یکی را دوست میدارم ولی افسوس

در برگ گل نوشتم که تو را من دوست میدارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی اویخت
یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهم را نمی خواند
نگاهش میکنم شاید بخواند در نگاهم که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهم را نمی خواند
در برگ گل نوشتم که تو را من دوست میدارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی اویخت
تا او را بخنداند…..
به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت بگوی :
سلام من رسان و گو تو را من دوست میدارم ولی افسوس که مهتاب روی بسترش لغزید
یکی بر روی سینه آمد روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم :
صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم
ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تیره برقی جست
که قاصد را نرسیده بسوزانید………
———————-
دل نوشت:
روزها میگذرند.
حادثه ها می آیند.
نقش ها رنگ دگر میگیرند.
و
فقط خاطره هاست.
که چه شیرین و چه تلخ.
دست ناخورده به جا می مانند…

Advertisements

2 پاسخ to “یکی را دوست میدارم ولی افسوس”

  1. مهدی Says:

    سلام دوست عزیز
    امیدوارم که خوب باشی
    وبلاگتو به طور کامل خوندم
    واقعا خوب می نویسی
    لذت بردم…بدون تعارف
    نظرت راجع به تبادل لینک چیه؟
    موفق باشی ممنون

  2. ماهان Says:

    جالب بود خواهش میکنم کمکم کنید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: