باران می بارد…

در بوفه دانشگاه…
باران می بارد….
گفتم باز باران با ترانه ، با گو هرهای فراوان……
گفت: می خورد بر بام سوراخ خانه!
دوباره پاییز شد ، برای ما آدمهایی که یقه هایمان را بالا می دهیم، دستهایمان را توی جیب پالتو هایمان فرو می کنیم تا مبادا در فاصله ماشین تا خانه سر ما اذیتمان کند ، فصل پاییز است ؛ اما برای آدمهایی که سطل زباله های ما را مرور می کنند تا خرده غذایی بیابند ، برای آدمهایی که در به در دنبال کارتن می گردند تا تشک لحافشان باشد، در این سرمای زمستان ، فصل پنجم است و فصل پنجم فصل باران سالی است.
ما آدمها می توانیم در پاییز توی پیاده رو پر از راه برویم و ترانه ای قدیمی را تکرار کنیم. می توانیم لیوان بزرگ چایمان را توی دو دست بگیریم و شرشر باران را تماشا کنیم ؛
اما آدمهایی هستند که فرصت گریستن ندارند.کودکانی هستند که وقتی باران می آید دوباره عزا می گیرند که کفش های سوراخ شان را چه کنند و پدرانی که شرمنده از روی بچه هایشان به سقفی که از آن آب چکه می کند، فکر می کنند…
————
غم نان…
کاش بدانی غم نان یعنی چه؟
یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد
آدم آن روز که دستش به دهانش نرسید
ازخدا دست کشید و پی شیطان افتاد

Advertisements

یک پاسخ to “باران می بارد…”

  1. سانی Says:

    قشنگ بود و غمگین
    مراقب خودت باش

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: