اول مهر شد…

دیگه پاییز شد...امروز اولین روز پاییز و اول مهر هست... امسال برام با همه سالها فرق داره ... خیلی از پاییز دلم میگیره...
زندگی قصه تنهایی هاست.
زندگی قصه پرغصه یک زندانی ست،
که به حبس ابدی محکوم است.
زندگی بازی شطرنجی ست،
که درآن انسان ها
لحظه ای کیش وبه آخرنرسیده مات اند….

———————–
روزنوشت:
دیگه پاییز شد…امروز اولین روز پاییز و اول مهر هست… امسال برام با همه سالها فرق داره … خیلی از پاییز دلم میگیره…
امروز یکی از بچه های خیلی قدیمی را دیدم…از بچه های دوران راهنمایی بود…کلی با هم حرف زدیم و از خاطرات و روزهای گذشته گفتیم اون می گفت ما هم یه چیز دیگه می گفتیم خلاصه کلی از خاطرات اون دوران یادم اومد و حسرت اون روزها را خوردم.
دوتا از این خاطره ها هیچ وقت یادم نرفته و مطمئنم اونم هیچ وقت یادش نمیره البته زندگی آدم ها همش خاطره هست ولی بعضی خاطره ها ماندگارن و برای همیشه یاد آدم میمونه…شاید بعضی خاطره ها شادی بخش باشن ولی خیلی هاشم غمگین کننده هستن..
بگذریم..برم سر اون دوتا خاطره…
یکی از خاطره ها سر کلاس علوم سال اول راهنمایی بود .معلمه کلا روانی بود و بد شانسی ما گذاشته بودنش سر کلاس ما بدتر از همه اینکه هیچی هم بلد نبود و همه تمرین ها را بچه ها حل می کردن و اون حتی نگاه هم نمیکرد…این خاطره مال اوایل مهر ماه بود…خلاصه یه روز معلمه به بهونه اینکه با بغل دستی حرف زدی به من گیر داد و کشید بیرون و دوتا سیلی آب دار زد که اشکمون در اومد این کتکی که ما خوردیم به خاطر بغل دستیمون بود(همون که امروز دیدمش) خلاصه معلمه ما را زد و بعد از کارش پشیمون شد و اومد دلداری و از این حرف ها…
ولی آخرش آه ما گرفتش و اصلا نمیدونم چی شد که دیگه از اون روز اصلا تو مدرسه پیداش نشد…ولی میگفتن منتقل شده به یه ناحیه دیگه … و این گذشت…
سال سوم راهنمایی هم ما دوباره با همین رفیقمون بودیم این بار هم سر کلاس علوم بود که دبیر رفیقمونا زد و از کلاس انداخت بیرون…حالا چرا انداختش بیرون ماجرا داره که من نمیتونم بگم ولی فقط میتونم بگم مربوط به عدسی محدب بود…خلاصه هر وقت یه جایی درباره عدسی محدب بود کلی خندمون میگرفت …. هنوز هم هر جا مطلبی راجع به عدسی محدب ببینم و یا بخونم یاد اون روز میفتم…
به هر حال گذشت…این هم میگذرد…فقط خاطره ها میمونن…چه خوبه که این خاطره ها ، خاطره های خوب باشن…
درباره دانشجوی کشکی شدنم هم باید بگم اونم به موقعش میگم… فقط بگم ان شا الله آهم اونی را که نگذاشت رشته ایی را که دوست دارم بیارم، بگیره و خدا از سرش نگذره…
فعلا خدانگهدار…

Advertisements

یک پاسخ to “اول مهر شد…”

  1. نوشین17 Says:

    اول مهر امسال هم برای من جالب نیست چون دیگه دانشگاه نمیرم کلی دلم گرفته راستی دیگه شما تو کاسپین نمینویسن ؟ حتی اگر درست شد ؟ لینکتون رو تغییر بدم ؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: