رمیده

نمی دانم چه میخواهم خدایا
نمی دانم چه میخواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسره است این قلب پرسوز
زجمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم ، که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من ، ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر زدست غیر فریاد
خدا را ، بس کن این دیوانگی ها
«فروغ فرخزاد»

Advertisements

یک پاسخ to “رمیده”

  1. فاطمه شکیلایی Says:

    سلام دوست من

    شعر قشنگی از فروغ رو انتخاب کردی…واقعا در شعرهاش روح لطیف زنانه دمیده شده و سوز زیبایی داره…
    پیشنهاد میکنم این شعر فروغ رو با صدای سوز ناک و ملکوتی شکیلا بشنوی..خیلی زیباست

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: