خاطره کودکی…


خاطره کودکی…
چین به پیشانی و غم بر دل ما
راه نداشت
بادبادک با باد
تا فراسوی زمین
خبر شادی ما را می برد
سنگ هر کودک بر پهنه رود
لک لکی بود که
لی لی می کرد
دامن پیرهن هر کودک
پر لک و پیس ز رنگ شاتوت
عصر هنگام که از مدرسه بر می گشتیم
و اندر آن کوچه تنگچه هیاهوی غریبی برپا می شد
نی سواران همه آماده جنگ
سر من گر چه به سنگ پسر همسایه
غرق خون گشت
ولی در دل من دلگیری
یک نفس راه نداشت
گاه ترنا بازی
گرچه چوب و فلکی بود , اما
دیو کین در دل کس راه نداشت
آرزوهایی بود
که به اندازه یک شیر و شکر شیرین بود
شادمانی همچون
نور خورشید به قلب همه خوش می تابید
شب که می شد
گوش ما منتظر قصه خاتون می ماند
قصه زرد پری , سرخ پری
قصه دختر شاه پریان
سند باد بحری ما را می برد
بسوی چین , ماچین
تا فراسوی زمین
ناز خاتون می گفت
دیده را بربندیم
تا مبادا که در آن خواب بیاید , اما
ناگهان چشم گشودیم,
دریغ
کودکی را دیدیم
که به همراه صفا همچو عقاب
پر کشان رفت بر این اوج فلک
آسمان زیر پر خویش کشاند
و بجز خاطره ای مبهم از آن
هیچ نماند ….
(حمید مصدق)

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: