کودک مراجعه کنید تا بتواند علت‌ها یا مشکلات احتمالی را پیدا کرده و به او کمک کند، چون کمی توجه و دقت می‌تواند به هر بچه‌ای کمک کند تا اعتماد به نفس خودش را بالا ببرد و زندگی شادتری داشته باشد.

درباره سیر

اوت 27, 2005

چرا سیر را گیاه معجزه گر نامیده اند؟
چرا سیر را گیاه معجزه گر نامیده اند؟
سـیر از جمله گیاهانی است که از قدیم الایام مورد توجه بشر قرار داشته چینی ها، هندی ها، مصریان، یونانی ها، ایرانیان و بابلی ها کم و بیش به خواص طبی و داروئی سیر پی برده، و در معالجه بعضی از امراض بکار می بردند هر چه تجربه بشری زیاد و علمش افزون گردیده، بر اهمیت درمانی سیر نیز اضافه شده است امروزه عده ای از دانشمندان، در کشورهای پیشرفته، تحقیقات جالبی در مورد سیر و اثرات داروئی و غذائی آن انجام میدهند .
در سـراسر کره زمین، بسیاری از انواع سیر بعمل میاید سیر در تمام نقاطی که بعمل آید، خواص معجزه آسای خود را دارد!
سیر دارای فسفر، کلسیوم، گوگرد، ویتامین های آ و ث و همچنین دارای مواد اصلی آنتی بیوتیک های قوی است سیر طبیعت گرم دارد امروزه بطور علمی ثابت شده است، در نواحی و نقاطی که سیر زیاد مصرف میشود، تلفات ناشی از سرطان کمتر است در فـواید سیر گفته ها فراوان است از آن جمله :
سیر فشار خون را باین دلیل پائین می آورد که رگهای خون را لایروبی کرده و از تنگی رگها جلوگیری میکند همراه با پایین آمدن فشار خون، سر گیجه، دردهای سر و سینه و بی خوابی کاهش پیدا میکنند .
سـیر مقوی اعصاب بوده، مغز، قلب و غدد حنسی را بکار واداشته و کار هضم غذا و وظیفه روده ها را بهتر و منظم تر میسازد.
آب استراخ شده از پیاز سیر، زخم ها و التهاب های پوستی را بهبود میبخشد.
از سـیر پخته و خرد شده مخلوط با کره، پماد درست میکنند این پماد، میخچه های دردناک را نرم میکند، خارشهای حاد و آلوده به قارچ را درمان می سازد.
سـیر باکترهای مفید در روده ها را زیاد و باکتری مضر روده ها را کم میکند در نتیحه کاهش باکتری و میکروبهای زیان آور روده ها، از گندیدگی مواد غذایی و نفخ شکم جلوگیری شده و باعث کاهش سموم روده ای که وارد خون میشوند، میگردد اثر غیر مستقیم آن تعادل فشار خون استقرنها ست که تنتور سیر را بعنوان معالج نقرس، رماتیسم، سنگ کلیه بکار میبرند.
سیر خاصیت التیام دهنده قوی دارد سالهای سال، سیر معالجه بسیاری از ناراحتی های روده ای، نفخ شکم ، دفع کرم روده ای و غیره بکار برده شده است .
روغـن سیر محلول در آب، بیماران مبتلا به گریپ، زکام و گلو درد اثر بسیار مطلوب دارد.
بعلاوه سیر در سرما خوردگی، آسم یا تنگی نفس موثر بوده و سرفه های خشک را تسکین میدهد و بطور کلی، سیر با داشتن گوگرد، ریه ها را کاملا» ضد عفونی میکند.
ســیر در پیش گیری بیماریهای کبد و کیسه صفرا موثر است و درضمن خوردن سیر انسان را از گزند حشرات و مگس حفظ میکند.
سیر بوی تندی دارد، لذا از جهت اجتماعی، انسان نمیتواند همیشه از آن استفاده نماید برای کاهش بوی تند سیر، بهتر است با جعفری خورده شود، جعفری داری کلروفیل است و کلروفیل ماده ایست که بو را برطرف میسازد برای اینکه همه بتوانند براحتی از سیر استفاده کنند با تلاش متخصصین مواد غذائی، سیر بدون بو و بصورت قرص، به بازار آمده که از طرف عده زیادی مورد استقبال قرار گرفته است.

دوست داشتن بهانه ایست…

اوت 27, 2005


دوست داشتن بهانه ایست برای زندگی کردن . ..
انسانها آن هنگام که به هم دروغ می گویند چه زیبا می شوند .
آن هنگام که در پس چهره شان کوهی از ریا برپا داشتند .
آنان حتی دروغ های خود را باور می کنند .
آبا باز زیستن زیباست.
آیا خداوند زندگی را زشت آفرید .
مگر نه این که او مظهر کمال است ، پس چگونه می تواند زشتی بیافریند.
نه ، نه ، زندگی را انسان آفرید .
گناه را هم .
انسان زمین را از زمین گرفت و ماه را از ماه .
و کارها را دو قسمت کرد : نیک و بد .
و انسانها را سیاه و سپید
و آنان که آرام دراز کشیده بودند را مرده و آنان که لاشه های خود را بر دوش می کشیدند زنده
{ به راستی که بسیاری قبل از این که به دنیا بیایند مرده اند }
حیوانات بی گناه را اهلی و وحشی { و کدامین حیوان از انسان وحشی تر است }
همه را ، همه را این انسان والا آفرید .
و گرنه این جهان همه وجود خداوند است و عاریست از نامها ،
که او مردگان را مرده نمی پندارد .
و یاد می آورم هنگامی که خدا انسان را نامید و به او گفت: تو را انسان می نامم زیرا که فراموش کاری .
به راستی او این آفریده مخصوص را می شناخت .
مگر نه ابن است که همه فریاد قالو بلی را از یاد برده ایم …
و به یاد می آورم آن کلمه کوچک را { دوست داشتن }
مگر ندیدی مادرم را به نسیم فراموشی می سپارم .
دیگر تو را لازم نیست فراموش کنم تو خود از یادم می روی.
می دانم، می دانم، حتی تو { وشاید مخصوصا تو } حرفهایم را باور نمی کنی .
و از دوستم می شنوم : عاقبت ، انسان تولد و مرگ را در اختیار خود در می آورد و به جاودانگی می رسد.
من زندگی جاویدان را نمی خواهم ، حتی این زندگی کوتاه را نیز .
مرا چند روزی دور از خود و هر آنچه که به خود مربوط است دور بودن به …
وبعد چه لذت بخش است مرگ ……..
این جام شوکران را تا انتها خواهم خورد …

خبر بد

اوت 27, 2005


خب اتفاقی که نباید می افتاد افتاد و بالاخره بعد از پی گیری های ما مشخص شد که کاسپین رو به خاطر شکایت شرکت six apart(نمی دونم درست نوشتم یا نه) تعطیل کردن بدین ترتیب اطلاعات موجود هم بلوکه میشن ما سعی میکنیم که اطلاعاتمون رو پس بگیریم.
ولی زیاد امیدوار نیستیم به هرحال این پایان کار کاسپین به شکلی بود که اداره میشد و ما حالا باید برای اجتناب از مشکلات مشابه که در آینده ممکنه پیش بیاد مجبوریم شیوه کاریمون رو عوض کنیم مسلما پایان کار ما نیست ما هستیم تا آخر این راه و امیدواریم به همکاری بیشتر شما. ما تو شیوه کارمون تغییراتی میدیم و دوباره برمیگردیم.
به امید دیدار _ ادمین

SurfStream 1.0

اوت 27, 2005

نمیدونم تا حالا به این مشکل برخوردین که اشتباها فایلی رو از کامپیوترتون پاک کنید ولی بعد متوجه بشین چه اشتباه بزرگی کردین چون اون فایل رو اشتباحا به جای فایل دیگری پاک کردین خوب دیکه قصه نخورید این برنامه فایل پاک شدهتون رو برمیگردونه حتی اگه از سطل زباله ویندوز هم پاک کرده باشید همه نوع هارد و فرمت رو هم ساپورت میکنه.
حجم:۱.۰۱۹ مگابایت
دانلود

زمان میگذرد

اوت 27, 2005

برای فهمیدن ارزش ده سال:از زوج های تازه طلاق گرفته بپرس.
برای فهمیدن ارزش چهار سال:از فارغ التحصیلان دانشگاه بپرس.
برای فهمیدن ارزش یک سال:از دانش اموزانی که در امتحانات اخر سال رد شده بپرس.
برای فهمیدن ارزش نه ماه:از مادری که نوزاد مرده به دنیا اورده بپرس.
برای فهمیدن ارزش یک ماه:از مادری که نوزاد زودرس به دنیا اورده بپرس.
برای فهمیدن ارزش یک هفته:از سردبیر یک روزنامه هفتگی بپرس.
برای فهمیدن ارزش یک ساعت:از عشاقی که در انتظار یکدیگرند بپرس.
برای فهمیدن ارزش یک دقیقه:از شخصی که قطار ؛اتوبوس یا هواپیما را از دست داده بپرس.
برای فهمیدن ارزش یک ثانیه:از بازماندگان یک تصادف بپرس.
برای فهمیدن ارزش یک دهم ثانیه:از شخصی که در المپیک مدال نقره گرفته بپرس.
برای فهمیدن ارزش یک دوست:از کسی که ان را از دست داده بپرس.
برای فهمیدن ارزش یک صدم ثانیه:از یک وبلاگ نویس بپرس که تا می خواد پست جدید داشته باشه اکنتش تمومه.
اینا از وبلاگ یکی از دوستان نوشتم چون خیلی عالیه.

ولادت حضرت علی

اوت 27, 2005

یا علی
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.
وی فرزند ابو طالب بود. علی (ع) ده سال پیش از بعثت متولد شد و پس از شش سال در اثر قحطی که در مکه اتفاق افتاد بنا به در خواست پیغمبر اکرم (ص) از خانه پدر به خانه پسر عموی خود یعنی پیامبر منتقل گردید و تحت سرپرستی و پرورش مستقیم آن حضرت درآمد. پس از چند سال که پیغمبر اکرم (ص) به موهبت نبوت نایل شد و برای نخستین بار در (غار حرا) وحی آسمانی به وی رسید وقتی که از غار رهسپار شهر و خانه خود شد , شرح حال را فرمود , علی (ع) به آن حضرت ایمان آورد و باز در مجلسی که پیغمبر اکرم (ص) خویشاوندان نزدیک خود را جمع و به دین خود دعوت نموده فرمود:
نخستین کسی که از شما دعوت مرا بپذیرد خلیفه و وصیه و وزیر من خواهد بود , تنها کسی که از جای خود بلند شد و ایمان آورد علی (ع) بود و پیغمبر اکرم (ص) ایمان او را پذیرفت و وعده های خود را درباره اش امضا نمود و از این روی علی (ع) نخستین کسی است در اسلام که ایمان آورد و نخستین کسی که هرگز غیر خدای یگانه را نپرستید.
علی (ع) پیوسته ملازم پیغمبر (ص) بود تا آن حضرت از مکه به مدینه حجرت نمود و در شب هجرت نیز که کفار خانه آن حضرت را محاصره کرده بودند و تصمیم داشتند آخر شب به خانه ریخته و آن حضرت را در بستر خواب قطعه قطعه نمایند , علی (ع) در بستر پیغمبر اکرم (ص) خوابیده و آن حضرت از خانه بیرون آمده رهسپار مدینه گردید و پس از آن حضرت مطابق وصیتی که کرده بود , امانتهای مردم را به صاحبانش رد کرده , مادر خود و دختر پیغمبر را با دو زن دیگر برداشته به مدینه حرکت نمود.
در مدینه نیز ملازم پیغمبر اکرم (ص) بود و ان حضرت در هیچ خلوت و جلوتی علی را کنار نزد و یگانه دختر محبوب خود فاطمه را به وی تزویج نمود و در موقعی که میان اصحاب خود عقد اخوت می بست او را برادر خود قرار داد.
علی در همه جنگها که پیغمبر اکرم شرکت فرموده بود حاضر شد جز جنگ تبوک که ان حضرت او را در مدینه به جای خود نشانیده بود و در هیچ جنگی پای به عقب نگذاشت و از هیچ حریفی روی نگردانید و در هیچ امری مخالفت پیامبر (ص) را نکرد چنانچه آن حضرت فرمود:
هرگز علی از حق و حق از علی جدا نمی شود.
علی (ع) در روز رحلت پیامبر اکرم 33 سال داشت و با اینکه در همه فضایل دینی سرآمد و در میان اصحاب پیغمبر ممتاز بود به عنوان اینکهود جوان است و مردم به واسطه خون های که در جنگها پیشاپیش پیامبر اکرم (ص) ریخته با وی دشمنند از خلافت کنارش زدند و به این ترتیب دست آن حضرت از شوونات عمومی به کلی قطع شد وی نیز گوشه خانه را گرفته به تربیت افراد پرداخت و 25 سال که زمان سه خلیفه پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) بود گذرانیده و پس از کشته شدن خلیفه سوم مردم با ان حضرت بیعت نموده و به خلافت برگزیدند.
آن حضرت در خلافت خود که تقریبا 4 سال و 9 ماه طول کشید سیرت پیامبر اکرم (ص) را داشت و به خلافت خود صورت نهضت و انقلاب داده به اصلاحات پرداخت و البته این اصلاحات به ضرر برخی از سودجویان تمام می شد و از این رود عده ای از صحابه که پیشاپیش آنها عایشه , طلحه , زبیر و معاویه بودند خون خلیفه سوم را دستاویز قرار داده سر به مخالفت برافراشتند و بنای شورش و آشوب گری گذاشتند.
آن حضرت برای خوابانیدن فتنه جنگی با عایشه و طلحه و زبیر در نزدیکی بصره کرد که به جنگ جمل معروف است و جنگی با معاویه در مرز عراق و شام کرد که به جنگ صفین معروف است و یک سال و نیم ادامه داشت و در جنگی ا خوارج که در نهروان کرد و به جنگ نهروان معروف است . به این ترتیب در ایام خلافت خود بیشتر مساعی آن حضرت صرف رفع اختلافات داخلی بود و پس از گذشت زمان کوتاه صبح روز نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجری در مسجد کوفه در سر نماز به دست ابن ملجم که از خوارج بود ضربتی خورده و در شب بیست و یکم همان ماه به شهادت رسیدند.
حضرت را چونان مشعلی در تاریکی روزگار فرا روی خویش گیریم ودر پرتو نور آن گام برداریم.

غربت

اوت 27, 2005


باد سرد صبح زمستانی ، زوزه کنان پیکرش را به در و دیوار می کوبید.
دانه های برف در نیمه تاریک این صبح سرد ، هراسان در هوا می رقصیدند.
قرچ قرچ شاخه های عریان درختان ، سکوت صبح را از هم می درید .
باد با بوسه یی سردش صورتم را داشت می نواخت. از ترس اینکه مبادا بیافتم آهسته آهسته گام بر می داشتم.
با هر گام ام یخ ها با صدای خفه یی زیر پایم خورد می شدند. شیطنت بچگانه یی صدای شکستن یخ را به حظ دل انگیزی در من بدل می کرد. چند دقیقه یی به همین گونه راه رفتم ، تا به ایستگاه سرویس رسیدم.
زیر سایبان ایستگاه مثل هر روز پر از چهره های آشنایی بود ، که همه صبح را از آنجا با هم شروع می کردیم.
با همهء بیگانگی مان ، آشنا های غریبه یی هم بودیم ، که رابطه ما با همدیگر، از مرز لبخند بمشکل فرا تر می رفت. در چرت و خیال خود در گوشه یی منتظر سرویس ایستاده بودم که ، حس غریبی چشمانم را بگوشه سایبان کشاند. در ناخود آگاهی از انتخاب ، متوجه شدم کسی مرا از دور می پاید.
در زیر نور پریده رنگ ایستگاه پیر مردی را دیدم که بر پایه چراغ تکیه داده ، خیره متوجه من است.
وقتی دید که توجه ام را جلب کرده ، با لبخندی که بسرعت داشت از چهره اش فرار می کرد، شروع کرد بطرفم آمدن. در چند قدمی نارسیده به من ، خیلی عادی ، با انگلیسی نیمه شکسته یی گفت :

صبح بخیر !
بی اینکه معطل جوابم باشد. خیلی خونسرد کش عمیقی به سگرت اش زد و دود خاکستری رنگ سگرت را از بینی و دهانش بیرون داد. بخار تنفس و دود سگرت لحظه یی کله اش را در میان گرفتند . چون توته بلوط نیم سوخته سر و صورتش بین دود و بخار گم شد.
دل و نادل در جوابش سری تکان دادم . حوصله گپ زدن نداشتم.
چشمانش در شتاب نامأنوسی بطرفم دقیق شدند.
سکوت آزار دهنده یی ، چند لحظه را بسرعت بلعید.
وقتی خاموشی ام را دید. خیلی آرام شروع کرد به اسپانیایی گپ زدن.
صدا و زبان بیگانه اش ، با موسیقی و آهنگ غریبی در فضا می پیچید. چند نفر با کنجکاوی متوجه پیر مرد شده بودند.
نگاهش زمین کانکریتی را هدف گرفته بود. مثل اینکه داشت پیام کانکریت و یخ را برایم شعر می سرود. دفعتا از اسپانیایی گپ زدن ایستاد.
به انگلیسی ازم پرسید :

اسپانیایی استی ؟
لحن صدایش طوری بود ، که شاید میخواست اسپانیایی باشم.
گویی دنبال نقطه مشترکی می گشت در این بیگانه گی.
با ناباوری در چشمانم نگاه نافذش را دوخت.
نه یی بی معنایی تحویل اش دادم.
مثل اینکه از جوابم راضی نبود. با سماجت گفت :
قیافه و شکل اسپانیایی ها را داری !
حیران ِ بودن ِ خود شدم. چیزی نگفتم.
اینبار گستاخانه آنطوری که از صدایش قهر میبارید. گفت :
پس از کجا هستی ؟
نمی دانستم جوابش را چه بدهم ؟
خواستم چیزی نگویم و دنبالهء این گفتگوی جبری را در همینجا ببرم، که نا خواسته گره زبانم باز شد.
گفتم : چه فرقی می کند که از کجای این دنیا باشم ؟!
جوابم پیر مرد را بر افروخت. تو گویی در سر انجامی از بی خبری هویت اش را زیر پا کرده باشم .
خودش را کمی دیگر به من نزدیک کرد. با خشم، چشم در چشم ام نگاه انداخت. مثل اینکه میخواست در مغزم رخنه کند. با صدایی بریده یی گفت :
فرق دارد ، خیلی هم فرق دارد.
آدمها هنوز به آن مرحله از انسانیت نرسیده اند که هویت اصل و هویت فرد شان جدا از هم زیست یابند. تو بخواهی یا نخواهی دو تای از خود استی !
دو تای جدا ولی یکی.
با غضب ادامه داد:
نمای گمنام آدم های مثل تو ، روح تحقیر شده یی را می مانند ، که از غربت خویش ننگ دارند.
با تلخ – خندی بر لب . پرسید :
می ترسی ؟
از چه زیاد تر خوف داری ، غربت یا بیگانه گی ؟
یا شاید هم از هر دو ؟!
هر دو کلاف سر در گمی اند ، که ترا می سازند.
با تردید ، مثل اینکه داشت به من طعنه می زند، ادامه داد :
غربت تو با هویت ات موازی راه می روند. مثل تو و سایهء تو، دنبال هم ، پهلوی هم !
اینست که پهنا و ژرفنای هستی یی ترا در اینجا چیز دیگری می سازد …
پیر مرد با گپهایش روانم را برمه می کرد. مرا بسوی کشفی از خودم در خود رها می کرد.
خودم را کشف نکرده، در غربتی از خود ، گم می شدم. هول و هراس در روانم بیدار شده بود.
سوال اش را دوباره پرسید:
حالا بگو از کجای این دنیا می آیی ؟
بی اینکه معطل جوابم باشد. ادامه داد : … جوابت به من ، خالی از اشکال نخواهد بود.
شاید جواب تو ، هر تصویری که از تو در ذهن ام ساخته ام ، را خراب کند. می بینی که من هم ترا به شکلی می بینم که می خواهم !
در مکثی با نگاه اش ، همانگونه که لبخند می زد به من فهماند که منتظر پاسخم است.
سوالش اینبار معنی دیگری یافته بود . فراسوی محل تولد و کشورم می رفت.
در یک آن در فرا-خطی از بود و نبود خود ، در تنگنا قرار گرفته بودم.
خواستم بگویم من از افغانستان استم و چیغ بکشم که همه بشنوند.
گپ اش یادم آمد که گفته بود:
» شاید جواب تو ، هر تصویری که از تو در ذهن ام ساخته ام ، را خراب کند. می بینی که من هم ترا به شکلی می بینم که می خواهم !»
بی اینکه چیزی بگویم از او دور شدم . می دیدم که با چه استهزا و تحقیری نگاهش مرا دنبال می کند.
از آن به بعد هر روز صبح که به ایستگاه می رسیدم . با وسواسی چشمانم دنبال پیر مرد می گشت . در گمانم، گم شده یی را در خود می پالیدم که برون از من بود.
پیر مرد بعد آن صبح ،دگر هرگز گامی بسویم نگذاشت . منهم نمیدانم چرا با واهمه ء عجیبی ، از نگاهش می گریختم …

قسمت و رسم روزگار

اوت 27, 2005

این را هم چون یه کم با حال و احوال خودم رابطه داره می نویسم…..
مگه اینجا اسمش خاطرات نیست پس باید از خاطرات گفت خوشحالم که کسی به اینجا سر نمی زنه و نطر نمیده چون من فقط می خوام نوشته هام یه جایی جمع بشه من برای خودم و دل خودم مینویسم به طور کل چهار دیواری اختیاری!!!؟؟؟
مطلبی هم از کار روزگار و قسمت براتون تعریف کنم….
خیلی پکر بودم نشسته بودم برای خودم تو حیات به گل ها نگاه میکردم و باغچه را آب می دادم که با بام اومد
گفت: منصور پکره چته شاه گلی؟
گفتم: هیچی.
گفت: می خوای بری پیش ناراحتی گفتم نه بابا این که ناراحتی نداره؟
گفت: پس چته حج منصور؟
هیچی نگفتم .
اما فکر کنم فهمیده بود که من چرا ناراحتم؟
چون شروع کرد و داستانی گفت هر چی باشه دیگه 65 داره.(خیلی دوستش دارم)
رفت تو کار روزگار
گفت اون روزا که جوون بودم تو ادارمون 2تا بودن که هر دوتاشون عاشق دختری شده بودن هر کاری براش می کردن اما با هم خوب نبودن.
خلا صه یکی از این 2تا خودشا کشید کنار و تو اداره جلوی همه به همکارش گفت یک روز به هم میرسیم . و کلا از اصفهان رفت به یه شهر دیگه و دیگه تو اداره پیداش نشد. بعد هم فهمیدیم که اون به نا چار دختری را گرفته که دوستش نداشته.
خوب اون طرف مقابل هم از خدا خواسته مراسم عروسی را جور کرد و تو یه هفته کار را تموم کرد.
یه چند سالی گذشت زندگی خوبی داشتن تا اینکه…
یک روز رفته بودن مسافرت در راه تصادف می کنن و آقا می دونی چی میشه همسرش میمیره و دوباره زنه یعنی همونی که یکی دیگه دوستش داشته بیوه میشه.
از طرف دیگه اون هم که به اجبار با یک دختر دیگه ازدواج کرده بود و خودشا کشیده بود کنار زنش به علت بیماری که داشته (سرطان سینه ) از دنیا میره و دوباره میشه مثل اول تنهای تنها …
آره حالا دوباره بعد از این همه مدت دوباره اون دو تا که هم را دوست داشتن تنها شده بودن…
بابام گفت چون با من خیلی جور بود و با هم رفیق بودیم اومد خونمون و گفت آره دیدی تو اداره جلوی همه گفتم روزگار اینجور نمی مونه و یه روز به ….
و آخرش رفت همون کسی را که دوست داشت ازش خواستگاری کرد و زندگی خوبی را شروع کردن.
به بابام گفتم: ای خدا این ها همش کارای روزگاره
گفت : آره بابا , حالا میگی چی شده؟
گفتم: چرا اینا برام تعریف کردی؟
گفت: من میدونستم که کاره تو هم اینجوره.
گفتم :نه
گفت: چرا هست. اگر هم نباشه شاید بشه.
آخرش هم گفت بلند شو که دنیا اینجور نمیمونه.
اما راستش خودم هم نفهمیدم بابام از کجا فهمیده بود و اینا برام تعریف کرد.
منم اینا براش خوندم:
این زندگی اینجور نمیمونه , عشق من ازت دور نمیمونه
صاحب داره دنیا همه کاراش, اینجوری که ناجور نمیمونه
گفتم که خدا عزیزترین نازش بکشیم که نازنین
باز رد میشه ابر پاره پاره , مهتاب می یاد و ماه و ستاره
مهتاب می یاد و ماه و ستاره

دعوت نامه gmail

اوت 27, 2005


دعوت نامه [جیمیل] gmail :
یکی از سیتم های گوگل که حدود چند ماه است به میدان آمده است ایمیل گوگل یا همان جیمیل است. که به کسانی که پس از مدتی در جی میل بودن دعوت نامه های را برای دعوت دیگران میدهد. و یکی از قدرتمند ترین سیستم ها است این را هم بدانید که تبلیغات موجود در جیمیل بسیار اندک و به صورت نوشتاری است. و متناسب با ایمیل های که شما میزنید یا دریافت میکنید است. برای مثال شما به موزیک علاقه دارید و به دوستتان راجع به آهنگی ایمیل میزنید در این صورت تبلیغات درباره موزیک خواهد بود. برای من 5 دعوت نامه فرستاده است .
احتراما به اطلاع میرسانم که تعداد ی دعوت نامه ی Gmail که فضای 1000 مگابایت را به کار بران خود میدهد به دست من رسیده است . کسانی که تا به حال موفق به گرفتن آن نشده اند و دیگر عزیزان میتوانند که در قسمت نظرات مشخصات کامل خود که به این شرح است را بنویسند :
1. نام و نام خانوادگی
2. ایمیل کنونی

حرفهای دیگری باید گفت

اوت 27, 2005

رفهای دیگری باید گفت
حرفهای دیگری باید گفت
از جنس نسیم،
با نیم نگاهی به سایه های ساکت شهر
آبتنی در رودخانه فراموشی
به یاد چشمهای خیس بابا، بوی سیگار
بوی مامان ، ترانه های گیلکی و سایه های کودکی
کاش پلی بودم به خوابهای گهواره
امیدی نیست ..
امیدی نیست به آنان که فکر میکردیم،
می دانند آسمان آبیست …………

به او بگویید دوستش دارم…!

اوت 27, 2005

به او بگویید دوستش دارم...!
به او بگویید دوستش دارم…!
امروز شادیهامرا تنها گذاشته اند،امروز غمها بر من ناز میفروشند،امروز در آسمان زندگیم خورشید اقبال طلوع نمیکند.
امشب چشمه سار اشکهایم رسوب کرده اند.
امشب ابرهای تیره مانع درخشیدن ماه و ستارگان هستند.
امشب دوستان و دشمنان همچون یاران دیرینه بر من هجوم آورده اند.
این دفعه چشمان تو با روح و آسایش من بازی میکند،ولی تو رادوستدارم و این را خود هم میدانم .
ولی چیزی را که قادر به درک آن نیستی، این است که از اعماق قلبم و دیوانه وار دوستت دارم.
هرشب باخیال توبه خواب میروم و هر صبحگاهان با خیال تو از خواب بیدار میشوم و در میان اوراق زندگی خود صورت تو را میبینم.
در کوچه و بازار،در خانه و بیرون،در اثناءکار و بیکاری،شب و روز فکر و خیال تو مرا رها نمیکند ، تا بحال به این شدت کسی را دوست نداشته ام، تا بحال هیچ موجودی تا این درجه در هستی من حلول نکرده بود.
به هر کجا که مینگرم،چشمان دلفریب تو را میبینم،آنگاه چشمان خود را روی هم میگذارم و به آن نگاههای آسمانی و محجوب، به دو دریچه بهشت ،دو ستاره ای که زیبایی شرم و طهارت و عفت و عظمت و عشق و محبت در آن میدرخشد، ای ستارگان آسمان،فقط شما میدانید که چقدر او را دوستدارم، شمائیکه بی خوابیها و سردرگمیهای مرا در نیمه های شب دیده اید……
پس هرجا او را یافتید ، به او بگویید دوستش دارم……!!!!!!

ما رو باش

اوت 27, 2005

ما رو باش که فکر میکردیم میشه عاشق بود و موند
ما رو باش که فکر میکردیم میشه از عاشقی خوند
ما رو باش که عمریه از عاشقی دم میزنیم
ما رو باش که چونه ی زیادو از کم میزنیم
ما رو باش چی فکر میکردیم چی شد
چی میشد اگه دروغ تو لحظه ما جا نداشت
چی میشد اگه دو رنگی هم دیگه معنا نداشت
کاش میشد واسه هوس رفاقتا رو دور نریخت
کاش میشد صداقتو رو تن هر آینه دوخت
چرا ما آدما گاهی وقتا خیلی بد میشیم
واسه راه همدیگه خواسته نخواسته سد می شیم
جای مرهم واسه زخم آدما نمک میشیم
هر کی با ما صادقه باهاش پر از کلک می شیم
دلخوش هر کی شدیم تو زرد از آب درومدش
وقتی دلتنگی بیاد هیچکی نمی یاد به دادش
ندونستیم چرا وقتی نوبت ماست دیر می شه
حرفای خوب واسه ما زخم زبون و تیر می شه
شایدم ما ندونستیم زندگی چه شکلیه
کی سر کاره کی نیست اصلا دنیا دست کیه
ما بهر حال می پریم بی چشمو دل بی پر و بال
ما به مشکی دل خوشیم دو رنگیا رو بی خیال

خودکشی

اوت 27, 2005

اگر گفته¬ی کامو را باور کنیم که «تنها یک مساله¬ی به ¬راستی فلسفی وجود دارد که خودکشی است» باید گفت که فلسفه هنوز به جدی¬ترین مساله¬ی خود نیاندیشیده. کل دستاورد تفکر مدرن در این باره را می¬توان در جامعه شناسی «خودکشی» دورکم و کشف فروید در باب «انگیزه¬ی مرگ» خلاصه کرد، که البته هیچ یک به¬راستی ربطی به واقعیت خودکشی ندارند – جامعه¬شناسی دورکم به کاوش در علل و آثار افزایش خودکشی در جامعه محدود می¬شود و روان¬کاوی فروید به کشف انگیزه¬ یی کلی در فرد که میل به مرگ نام دارد.
1-ادبیات و نظریه¬ی ادبی هم کمابیش از درگیر شدن در موضوعی چنین متناقض احتراز جسته – حتا «مرگ¬اندیشی» بلانشو چیزی جز به تعویق انداختن مرگ از راه نوشتار نیست: تن دادن به مرگ خود در نوشتار به بهای زندگی جاودان در زبان.
حق هم همین است: خودکشی از آن دسته مسائلی است که دولوز، به پیروی از هایدگر، آن¬ها را نماینده¬ی «ناتوانی اندیشه» می¬خواند: خودکشی در حیطه¬ی اندیشه نیاندیشیدنی است.
2-زندگی انگیزه¬های بسیار دارد، چرا مرگ این¬گونه نباشد؟ ادامه¬ی حیات به دلایل گوناگون صورت می¬گیرد، چرا خاتمه دادن به آن باید به انگیزه¬ یی واحد صورت گیرد؟ اندیشه تنها با فروکاستن خودکشی به یک انگیزه¬ی واحد کوشیده تا به آن بیاندیشد، اما خودکشی دلایلی گونه¬گون دارد، درست مانند زندگی.
3-کامو می¬گوید هر انسان سالمی حتمن به کشتن خود اندیشیده (یا به قول پاوزه، هرکسی همیشه دلیل موجهی برای خودکشی داشته). برای ما که اکنون از افسون رمانتیک خاتمه دادن به زندگی خود رها شده¬ایم این باورنکردنی است. با این همه، من برای زندگی کردن، یک¬بار هم که شده، باید این شبح را تارانده باشم، باید مرگ خود را دیده و بر این تصویر خط بطلان کشیده باشم.
اما من منفعل نیستم، مرگ به سوی من نمی¬آید؛ من فعالانه به سوی مرگ می¬روم: من خود را خواهم کشت.
4-خودکشی راهی است به رهایی. حتی اندیشه¬ی خودکشی هم رهایی¬بخش است: «اندیشه¬ی خودکشی مسکنی قوی است: با آن چه شب¬های تلخی را می¬شود سر کرد» (نیچه).
اما خودکشی آرامشی ملایم نیست، تسکینی است تکان¬دهنده. خودکشی پاسخی چاره ¬ناپذیر به پرسشی چاره¬ناپذیر است، واکنشی افراطی به وضعیتی به همان شدت افراطی. مهم نیست که من خود در ایجاد آن وضعیت سهمی داشته¬ام یا نه، مهم این است که من جسارت/ حماقت دست یازیدن به خودکشی را دارم: رویکردی رادیکال.
5-تنها یک زندگی تراژیک است که می¬تواند مرگی تراژیک را رقم بزند. از میان خودکشان بزرگ تنها مرگ آنانی ما را منقلب می¬کند که مرگ خود را به حکم قواعد تراژدی پذیرا شده¬اند: از نووالیس تا تمام رمانتیک¬های دیگر.
این¬جا است که دسته¬بندی¬های شخصی هرکسی شکل می¬گیرد: من وولف، همینگوی، براتیگان، و دیگران را در یک سو می¬گذارم، و مایاکوفسکی، بنیامین، پاوزه، سلان، هدایت، و پلات و … را در سوی دیگر. در هر حال، این دسته¬بندی هم چون خود خودکشی به ضابطه¬یی اخلاقی بسته است – به همین دلیل هرگز نمی¬توان حقیقت خودکشی را اثبات یا ابطال کرد: خودکشی، همچون اخلاق، هم شخصی است هم زیبایی¬شناسانه: داوری درباره¬ی درستی یا نادرستی آن بیهوده است.
6-خودکش حرف¬اش این است: این زندگی شایسته¬ی من نیست، یا این که من شایسته¬ی این زندگی نیستم (تشخیصی اخلاقی). من مناسبتی با این زندگی ندارم، فروتر یا فراتر از آن ام.
زندگی مرا تحقیر کرده، من تحمل¬اش را ندارم، یا این که من زندگی را تحقیر می¬کنم، من آن را تاب ندارم. من ارزش مرگ را در برابر بی¬ارزش زندگی می¬گذارم (مالرو می¬گوید «زندگی ارزشی ندارد، با این همه هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد»: من این ارزش را به سخره می¬گیرم، من متواضع نیستم، من متکبر ام، من می¬میرم).
پس خودکشی ناامیدی نیست، خودکش امید به زندگی را به هیچ می¬گیرد، خودکش امید دیگری دارد. همچون هر تروریسمی، امید خودکش، ارزش خودکشی، «ارزشی نمایشی» است (بودریار). من خود را در ملا عام اعدام انقلابی می¬کنم، در خلوت خویش خود را ترور می¬کنم، تا امید خود را به نمایش بگذارم، تا به دیگری بگویم ببین که با من بد کرده¬ای، تا به دنیا بگویم من آدمی ارزش¬مند بودم (دنیا را از لوث وجود خود پاک کردم، یا این که لوث دنیا را از وجود خود پاک کردم)، یا خیلی ساده، زندگی دیگر برای من ارزشی نداشت، ببین که من به ارزشی دیگر باور دارم، تماشا کن که ناامیدی هم امیدی دارد.
7-خودکشی، حتی اگر عشقی نباشد، باز عاشقانه است – رومئو و ژولیت، ورتر، … . خودکشی بدون عشق هم تلاشی است (مذبوحانه) برای چاره کردن بی¬عشقی. «هیچ مردی خود را به خاطر عشق یک زن نمی¬کشد چون عشق – هر عشقی – عریانی، فلاکت، مسکنت، و هیچ و پوچ بودن ما را به ما نشان می¬دهد» (پاوزه).
تنهایی
1-تنهایی بیرون ماندن از یک دایره¬ی بسته است، ناهمسازی با یک همسازه: بیماری، عشق، اسارت، دیوانگی؛ همان طرد شدنی که بارت آن¬چنان عالی تحلیل¬اش کرده. با این حال، هیچ کس به صرف بیرون¬بودگی احساس تنهایی نمی¬کند، من باید تصویر تنهایی¬ام را ببینم تا تنها باشم: تنهایی خودآگاهی نسبت به «تفاوت» است – من با دیگران تفاوت دارم، من این را می¬دانم، من تنهای ام.
2-من تنهای ام، من طرد شده¬ام. اما همیشه این نیست که دیگران تنهای¬ام بگذارند. گاه این تفاوت خودخواسته است، من می¬خواهم از دیگران جدا باشم، و تاوان¬اش (تنهایی) را تحمل می¬کنم. تفاوت داشتن همیشه تحمیلی نیست، تنهایی هم.
3-تنهایی توهم¬بار است. اگر من تفاوت خود را از درون تماشا کنم، شاید آن را تفوق بیانگارم. این اولین توهم آدم تنها است. اما نه، من تنهای ام و این اولویتی برای من نیست. تنهایی فضیلت نیست، وضعیت است.من تنهای ام، تفاوتی را که بر من تحمیل شده تاب ندارم، برای بیرون آمدن از تنهایی به هر دری می¬زنم، تو را که تر¬ک¬ام کرده¬ای، تو را که نادیده¬ام گرفته¬ای، تو را که حبس¬ام کرده¬ای، تو را که مجنون¬ام خوانده¬ای، تو را که تحقیرم کرده¬ای، باید کیفر دهم: توهم دوم — تروریسم تنهایی.
4-تنهایی غربت نیست — من از خانه دور افتاده نیستم؛ اسارت هم نیست – من آزاد ام که تنها باشم. تنهایی «زندان¬خانه» ی من است. من در این زندان می¬زیم – «تنهایی، ای خانه¬ی من» (نیچه). تنهایی بی¬کسی نیست. تنهایی تن مادر است. تنهایی، تنها مادر من (پاز).
5-خواسته یا ناخواسته – تنهایی تقدیر هم هست.
فرانکولا