بهانه بود…

بهانه بود...
هنگامی که هفت سال داشتم برایم بسیار زیبا بود که می نوشتم {بابا آب داد} ولی وقتی هفت سال گذشت ، دیدم{ بابا آب خواست} و حالا فهمیده ام که آب بهانه است چرا که {بابا لیوان را شکسته است…}
————————————
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نیست زعالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
(مولوی)

Advertisements

یک پاسخ to “بهانه بود…”

  1. مهدی Says:

    سلام
    نوشته هاتون خیلی زیبا و قشنگ بود.
    تازه وبلاگتون رو میبینم. امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشید.
    نماز روزه تون هم قبول
    یا علی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: