اتفاقهای ساده…

دستان بهاریت را به من بسپار تا تمام زندگیم را به سپیدی صداقت پیوند زنم
اتفاقهای ساده همیشه زود میگذرند….
عکسهای فرسوده خاطره های جوانی را به رخ می کشند.
کسی آنسوی سرزمین اشتی موسیقی باران را زمزمه میکند…
اما من هنوز فرسنگها راه با بودنت فاصله دارم.
می اندیشم:شاید اگر سیبی سرخ از درخت همسایه بر گرد این کهنه زمین فرو افتد با کدامین رود هستی ؛به دریا میرسد؟
حرفهایم که تمام میشوند میدانم که از لحظه ای تنگ بر دروازه عشق وارد شدم!
همیشه فکر میکنم تا روزهای بودن و رفتن چند عقربه فاصله است که هنوز در انتظارم؟
من تو را در انتظارم…با چشمانی آشنا…از گذشته ای نزدیک…
تا حس غریب دوست داشتن…
هنوز هم سرمست فصل پنجم دیدگان توام…
من از پشت فصل زمستان می آیم
دستان بهاریت را به من بسپار تا تمام زندگیم را به سپیدی صداقت پیوند زنم.
وقتی اولین لبخند از لبانت می گذرد
دوباره اشکی زلال از چشمانم می جوشد
آری …احساس دوست داشتن آسان نیست!
همین حس غریب؛ ماه را بر چارچوب پنجره تنهاییم مهمان کرد.
نامت را فریاد خواهم زد…
ای دوست….
دوست داشتن آسان نیست….
———————
پ.ن:
زندگی اجبار است
مرگ اخطار است
عشق یک بار است
جدایی غم بار است…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: