خدانگهدار!!!

هر چقدر تلاش کرد نتوانست بپرسد!
هر چقدر تلاش کرد نتوانست بپرسد!
چرا که دید از طرفی تاب شنیدن پاسخ را ندارد و از طرفی دیگر کار هم از کار گذشته بود و دانستن حقیقت تنها کارها را دشوار و پیچیده تر می ساخت، آرزو داشت در این روزهای تاریک نوری ببیند اما این تاریکی بود که تداوم می یافت، آنقدر که گویی هر لحظه به سئوالش پاسخ می دهند!
تنش آرام می لرزید و سرش را میان دو دستش پنهان می کرد، دوست نداشت سئوال تازه ای را طرح کند، در واقع دیگر سئوالی هم نبود، آنهم بعد از این پاسخ؛ «خدانگهدار!»
————————
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که میائی به سراغم نفسی نیست….

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: