افسوس

افسوس و صد افسوس که دیگر رنگی نمانده بر رخ آن دیوار...
افسوس و صد افسوس که دیگر رنگی نمانده بر رخ آن دیوار، سپیدهایش رنگ باخته به سیاهی، سست، پاهایش، سرد، تنش، تنها مانده در گوشه ی آن اطاق آبی، نگران به فکر فردایی که گاه بی گاه آید پایین ناخودآگاه ریزد بر سر آن مردمان بی گناه که هیچشان بود در کار آن دیوار. سخت گذشت آن روزگاران بر آن دیوار که سرانجام یک روز سرد زمستان با تمام خاطراتش آرام فرو ریخت اما شادمان از این بود که تنها بر خویشتن ریخت نه بر سر آن آدمک ها.

Advertisements

3 پاسخ to “افسوس”

  1. Amir Says:

    سلام لینک شما داخل وبلاگ من قرار داده شد
    با تشکر
    بای
    امیر
    http://www.nazerhazrat.info

  2. عالیجناب منتقد Says:

    سیلام 🙂 میگما چه وبلاگ غم انگیزی !
    یه خوده شاد تر باش. دنیا دوروزه

  3. farah Says:

    میگم شما که در مورد قالب ها اطلاعاتی ندارین و وارد نیستین کی براتون این قالب ها را درست میکنه .بگین من هم از ایشون کمک بگیرم البته نه مجانی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: