افسوس که بی فایده فرسوده شدیم!

من گمان می کردم دوستی همچون سروی سبز، چار فصلش همه آراستگی ست. من چه میدانستم، هیبت باد زمستان هم هست. من چه میدانستم، سبزه مپژمرد از بی آبی، سبزه یخ میزند از سردی دی. من چه میدانستم دل هرکس دل نیست قلب ها از آهن و سنگ قلب ها بی خبر از عاطفه اند
«افسوس که بی فایده فرسوده شدیم
وز داس ِسپهر ِسرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم»
«تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه»
(خیام)
————————
من گمان می کردم دوستی همچون سروی سبز، چار فصلش همه آراستگی ست. من چه میدانستم، هیبت باد زمستان هم هست. من چه میدانستم، سبزه مپژمرد از بی آبی، سبزه یخ میزند از سردی دی. من چه میدانستم دل هرکس دل نیست قلب ها از آهن و سنگ قلب ها بی خبر از عاطفه اند…

Advertisements

یک پاسخ to “افسوس که بی فایده فرسوده شدیم!”

  1. پاییز Says:

    توی شهری که مردمانش عصا از نابینا می دزدن دنبال مهر و محبت نباش…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: