Archive for اکتبر 2005

یکی را دوست دارم

اکتبر 31, 2005

یکی را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش میکنم
شاید
بخواند از نگاهه من که او را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
وای
به برگ گل نوشتم من
که او را دوست میدارم
ولی افسوس
او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم
ولی ناگه
ز ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید

من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم
سینه مالامال غم اما دلی بی کینه دارم

پاکبازم من ولی در آرزویم عشق باز یست
مثل هر جنبندهای من هم دلی در سینه دارم

در کدامین مکتب و مذهب جرم است پاکبازی
در جهان صدها هزاران پاکباز از سینه دارم
کار هر کس نیست مکتب داری این پاکبازان
هدیه از سلطان عشق بر هر دو پایم پینه دارم

من از بیراهه های هله بر می گردم و آواز شب دارم
هزار و یک شبی دیگر نگفته زیر لب دارم
مثال کوره میسوزم تنم از عشق امید طرم دارد
حدیث تازه ای از عشق مردان حلب دارد
(مسعود امینی)

Advertisements

سفری دور به جایی نزدیک

اکتبر 31, 2005

با دلم می گویم:شاید این شعر فرو سوخته از شمع شبم
شاید این نامه که بر باد نوشتم بر دوست
بر تن باد بماند و به دستش برسد نیمه شبی
شاید این درد مدام به سرانجام رسد
شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد
و تن خونی و رنجور و پر از تاول من
راه خود یابد و از حادثه بیرون بشود نیمه شبی
شاید این خانه ی بی رونق رویاهایم
شاید این کلبه ی تاریک و خموش
از سر معجزه ای آینه باران بشود نیمه شبی
با دلم می گویم:مدتی هست دعا می خوانم
مدتی هست نگاهم به تماشای خداست
مدتی هست امیدم به خداوندی اوست
نغمه ی اشک مرا گوش خدا می شنود
شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام
به سر نیشتر خاطره ای باز شود
شاید این گریه آرام، فغانی بشود نیمه شبی
مرغ جانم هوس رنگ پریدن دارد
و من بنده ی رویای زمین
قفس جنس قناعت بر او ساخته ام
با دلم می گویم…با دلم می گویم
و دلم می گوید : همه اینها وعده است
همه اینها سخنی است که من میدانم
از برای غم هر روزه ی من می گویی
پر از شاید و ای کاش و اگر
پر ناباوریند
با دلم می گویم:
عازم یک سفرم
سفری دور به جایی نزدیک
سفری از خود من تا به خودم
شاید این بار سفر چاره ی کارم بشود
شاید این وعده ی بیهوده به جایی برسد نیمه شبی
—————-
پ.ن:
این شعر خیلی قشنگ هست ولی حیف که شاعرش را نمیدونم اگه کسی میدونه بهم بگه.

فروش ماه به چینی ها

اکتبر 31, 2005

یک شرکت آمریکایی فروش زمین در ماه به چینی‌ها را آغاز کرد
یک شرکت آمریکایی فروش زمین در ماه به چینی‌ها را آغاز کرد:
یک شرکت آمریکایی به دنبال آن است تا با حضور جدی در چین هر از ماه را به قیمت ‌٣٧ دلار به علاقه‌مندان چینی بفروشد. تصمیم به انجام این اقدام جالب پس از آن صورت گرفت که تب فضانوردی چین پس از بازگشت موفقیت آمیز دومین فضانورد سرنشین‌دار این کشور، بسیار بالا گرفته است.
فعالیت این شرکت آمریکایی که Lunar Embassy نام دارد از چهارشنبه گذشته در چین آغاز شده است.گفتنی است که فعالیت رسمی این شرکت در جهان ‌١١ سال پس از فرود فضاپیمای آپولو بر روی ماه در سال ‌١٩٨٠ میلادی از سوی «دنیس هوپ » صورت گرفت.
این آمریکایی در خصوص اقدامات این شرکت گفت: من حدود ‌٥/٣ میلیون مشتری دارم که شامل سیاستمداران و ستار‌گان دنیای هنر و سینما هستند و هر یک بخش‌هایی از ماه را خریداری کرده‌اند. در حال حاضر چین پس از آمریکا، آلمان، انگلیس، ایرلند، استرالیا، نیوزیلند، و ژاپن، هشتمین کشوری است که شعبه‌هایی از این شرکت آمریکایی در آن گشوده شده است. طی چند روز گذشته بیش از ‌٤٠٠ تماس تلفنی با این شرکت جهت خرید زمین در ماه صورت گرفته است.
منبع خبر: ایسنا

تقصیر هیچ کس نیست…

اکتبر 30, 2005

اما…
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه….
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده تو رد شدم
اصلا نه تو نه من !
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم !
(قیصر امین پور)

درخواست ازدواج جن از انسان

اکتبر 30, 2005

حجه الاسلام آقا سید محمد ابراهیم حسینی (صدر)نقل فرمودند که :من در سال1374 در روستای کرزان از توابع تویسرکان منبر می رفتم.روز تاسوعا بود. بامیزبان خود اقای محمود افشاری برای گردش به صحرا رفتیم .پدری با دوفرزندش را دیدیم که لوبیای قرمز می کاشتند.بعد از احوالپرسی سخن معجزه ائمه به میان آمد.
آقای کریمی داستان جالبی نقل کرد وگفت :یکی از بچه ها به نام عباس مرد متدین ودقیق در انجام تکالیف شرعی است که با مادر وهمسر خود زندگی می کند.روزی از محل کار خود خارج شده به سوی منزل میرود در بین راه صدای دختری به گوش میرسد که ایشان را با نام صدا میزند.وقتی که بر میگردد دختری زیبا با قیافه بسیار دلفریبی را مشاهده میکند آن دختر اظهار می کند عباس من عاشق تو شدم و در خواست ازدواج با تو را دارم .عباس با شنیدن این کلام در حالی که از اتهام مردم هراسان است که در کوچه با چنین دختری مشغول صحبت گردیده گفت : من همسر و مادری در تحت تکلف خود دارم و هیچ گونه توانایی اراده دو همسر ومادرم را ندارم .دختر اظهار میکند که من از شما توقع مخارج وغیره را ندارم بلکه نیازهای مادی شما را هم هرچه باشد برطرف خواهم کرد .
عباس می گوید چون نمی خواستم در جایی که مردم متوجه بودند با او صحبت کنم تا مبادا آبرویم خدشه دار شود لذا بی اعتنایی کرده و به سوی منزل روانه شدم . وقتی به منزل رسیدم دیدم جلوتر از من آمده و در منزل نشسته است .گفتم: من تا به امروز اصلا تو را ندیده ام تو چطور ندیده عاشق من شده ای؟ گفت : من از طایفه جن هستم انسان نیستم ولی چکنم عاشق و دلباخته تو شده ام از تو تقاضای ازدواج دارم و تمام زندگی ترا تضمین میکنم که با خوشبختی زندگی کنی .عباس میگوید او هرچه اصرار می کرد من مخالفت میکردم تا اینکه گفت : عباس من میروم تو تا فردا با مادر و همسرت مشورت کن.
در همین حال مادر وهمسرم نشسته بودند گفتند : گویا تو با کسی صحبت میکنی ما که غیر از تو کسی را نمی بینیم من جریان را شرح دادم مادرم گفت : عباس جن زده نشده باشی؟ آن روز گذشت فردا من طبق معمول به دکان رفته مشغول کار شدم ودر وقت همیشگی به خانه بر گشتم وقتی که وارد شدم دیدم باز آن دختر نشسته و منتظر است . بعد از سلام و جواب گفت : عباس! با مادر وهمسرت مشورت کردی؟ گفتم: دیروز من به تو گفتم من نیازی به ازدواج دوم ندارم و خواهش میکنم که دست از من بردار. او گفت : من در عشق تو بیقرارم و می سوزم استدعا میکنم با من ازدواج کنی و همین طور اصرار میکرد .
گفتم : خلاصم کن من ابدا به ازدواج دوم تن نخواهم داد باز دیدم رهایم نمی کند ناچار برای خلاصی خود سیلی محکمی به صورتش زدم . نگاه به من کرد وگفت: اگر من چنین سیلی به تو بزنم زنده نخواهی ماند .در همین حال وقتی از من مایوس شد یک سیلی به من زد .دیگر نفهمیدم جریان چه شد وقتی مادر وهمسرم می بینند من نقش زمین شدم مرا به پزشک می رسانند . ولی چون کاملا لال شده بودم از معالجه من نا امید می شوند. عباس بعد از مدت مدیدی با همین حال که قادر به سخن نبود زندگی میکند تا اینکه روزی آرزو میکند که به زیارت امام رضا (ع) نائل آید و این آرزو را با اشاره به نزدیکان خود میفهماند .
مادر وهمسر و برادری که در تهران زندگی میکرد به همراه عباس به مشهد مقدس عازم میشوند . یک هفته در مشهد میمانند و هر روز به زیارت مشرف میشوند تا اینکه روزی در منزل عباس امام رضا(ع) وامام زمان (عج) را در خواب میبیند و شفای کامل پیدا میکند.

خود کشی در شهید بهشتی

اکتبر 30, 2005

حدود ساعت 45: 18روزشنبه 7 آبان ماه ، 1384، دانشجویان خوابگاه شماره 11 دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی تهران واقع در خیابان «یوسف آباد» با صدای فریادهای یکی از دانشجویان خود را به بیرون خوابگاه رساندند و با بدن نیمه جان «علی راستی» 29 ساله دانشجوی کارشناسی ارشد صنایع غذایی این دانشگاه مواجه شدند.
در تحقیقات از نحوه وقوع این حادثه مشخص شد: این دانشجو خود را از بالای ساختمان خوابگاه شش طبقه به طرف پایین پرت کرده و در دم جان باخته است.
به دنبال این حادثه دلخراش و با تجمع تعداد زیادی از دانشجویان مقیم خوابگاه تماس‌ها برای اعزام اورژانس ادامه داشت تا این که به گفته مسؤول خوابگاه محل حادثه، سرانجام پس از گذشت حدود دو ساعت و 30 دقیقه از وقوع حادثه در حالی که جسد بی‌جان «علی» با پارچه‌ای سفید در خیابان قرار گرفته بود، آمبولانس اورژانس در محل حضور یافته و جسد این دانشجو را به پزشکی قانونی منتقل کردند.
شکیبا، مسوول خوابگاه شماره 11 دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی در گفت‌وگو با ایسنا، با تأیید خبر خودکشی این دانشجو گفت: این دانشجو اهل یکی از شهرستان‌های استان فارس است که از حدود سه سال پیش به عنوان دانشجوی کارشناسی ارشد رشته صنایع غذایی وارد این خوابگاه شد و در حال تکمیل پایان‌نامه خود بود.
وی در خصوص انگیزه این دانشجو از خودکشی تصریح کرد: مشکلات تحصیلی، مالی و عاطفی بر روحیه این شخص تاثیر گذاشته و در نهایت منجر به این اقدام شد چرا که این دانشجوی سال گذشته مقطع دکترا رتبه 5 کشوری را کسب کرده بود اما بدلایلی در بخش مصاحبه مورد پذیرش قرار نگرفته بود، که این مساله خود نقش بسیار اساسی در اقدام به خودکشی وی داشت.
مسوول این خوابگاه با بیان این ‌که این دانشجو پیش از این نیز سابقه خودکشی داشته است، افزود:در سه سال گذشته هیچ ‌گونه موردی از خودکشی توسط این شخص مشاهده نشده بود اما ظاهرا و بنا به گفته‌ دوستان «علی» وی پیش از این سابقه خودکشی با مصرف قرص را داشته است. به گفته شکیبا این حادثه به اطلاع خانواده دانشجوی متوفی رسیده است.
منبع:ایسنا

محمدحسین فهمیده

اکتبر 30, 2005

محمدحسین فهمیده در اول اردیبهشت 1346 در شهر قم متولد شد.
در سال 1352 در دبستان روحانی قم مشغول به تحصیل شد.
سال تحصیلی به آخر رسیده بود. بوی تابستان می آمد. محمد حسین با معدل عالی قبول شده بود. در سال 1356 به کلاس اول راهنمایی مدرسه حافظ قم رفت.
در سال‌های 1356 و 1357 به پخش اعلامیه‌های رهبر کبیر انقلاب مبادرت می‌ورزید و در زمستان سال 1357 نیز در تظاهرات انقلاب اسلامی شرکت نمود.
در 12 بهمن سال 1357 موفق به دیدار مقام معظم رهبری شد.
آنها شهر قم را دوست داشتند ولی رفتن به تهران برایشان رویایی شیرین بود. دیدن خانة جدیدشان در کرج همه را خوشحال کرده بود.
روزی که برای اولین بار به مدرسه راهنمایی «خیابانی» کرج قدم گذاشت، به خود نهیب زد: همه بچه‌ها دوست تو هستند! هیچ کس غریبه نیست!»
آقای ناظم و معلم‌ها فرمان امام دربارة تشکیل بسیج را توضیح می‌دادند. محمد حسین و داوود روز ورود امام به وطن (12 بهمن) را به یاد می‌آوردند.
حسین! ده روزی که نبودی کجا بودی؟ آموزش جنگی هم آموزش رزمی، هم آشنایی با اسلحه و محیط و این طور چیزها.
پدر سرد و بی‌روح، پسرش را بوسید و تسلیم رفتن او شد.
محمد حسین همراه بچه های پایگاه مقاومت و داوطلب‌های دیگر به جبهه اعزام شده بود. برای فرمانده سخت بود که مغلوب محمد حسین شود. با هیچ حساب و کتابی نمی‌توانست حرف او را بپذیرد. با حرف‌هایی که می‌زد بچه‌ها فهمیدند که او از یک جنگ چریکی موفق برگشته است. همه فکر می‌کردند. بعد از نشان دادن آنهمه دلاوری و جسارت چاره‌ای جز موافقت با خواستة او نیست.
محمد حسین و نوجوانی دیگر به خط مقدم اعزام شدند؛ محمد حسین و محمد رضا شمس.
در میان صفیر گلوله‌ها، انفجار خمپاره‌ای محمد حسین و محمد رضا را از جا پراند. چند روزی در بیمارستان ماهشهر بستری شدند. محمد حسین و محمد رضا هم خسته از تحمل محیط بیمارستان بی‌صبرانه به خرمشهر بازگشتند. بار دیگر فرماندهان باید جثه لاغر و نحیف محمد حسین را محک می‌زدند.
محمد حسین به همراه رزمندگان دیگر در آخرین لحظه‌ها به استقبال کسانی رفتند که تازگی عقب نشسته و آماده می‌شدند تا با توان بیشتری به میدان برگردند.
ناگهان محمد حسین آهی سرد از اعماق دل کشید. یک پای محمد حسین به فرمان او نبود اما پیش‌ می‌رفت. تانک‌ها به چند قدمی او رسیده بودند. نارنجکی را که در مشت گرفته بود از ضامن آزاد کرد. بعد خم شد و نارنجک را روی جیب نارنجک‌ها فشرد. و بی‌درنگ خود را زیر شنی تانک انداخت.
(more…)

هوس…

اکتبر 30, 2005

برای من نوشته ،گذشته ها گذشته ، تمام قصه هام هوس بود، برای او نوشتم ، برای تو هوس بود ،ولی برای من نفس بود
برای من نوشته
گذشته ها گذشته
تمام قصه هام هوس بود
برای او نوشتم
برای تو هوس بود
ولی برای من نفس بود

کاشکی خبر نداشتی
دیونه نگاتم
یه مشت خاک ناچیز
افتاده ای به زیر پاتم
کاشکی صدای قلبت
نبود صدای قلبم
کاشکی نگفته بودم
تا وقت جون دادان باهاتم

نوشته هرچه بود تموم شد
نوشتم عمر من حروم شد
نوشته رفته ای زیادم
نوشتم شمع رو به بادم
نوشته در دلم هوس مرد
نوشتم دل توی قفس مرد

کاشکی نبسته بودم
زندگیمو به چشمات
کاشکی نخورده بودم
به سادگی فریب حرفات

لعنت به من که آسون
به یک نگات شکستم
به این دل دیونه
راه گریز و ساده بستم
—————-
ترانه سرا:هما میر افشار
خواننده:معین
منبع:iransong

افتخارات زنان و مردان

اکتبر 30, 2005

دلایل محکم برای اینکه به مرد بودن خود افتخار کنید:
1- همیشه از نام خانوادگی شما استفاده می‌شود.
2- مدت زمان مکالمه‌ی تلفنی شما حداکثر30 ثانیه است.
3- برای یک مسافرت یک هفته ای تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید.
4- در تمام شیشه های مربا و ترشی را خودتان باز می‌کنید.
5- دوستان شما توجهی به کاهش یا افزایش وزن شما ندارند.
6- جنسیت شما در موقع مصاحبه‌ی استخدام مطرح نیست.
7- لازم نیست کیفی پر از لوازم بی استفاده را همه جا به دنبالتان بکشید.
8- ظرف مدت 10دقیقه می‌توانید حمام کنید و برای رفتن به مهمانی آماده شوید.
9- همکارانتان نمی‌توانند اشک شما را در بیاورند.
10- اگر در 34 سالگی هنوز مجردید، احدی به شما ایراد نمی‌گیرد.
11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبیعی است.
12- با یک دسته گل می‌توانید بسیاری از مشکلات احتمالی را حل کنید.
13- وقتی مهمان به خانه‌ی شما می‌آید لازم نیست اتاق را مرتب کنید.
14- بدون هدیه می‌توانید به دیدن تمام اقوام و دوستانتان بروید.
15- می‌توانید آرزوی هر پست ومقامی را داشته باشید.
16- حداقل بیست راه برای بازکردن در هر بطری نوشابه‌ی داخلی یا خارجی بلد هستید.
17- ضرورتی ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید.
18- و بالاخره روزی یک پیرمرد موفق خواهید شد…
(more…)

فکر کردم…

اکتبر 29, 2005

هیچ می فهمی دلم را رفتن تو پیر کرد !!!
فکر…;
فکر کردم آسمان را می توان تسخیر کرد
فکر کردم می توان آب اقیانوس را با آه خود تبخیر کرد
فکر کردم می توان با قطره های اشک خود دشتهای
تشنه ی روی زمین را سیر کرد
فکر کردم گریه ی پاکیزه قلب تو را می توان با
یک نگاه ساده هم تفسیر کرد
فکر کردم رفتنت را می توان از یاد برد
ولی ،…
هیچ می فهمی دلم را رفتن تو پیر کرد !!!

طرز صحبت با تلفن

اکتبر 29, 2005


*منظور از صدای مناسب برای امور تلفنی دفتر کار چیست؟
صدایی که گرم، دوستانه، جدی و تأثیر گذار باشد.
*چگونه باید به تلفن کاری پاسخ داد؟
این امر به نوع کار مؤسسه بستگی دارد.
نحوه پاسخگویی منشی یک جراح متخصص سرطان، باید با منشی یک صاحب نمایشگاه ماشین متفاوت باشد. منشی باید شرایط کاری را بسنجد و تصور دقیقی از رئیس و شرکت مربوطه را به عموم ارائه دهد.
صحبت همزمان با تلفن و با شخص دیگری حاضر در دفتر، دور از ادب است. وقتی با کسی تلفنی صحبت می کنید باید همه توجه خود را به مکالمه معطوف کنید حتی نباید چیزی بخورید یا بجوید…
دستگاه پیغام گیر تلفنی معمولاً می تواند در زمینه راهنمایی، جایگزین منشی شود. با دقت پیغام خود را ضبط کنید و توجه داشته باشید که هر چه مد نظرتان بوده در دستگاه ضبط شده باشد.
راهنمای برخورد هنگام مکالمه تلفنی:
1- در صورت امکان پیش از پاسخ به تلفن بایستید. این کار احساس تسلط شما را بیشتر می کند.
2- تلفن را فوراً پاسخ دهید؛ در صورت امکان حداکثر پس از سه زنگ.
3- با گوش راست به تماس های کاری گوش کنید چون گوش راست به نیمکره چپ مغز یعنی مرکز منطقی آن مرتبط است.
4- در ابتدای صحبت، نام و پست اداری خود را بگویید.
5- نام تماس گیرنده را بپرسید و از آن هنگام مکالمه استفاده کنید.
6- گوش دهید و سعی کنید حرف طرف مقابل را قطع نکنید.
7- حواس خود را به مکالمه جمع کنید. سعی نکنید دو کار را با هم انجام دهید.
8- وقتی تماس گیرنده صحبت می کند به نوعی واکنش نشان دهید و از عبارات و اصواتی استفاده کنید تا وی بداند شما به دقت گوش می دهید.
9- پس از یادداشت نمودن مطلبی که تماس گیرنده گفته، آن را مجدداً برای وی بخوانید تا مطمئن شوید پیغام را درست گرفته اید.
10- اگر شخصی در زمان نامناسب تماس گرفت، برای وی توضیح دهید که فعلاً نمی توانید صحبت کنید، شماره تلفن و نام وی را یادداشت نمایید و بگویید که مجدداً تماس خواهید گرفت.
11- هنگام صحبت لبخند بزنید، چرا که در صدایتان به خوبی منعکس می شود!
ترجمه :سایت تبیان

جمعه ها…

اکتبر 29, 2005

جمعه
جمعه ی ساکت
جمعه ی متروک
جمعه ی چون کوچه های کهنه متروک ، غم انگیز
جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
جمعه ی خمیازهای موذی کشدار
جمعه ی انتظار
جمعه ی تسلیم
خانه ی خالی
خانه ی دلگیر
خانه ی در بسته بر هجوم جوانی
%

عجب رسمیه رسم زمونه

اکتبر 28, 2005

عجب رسمیه رسم زمونه
عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
می رن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
کجاس اون کوچه
آدماش کجان
خدا میدونه
بوته یاسه باباجون هنوز
گوشه باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفتا خونه
خودش کجاهاس خدا میدونه
می رن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
تسبیح و مهره بی بی جون هنوز
گوشه تاقچه توی ایوونه
خودش کجاهاس خدا میدونه
پرسید زیر لب یکی با حسرت
که از ما بعدها
چه یادگاری به جا میمونه
خدا میدونه
مرن آدما
از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه
خدا میدونه
فقط خدا میدونه

زندگی خالی نیست !

اکتبر 28, 2005

زندگی خالی نیست !
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست ،
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد …
در دل من چیزی است ،
مثل یک بیشه نور ، مثل خواب صبح دم شیرین ،
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها آوائی است که مرا می خواند !

تو دیونه رفتی…

اکتبر 28, 2005

تو دیونه رفتی یه شب بی نشونه
تو دیونه رفتی یه شب بی نشونه
تو خواستی که قلبم پریشون بمونه
واست گریه ی من دیگه بی امونه
دل از درد عشقم یه دریای خونه
می خوام با تو باشم ، می خوام با تو باشم هنوز عاشقونه
ولی نازنینم . چگونه چگونه . چگونه چگونه

من از سبزه سبزم ،ولی خسته خسته
من از شهر عشقم ،ولی دل شکسته
می گفتم یه ابری ، یه هم رنگ بارون
یه بارون رحمت ، واسه سبزه زارون
می خوام با تو باشم ، می خوام با تو باشم هنوز عاشقونه
ولی نازنینم . چگونه چگونه . چگونه چگونه

می خواستم بگم من که عاشق ترینم
تو فرصت ندادی . تو فرصت ندادی . تو فرصت ندادی

می خواستم بگم من که عاشق ترینم
تو فرصت ندادی . تو فرصت ندادی . تو فرصت ندادی
حقیقت چه تلخه . چه تلخ شکستن
حقیقت همینه که رفتی تو بی من
که رفتی تو بی من

من از سبزه سبزم ،ولی خسته خسته
من از شهر عشقم .ولی دل شکسته
می گفتم یه ابری ، یه هم رنگ بارون
یه بارون رحمت ، واسه سبزه زارون
می خوام با تو باشم ، می خوام با تو باشم هنوز عاشقونه
ولی نازنینم . چگونه چگونه . چگونه چگونه
»خواننده:معین
»ترانه سرا: هدیه

—————
پ.ن:
یکی از دوستان گفت می خوای اشکتو در بیارم…و خلاصه این آهنک را گذاشت و…..