بی سحر…

ترسم این تیره شب را دگر سحر نباشد
زین بیابان مرا ره دگر بدر نباشد
همچو پروانه گرد تو من دگر نگردم
در خم گیسویت من دگر نباشم
ترسم از بعد رفتن به کوی بی نشانی
غیر سنگ سیاهی ز ما اثر نباشد
گر چه صیاد من خوش مرا نشانه کردی
صید این مرغ بی بال و پر هنر نباشد
کاش با جان من آه من شبی برآید
گر در این آه و فغان دگر اثر نباشد
کاش بدر آید از تن من این جان
راهی از این بیابان گر بدر نباشد
سوختم ، سوختم ، حال من مگر ندانی
گر چه بهتر که از من تو را خبر نباشد
کوهکن چون کند بی تو اندر بیابان
دل به شیرین دهد خسرو ار شکر نباشد
ای دل ای دل مکن اینقدر فغان و زاری
گوش این چرخ دون از کجا که کر نباشد
(عماد خراسانی)

Advertisements

یک پاسخ to “بی سحر…”

  1. شیما Says:

    سلام.
    از وبلاگت خوشم اومد.
    منم دارم سرگذشتمو مینویسم به اضافه خاطرات.
    بهم سر بزن.
    بهت لینکم میدم و بازم میام.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: