قسمت و رسم روزگار

این را هم چون یه کم با حال و احوال خودم رابطه داره می نویسم…..
مگه اینجا اسمش خاطرات نیست پس باید از خاطرات گفت خوشحالم که کسی به اینجا سر نمی زنه و نطر نمیده چون من فقط می خوام نوشته هام یه جایی جمع بشه من برای خودم و دل خودم مینویسم به طور کل چهار دیواری اختیاری!!!؟؟؟
مطلبی هم از کار روزگار و قسمت براتون تعریف کنم….
خیلی پکر بودم نشسته بودم برای خودم تو حیات به گل ها نگاه میکردم و باغچه را آب می دادم که با بام اومد
گفت: منصور پکره چته شاه گلی؟
گفتم: هیچی.
گفت: می خوای بری پیش ناراحتی گفتم نه بابا این که ناراحتی نداره؟
گفت: پس چته حج منصور؟
هیچی نگفتم .
اما فکر کنم فهمیده بود که من چرا ناراحتم؟
چون شروع کرد و داستانی گفت هر چی باشه دیگه 65 داره.(خیلی دوستش دارم)
رفت تو کار روزگار
گفت اون روزا که جوون بودم تو ادارمون 2تا بودن که هر دوتاشون عاشق دختری شده بودن هر کاری براش می کردن اما با هم خوب نبودن.
خلا صه یکی از این 2تا خودشا کشید کنار و تو اداره جلوی همه به همکارش گفت یک روز به هم میرسیم . و کلا از اصفهان رفت به یه شهر دیگه و دیگه تو اداره پیداش نشد. بعد هم فهمیدیم که اون به نا چار دختری را گرفته که دوستش نداشته.
خوب اون طرف مقابل هم از خدا خواسته مراسم عروسی را جور کرد و تو یه هفته کار را تموم کرد.
یه چند سالی گذشت زندگی خوبی داشتن تا اینکه…
یک روز رفته بودن مسافرت در راه تصادف می کنن و آقا می دونی چی میشه همسرش میمیره و دوباره زنه یعنی همونی که یکی دیگه دوستش داشته بیوه میشه.
از طرف دیگه اون هم که به اجبار با یک دختر دیگه ازدواج کرده بود و خودشا کشیده بود کنار زنش به علت بیماری که داشته (سرطان سینه ) از دنیا میره و دوباره میشه مثل اول تنهای تنها …
آره حالا دوباره بعد از این همه مدت دوباره اون دو تا که هم را دوست داشتن تنها شده بودن…
بابام گفت چون با من خیلی جور بود و با هم رفیق بودیم اومد خونمون و گفت آره دیدی تو اداره جلوی همه گفتم روزگار اینجور نمی مونه و یه روز به ….
و آخرش رفت همون کسی را که دوست داشت ازش خواستگاری کرد و زندگی خوبی را شروع کردن.
به بابام گفتم: ای خدا این ها همش کارای روزگاره
گفت : آره بابا , حالا میگی چی شده؟
گفتم: چرا اینا برام تعریف کردی؟
گفت: من میدونستم که کاره تو هم اینجوره.
گفتم :نه
گفت: چرا هست. اگر هم نباشه شاید بشه.
آخرش هم گفت بلند شو که دنیا اینجور نمیمونه.
اما راستش خودم هم نفهمیدم بابام از کجا فهمیده بود و اینا برام تعریف کرد.
منم اینا براش خوندم:
این زندگی اینجور نمیمونه , عشق من ازت دور نمیمونه
صاحب داره دنیا همه کاراش, اینجوری که ناجور نمیمونه
گفتم که خدا عزیزترین نازش بکشیم که نازنین
باز رد میشه ابر پاره پاره , مهتاب می یاد و ماه و ستاره
مهتاب می یاد و ماه و ستاره

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: