Archive for دسامبر 2005

معین و نجف آباد!

دسامبر 30, 2005

پنجشنبه سر کلاس نقشه کشی بودیم که ناگهان بحث سر بزرگان ایران شد خلاصه هر کس از شهر و دهات خودش طرفداری می کرد و اسم یکی را می گفت…خلاصه دانشگاه نجف آباد هست دیگه بنابراین دانشجو های بومیش از خود نجف آباد هستن.
خلاصه یکی از بچه های نجف آباد گفت تو مدت ریاست خاتمی 3 تا از نماینده های مجلس از نجف آباد بودن و خلاصه خیلی ذوق کرده بود…..بعد دوباره گفت از همه مهمتر معین تو نجف آباد بوده و….
خلاصه بحث اصلی یعنی آلبوم جدید معین شد که تا الان 2 تا از آهنگاش از شبکه های ماهواره ای در خارج از کشور پخش شده…
ما هم طبق معمول شروع کردیم از زیر زبونش حرف بکشیم….
گفت آلبوم جدید معین 9 تا آهنگ داره که چهارتاش فعلا آماده شده و دوتاشم تو ماهواره پخش شده ، بعدش گفت میدونستی برادر زاده معین تو دانشگاه نجف آباد درس میخونه! گفتم نه.
گفت اگه خواستی بهش میگم بیاد ازش درباره آلبوم جدید معین بیشتر برات بگه.
خلاصه گفت این 4 تا آهنگا من از طریق همون برادرزادش گوش دادم و واقعا قشنگن که اول یکی از آهنگاش با این عنوان شروع میشه»چون سرابی در کویر».
ازش پرسیدم معین چرا نمیاد ایران ، اون که تو آهنگهاش بی بندوباری و جلف بازی در نمیاره ، پس چرا نمیاد؟
گفت دلش خیلی میخواد بیاد ولی نمیتونه گفتم چرا؟ گفت بخاطر اینکه یک بار در اسرائیل کنسرت اجرا کرده به همین خاطر پاش گیره، خلاصه گفت ما با خانواده معین رفت و آمد هم داریم اما به کسی نگو…(که ما گفتیم!)
راستی اون آهنگ معین را گوش دادید که میگه «مخور غم گذشته، گذشته ها گذشته، هر گز به غصه خوردن گذشته بر نگشته، به فکر آینده باش…..» اون دختری هست که اولش نشون میده و تصویر سیاه سفید هست اون پریچهر یعنی دختر بزرگ معین هست که از همسر اولش که اسپانیایی بوده داره ولی از اون طلاق گرفته، و اون دختری که آخر نشون میده شادی هست که ثمره ازدواج با یک زن ایرانی هست…گفت معین داره سعی میکنه هرچه زودتر آلبوم خیلی خیلی قشنگش را به بازار و دوستدارانش عرضه کنه.
————————–
بعد از این حرف ها یه کم درباره نجف آباد ازش پرسیدم.
گفتم نجف آباد چگونه به وجود اومده و چرا اسمش را گذاشتن نجف آباد؟
گفت در زمان شیخ بهایی ، شیخ بهایی چندتا شتر که بارشون طلا و جواهرات و پول بوده میفرسته که به نجف برن تا برای جاهای مذهبی که در شهر نجف وجود داره مصرف بشه ….شتر ها در جایی که الان نجف آباد هست استراحت میکنند و دیگه از جاشون بلند نمیشن و به راهشون ادامه نمیدن …به شیخ بهایی میگن چه کار کنیم؟
شیخ بهایی میگه ما همین جا شهری به پا میکنیم…. و چون داشتن به نجف میرفتن اسمش را نجف آباد گذاشتن.
جالب بود مگه نه؟برای من که جالب بود.

Advertisements

هو الباقی…

دسامبر 28, 2005

بد نمی شه اگه یکم درباره ی عالم قبرمون و چگونگی سپری کردن اون همه دشواری در طی روز اندکی فکر کنیم
منو ببخشید اگه دارم تو اوج امید شما برای زندگی از عالم قبر حرف می زنم
اما این رو بدونید که صحبت از این عالم تازه امیدواری ما رو شامل میشه…
یکم فکرکنیم……
وقتی ما رو بدون هیچ مال و منال اضافی برهنه و عریان توی یه پارچه ی سفید می گذارن که اصلا قیمت آن چنانی نداره چه حسی داریم؟
وقتی که مردم میان بالا سرمون برامون نماز می خونن چه حسی داریم؟
وقتی که مردم ما رو ، رو شونه هاشون حمل می کنن و بلند می گن» لا اله الا الله حق است محمد رسول خدا وعلی است ولی خدا » چه حسی داریم؟
وقتی که ما رو تو یه جایی که اصلا خودمون اون رو به اختیار خودمون انتخاب نکردیم می گذارن چه حسی داریم؟
وقتی که پدر و مادرمون دارن از دوری ما گریه می کنن و رفقامون دارن باهامون خداحافظی می کنند چه حسی داریم؟
وقتی که میان صدا میزنن آیا میت وصیتی برای خودش نداره چه حسی داریم؟
اما وقتی که یکی صدا میزنه میگه چرا اون یه وصیتی داشت اون همش تو دنیا به من می گفت اگر من مردم دستمال اشکم رو که تنها مدرک خودمه رو روی سینه ام بگذارید.
تازه یه نفس راحت می کشم که یکی به یاد من بود!
بعد اونجاست که باید با تمام خاطراتی که تو دنیا با خانواده ودوستان داشتیم به همراه خودت بخاک بسپاریم.
هنگامی که غروب شب اول قبر می رسه تازه دوتا رفیق خوب پیدا می کنی نکیر و منکر رو می گم که باید تمام اون اعمالی که بهشون اعتقاد داشتی رو براشون با مدرک و دلیل ثابت کنی می خواهی بگی اما زبونت تو رو کمک نمی کنه…
اینجاست که دستمال اشک به کمکت میاد بوی عطراگین اون دستمال صاحبش رو وادار می کنه که فریاد بزنه یا علی به فریادم برس…
برای ما که خیلی بهتره اون همه عذاب و وحشت رو تحمل کنیم تا اینکه توی دنیا بمونیم بیشتر از این بی معرفتی مون ثابت بشه چون می دونیم یه قدم داریم به دیدار معشوق نزدیک می شیم حالا چه تو جهنم چه تو بهشت اما هر چی هست می بینمش…
————————
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش یارا
کز جان شکیب هست و زجانان شکیب نیست
گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار برحالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست….
————————–
امیدوارم هر کس بدی کرده و میکند خدا از سرش نگذرد….

سرنوشت…

دسامبر 27, 2005

می شه سرنوشت را از سر ، نوشت.
—————
این جمله ایست که معلم سال اول دبستان بر روی تخته نوشت تا به ما یاد دهد که با گذاشتن یک کاما معنی یک جمله و یا یک کلمه به کلی تغییر میکند.
آری، او به ما گفت شما معنی این جمله را الان درک نمیکنید….تا زمانی که بزرگ شدید و به مراحل سخت زندگی راه پیدا کردید اون وقت معنی این جمله را یاد میگیرید فعلا فقط یاد بگیرید که کاما معنی جمله را عوض میکند تا بعد ها….حدود 13 سال پیش این ماجرا اتفافق افتاد.
خلاصه خانم صانعی دبیر دلسوز و مهربان هر جا هست خدا نگهدارش باشد…
——————
به مناسبت از راه رسیدن زمستان این شعر قشنگ از استاد اخوان ثالث را هم انتخاب کردم.امیدوارم خوشتون بیاد…
—————–
.::زمستان::.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است…
(مهدی اخوان ثالث)

میلاد مسیح (ع)

دسامبر 25, 2005

عیسی مسی (ع) پیام آور عشق و صل
عیسی مسیح (ع) پیام آور عشق و صلح:
فرا رسیدن میلاد پیامبر حضرت عیسی بن مریم (ع) را به پیروان آن حضرت و هموطنان مسیحی تبریک میگوییم.
یکشنبه چهارم دی ماه برابر با ۲۵ دسامبر ۲۰۰۵، دو هزار و ششمین سالروز میلاد پیام آور عشق و صلح، حضرت عیسی بن مریم (ع) است.
مراسم سالروز ولادت حضرت مسیح (ع) روز ۲۵ دسامبر برابر با چهارم دی ماه برگزار می شود. تاریخ این عید در سال ۳۳0میلادی مقرر شده است و کلیساهای مشرق زمین در قرن ششم میلادی به برگزاری آن پرداختند. روز ۲۵ دسامبر در روم باستان مصادف با یک جشن بت پرستی به نام تولد خورشید شکست ناپذیر بود. برخی از آشوریان اعتقاد دارند شب یلدا که تقریباً همان زمان برگزار می شود یادآور این جشن است؛ زیرا یلدا به زبان آرامی یعنی میلاد و معمولا به معنی عید تولد مسیح است. در این روز غذاهای مخصوصی طبخ شده و خانواده ها تا هفت روز از یکدیگر دیدار می کنند.
عیسی مسیح (ع) در شرایطی متولد شد که یهودیان آن زمان در جستجوی مسیحا بودند تا قوای شیطانی را شکست دهد و در پی تأسیس سلطنت جدید بودند. در کل می توان گفت یهودیان آن زمان انتظارات مختلفی از مسیحا داشتند. برخی فکر می کردند باید پادشاهی جنگجو باشد و بعضی دیگر منتظر کسی بودند که پای بندی شدید به تورات داشته باشد و عده ای دیگر فکر می کردند او باید مرد معبد باشد. عیسی مسیح(ع) در چنین اوضاع و شرایطی متولد شد. هرچند محققان عموماً اتفاق نظر دارند که او در سال چهارم قبل از میلاد به دنیا آمده است.
حضرت عیسی علیه السلام یکی از پیامبران اولوالعزم خداوند است. از ویژگی‌های این پیامبر بزرگ آن است که بدون داشتن پدر، از مادری به نام حضرت مریم به دنیا آمده است. پس از آنکه با اراده خداوند متعال، عیسی چشم به دنیا گشود و تهمت‌های فراوان مردم به سوی حضرت مریم سرازیر شد، مریم مأموریت یافت که پاسخ به هر گونه شبهه و سوالی را به نوزاد در گهواره واگذار کند.
با قدرت پروردگار، عیسی از داخل گهواره لب به سخن گشود و خود را چنین معرفی کرد: قال انی عبدالله اتانی الکتاب و جعلنی نبیا (من بنده خدا هستم، او به من کتاب آسمانی داده و مرا پیامبر قرار داده است.)
در قرآن، حضرت عیسی علیه السلام یکی از بندگان شایسته خدا ذکر شده است که با اراده خداوند در عوالم بالا حضور دارد و در زمان ظهور آخرین امام معصوم شیعه – حضرت مهدی علیه السلام – و در تشکیل حکومت عدل جهانی او شرکت خواهد داشت.
گوشه هایی از زندگانی حضرت عیسی علیه السلام در قرآن کریم مطرح شده است؛ به عنوان نمونه آیات 16 تا 36 سوره مریم که بازگو کننده صحنه های پس از ولادت حضرت عیسی است.

دوران امتحانات

دسامبر 25, 2005

توصیه‌های بهداشتی در دوران امتانات
توصیه‌های بهداشتی در دوران امتحانات:
در دوران امتحانات معمولاً کودکان و نوجوانان به علت ترس از عدم موفقیت در امتحان، دچار استرس می‌شوند. یکی از اثرات مهم استرس بر تغذیه این است که موجب اتلاف مواد مغذی از بدن شده و نیاز آن‌ها را به مواد مغذی افزایش می‌دهد؛ بنابر این غذای عادی و معمولی که انسان مصرف می‌کند، در شرایط غیر عادی و در مواقعی که شخص دچار اضطراب و استرس است، نمی‌تواند پاسخ‌گوی نیازهای تغذیه‌ای انسان گردد و چنان چه این حالت ادامه یابد، می‌تواند منجر به سوء تغذیه شود.
در دورانی که کودکان و نوجوانان خود را برای امتحان آماده می‌کنند و تمام نیرو و تلاششان صرف درس خواندن و آمادگی برای امتحان می‌شود، معمولاً نسبت به تغذیه‌ی خود توجّه زیادی نمی‌کنند.
نکاتی که کودکان و نوجوانان در دوران امتحانات باید رعایت کنند:
استراحت کافی به خصوص در این دوران که فعالیت فکری زیاد است بسیار ضروریست. خستگی و بی‌خوابی از عواملی است که قدرت حافظه و یادگیری را کاهش می‌دهد.
تحرک جسمی کافی و متعادل موجب شادابی و قدرت بیش‌تر حافظه می‌شود؛ در ضمن از بروز یبوست، چاقی، افزایش چربی‌های خون و خستگی پیش‌گیری می‌کند.
مصرف بیش‌تر لبنیات از قبیل شیر، ماست، پنیر کم چربی، دوغ، کشک برای کودکان و نوجوانان که در سنین رشد سریع هستند، ضروریست به خصوص در وعده‌ی صبحانه مصرف شیر و پنیر مفید است.
مصرف تمام وعده‌های اصلی غذایی یعنی صبحانه، ناهار و شام و میان وعده‌ی صبح و عصرانه مفید است و به خصوص حذف وعده‌های اصلی غذایی توصیه نمی‌شود.
استفاده از میوه‌ها و سبزی‌های تازه، ماهی، تخم‌مرغ (به میزان متعادل) به حفظ سلامت کودکان و نوجوانان کمک می‌کند و در ضمن ویتامین‌ها و مواد معدنی لازم برای آنان را به بدنشان می‌رساند.
پروتئین موجود در ماهی و تخم‌مرغ از نوع بسیار خوب و با کیفیت بالاست و برای رشد کودکان و نوجوانان ضروری است.
خوردن صبحانه برای همه‌ی افراد به خصوص کودکان و نوجوانان لازم است و به تقویت حافظه‌ی‌ آنان کمک زیادی می‌کند.
مصرف آب میوه‌ها و سبزی‌هایی مانند مرکبات، گوجه‌فرنگی، هویج در دوران امتحان مفید است و حاوی ویتامین‌های ضروری برای حفظ سلامت، تقویت قدرت حافظه، شادابی و افزایش مقاومت آنان در برابر بیماری‌ها است.
کودکان و نوجوانان باید خود را عادت دهند که وقت کافی صرف خوردن غذا نمایند. به هنگام غذا خوردن، خود را به برنامه‌های جنبی مشغول نکنند؛ از دیدن فیلم‌های تلویزیونی پرهیجان و یا گوش کردن به داستان‌های مهیج و تکان‌دهنده که روی اعصاب اثر نامناسب دارد بپرهیزند.
بحث و گفت و گو به هنگام غذا خوردن به خصوص چنان چه با عصبانیت یا هیجان توأم باشد صحیح نیست؛ زیرا موجب اختلال در هضم و جذب و متابولیسم مواد غذایی می‌شود و در نتیجه مانع استفاده‌ی کامل سلول‌ها از مواد غذایی می‌شود. حفظ آرامش روحی به خصوص موقع غذا خوردن، به حفظ سلامت انسان و استفاده‌ی بیش‌تر بدن از مواد غذایی مصرفی کمک می‌کند. در ضمن از اختلالات گوارشی از قبیل نفخ، سنگینی دستگاه گوارش، تهوع و دل درد پیش‌گیری می‌کند.
با تأنی غذا خوردن، داشتن آرامش هنگام صرف غذا و خوب جویدن غذا، از مواردی است که باید به آن توجّه زیادی مبذول گردد و به صورت عادت در انسان به ویژه در کودکان و نوجوانان درآید.
کودکان و نوجوانان عزیز توجّه داشته باشند که دوران امتحان قسمت طبیعی و عادی از زندگی است که لازم است فعالیت فکری بیش‌تری برای آن صرف شود. این ایام به هیچ وجه دوران بحرانی و خطرناک عمر نیست؛ از این رو در کنار زندگی طبیعی باید با حفظ آرامش، بیش‌تر مطالعه نمود و خود را برای امتحان آماده کرد.
عوارض و اختلالاتی که به علت تغذیه‌ی غلط در دوران امتحان ممکن است برای کودکان و نوجوانان پیش‌ آید و سلامت آنان را تهدید کند، عبارت‌اند از:
-کاهش قدرت حافظه و یادگیری و در نتیجه عدم موفقیت در امتحانات
-کم خونی
-کمبود رشد و کوتاهی قد
-کاهش قدرت بینایی
-ناراحتی‌های عصبی از قبیل بدخلقی، پرخاشگری، بیحوصلگی، خستگی و گیجی و افسردگی
-کاهش قدرت مقاومت بدن در برابر عفونت‌ها که از عوارض آن بیمار شدن مکرر و طولانی شدن دوران بهبودی و ابتلا به امراض مختلف است.
منبع خبر :سازمان آموزش و پرورش

حکایت با صبا گفتیم….

دسامبر 24, 2005

خورشید
صلاح از ما چه میجویی که مستان را صلا گفتیم
بدور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

در میخانه ام بگشا که هیچ از خانه ام نگشود
گرت باور بود ورنه ، سخن این بود و ما گفتیم

من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن
بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم

اگر بر من نبخشایی پشیمانی خوری آخر
بخاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم

قدت گفتم که شمشاد است ، بس خجلت به بار آورد
که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم

جگر چون نافه ام خون گشت،کم زینم نمیباید
جزای آنکه با زلفت سخن از چین خطا گفتیم

تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار در نگرفت
ز بدعهدی گل گویی حکایت با صبا گفتیم….

شب یلدا…

دسامبر 20, 2005

شب یلدا...
مهر رخشا نکوترین چهره است…
شب یلدا تولد مهر است…
این همایون شب خیال انگیز….
هست در آخرین شب پاییز….
یخ و بن در حماسه گستردست…
در نهادش حماسه پروردست…
لفظ یلدا اگر سریا نیست…
شب مهر آفرین ایرانیست…
جشن شب یلدا، جشن بزرگداشت علم است…
جشن شب چله، جشن بزرگداشت علم در دوران باستان است. نیاکان ما، در 7000 سال پیش، به گاه‌شماری خورشیدی دست پیدا کردند و با تفکر و تامل دریافتند که اولین شب زمستان بلندترین شب سال است.
هزاران سال است که جشن شب چله در خانه ایرانیان برگزار می‌شود. این جشن حتی در زمان حمله مغول و ترکان بی‌تمدن هم برگزار می‌شد.
استمرار و ادامه برگزاری این جشن و جشن‌های امثال آن نشانه پیوند ناگسستنی ایرانیان امروز با فرهنگ نیاکان‌شان است. اما آنچه باعث تعجب انسان متمدن و پیشرفته امروزی است، چگونگی دستیابی ایرانیان باستان به گاه‌شماری است که این چنین دقیق طلوع و غروب خورشید را بررسی کرده است.
نیاکان ما هزاران سال پیش دریافتند که گاه‌شماری بر پایه ماه نمی‌تواند گاه‌شماری درستی باشد. پس به تحقیق درباره حرکت خورشید پرداختند و گاه‌شماری خود را بر پایه آن گذاشتند. آنها حرکت خورشید را در برج‌های آسمان اندازه‌گیری کردند و برای هر برجی نام خاصی گذاشتند. آنها دریافتند هنگامی که برآمدن خورشید با برآمدن برج بره در یک زمان باشد، اول بهار است و روز و شب با هم برابر است. آنها مانند ما می‌توانستند در شب 6 برج را ببینند. از سر شب یکی‌یکی برج‌ها از جلوی چشم‌ها عبور می‌کنند. برج بره سپس برج گاو و … آنها می‌دانستند 6 برج دیگر که دیده نمی‌شوند در آن سوی زمین هستند و مردمانی در آنسوی زمین 6 برج دیگر را نظاره می‌کنند. آنها دریافتند که اول پاییز و بهار روز و شب برابر و در اول تابستان روز بلندتر از شب است. آنها گاه‌شماری خود را بر اساس چهل روز، چهل روز تقسیم کردند. در فرهنگ ایرانیان و نیاکان ما عدد چهل مانند عدد شش و دوازده قداست خاصی دارد. واژه‌های «چله نشستن»، «چل چلی» و در طبرستان واژه‌های «پیرا چله،‌ گرما چله» نشانه اهمیت این عدد در میان فرهنگ ایرانی است. آنها در اصل ماه را به چهل روز تقسیم کردند و نه ماه داشتند. اما پس از مدتی این روزها به سی روز تغییر پیدا کرد و ماه سی روزه شد.
در شاهنامه آمده است:
نباشد بهار و زمستان پدید نیارند هنگام رامش نوید
این بیت اشاره به گاه‌شماری سرزمین‌های دیگر دارد. گاه‌شماری سرزمین‌های دیگر برای بهار و فصل‌های دیگر سرآغازی نداشتند و این نشان می‌دهد که گاه‌شماری ایرانیان همواره کامل‌ترین گاه‌شماری بوده است. گاه‌شماری ایرانیان تا زمان دانشمند بزرگ خیام ادامه داشت. با ورود اسلام گاه‌شماری قمری اعراب نیز یکی از گاه‌شماری‌های مورد استفاده سرزمین ایران شد. وزراء ایرانی خلافت عباسی هر پیشنهادی را که برای اصلاح تقویم نیاکان‌شان مطرح می‌کردند از طرف پادشاهان عباسی رد می‌شد. آنها می‌گفتند اگر تقویم شما اصلاح شود باز به آیین و فرهنگ پیشین خود بازمی‌گردید. اما در زمان خیام شرایط تغییر کرد. او در سن 28 سالگی هنگامی که وارد دربار شاه خوارزم می‌شد، شاه از جای خود بلند می‌شد و او را کنار خود می‌نشاند. احترامی که پادشاهان به خیام می‌گذاشتند باعث شد دست او در اصلاح گاه‌شماری ایرانیان باز شود. با اصلاح گاه‌شماری بار دیگر فرهنگ و آیین ایرانی زنده شد. سامانیان که دوستار فرهنگ ایرانی بودند، دانشمندان و وزرای ایرانی را بدون ممانعت نگهبان می‌پذیرفتند. این نشانه فرهنگ غنی ایرانی است.
ما شب چله را جشن می‌گیریم تا یاد بزرگانی همچون خیام و نیاکان دورتر از خیام را گرامی بداریم.
(more…)

خدایی هم هست…

دسامبر 16, 2005

رفتی و نوشتی که از دوری من ملالی نیست
رفتی با یکی دیگه دوست شدی هیچ خیالی نیست
یه روزم نوبت من می شه برات نامه بدم
ببینی با یکی دیگم جاتم اصلا خالی نیست

عروسکی بودم برات که تو بهم نفس دادی
دلم رو یه روز خریدی فرداش آوردی پس دادی
بگو برات من چی بودم ؛ عروسک مغازه ای
کهنه شدم رفتی حالا دنبال عشق تازهای

دیگه پشته دستم رو داغ می کنم
که تا زنده ام عاشق هیچ کی نشم
عاشق هر کی بشم خیالی نیست
لااقل اسیر تو یکی نشم….

———————
دل نوشت:
بد جور دلم از زمونه گرفته بیشتر از همه از خودم دلم گرفته که چقدر ساده ام…
خدایا …آه…..
بگذار مردم بدی کنن؛ بذار دل بشکن؛ بذار آدم بکشن؛ بذار مال یتیم بخورن؛ بذار عصای کور بدزدند؛ بذار خیانت کنن و بگذار نامردی کنن و….
همه بالاخره میریم پیش خدا …فقط باید طوری بریم که جلوی خدا شرمنده نشیم…
هر کس بدی میکنه حتما جزاشا تو همین دنیا می بینه …من مطمئنم….
خدا همیشه بنده هاشو امتحان میکنه تا ببینه بنده هاش نا امید میشن و به خدا پشت میکنن یا نه؟ اما ما باید سعی کنیم همیشه بگیم خدا دوستت داریم هر بلایی سر ما بیاری حتما امتحان بوده و خواستی آزمایشمون کنی….
مطمئنم از سر آدم های نامرد نمیگذری….
من مطمئنم….
خدا خیلی دوستت دارم…
———————
به گورستان گذر کردم کم و بیش
بدیدم حال دولتمرد و درویش
نه درویشى به خاکى بى کفن ماند
نه دولتمرد برد از یک کفن بیش
(خیام)

خفته ایم و…

دسامبر 13, 2005

تا که بودیم نبودیم کسی
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که اقبال شکست….

شب دل شکسته ها …

دسامبر 12, 2005

شب دل شکسته ها امشبه،
گریه های بی صدا امشبه،
شب بی سپیده، شب بی سحر
هوای غریبی، شب در به در
شب بی ستاره، دل پاره پاره، غمای دوباره، هوای منه
شبی از غریبی که غم حجله بسته،
شب شب شکسته، شبای منه
شب دل شکسته ها، امشبه
شور و حال خسته ها، امشبه
یه بغض و هراسه، یه زخمه ی درده، غمی سینه سوزه، ببین چه کرده
مرا تو کشیدی به دار زمونه،
می دونی که دنیا چه نامهربونه،
تو خاکسترم را ببر تا نمونه
شبای غریبی چه بی آشیونه،
غریبی و غربت دو یار زمونه،
بدون توی دنیا همین سهممونه
شب بی سپیده، شب بی سحر،
هوای غریبی شب در به در
شب بی ستاره، دل پاره پاره، غمای دوباره، هوای منه
شبی از غریبی که غم حجله بسته،
شب شب شکسته، شبای منه
شب دلشکسته ها، امشبه
گریه های بی صدا، امشبه
(آلبوم « بردی از یادم … )
( با صدای « استاد علیرضا افتخاری)

پای یک رود …

دسامبر 11, 2005

در زمینی که همه دشمن هم هستند
و کسی را به کسی مهری نیست
بی قرارم امروز .
برگی از شاخه فرو می افتد
و نگاهم با آن …
می رود با امواج
باز برگی و نگاهم با آن
می رود تا آن رود
می رود تا دریا .
کاش این رود که در دره به خود می پیچد
بی قرای مرا هم با خود
تا دل تیره دریا می برد
در دل تیره دریا می ریخت…

روز میلاد تن من…

دسامبر 10, 2005

برای روز میلاد تن من،
نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی،
برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو،
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلهای سرخابی،
برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت،
به پایم اشک خوشحالی بباری
بذار از داغی دستهای تنها،
بگیره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببینی آتش و خاکستر من
ای تنها نیاز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت،
اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من…..
————————–
20ســال پیش در 19آذر۱۳۶5دقیقا ساعتش را نمی دونم اما شب بوده در اصفهان، در یک روز پائیزی قشنگ… کاپشن به تن یه پسر مامانی و تو دل برو (خودخواهی رو برم من) پا به این دنیا میذاره… و یه عالمه شـادی و برکت (البته خودخواه نیستم) به خونشون میاره… نمیخواست بیاد که ولی با زور آوردنش…
ساکت و آروم بودم همیشه… حالا هم پر از خاطره . تقریبا 7 سال از زندگیمو تو یه خونه که خیلی قدیمی بود و خیلی دوستش داشتم گذروندم وای که چه روزایی بود یادش بخیر حالا دیگه هیچی ازش نمونده فروختیمش و یه خونه دیگه گرفتیم آخه خونه قدیمیه همش حیات بود (تمام خاطرات من تو این 7 سال تو این خونه بود و شیطنتایی که میکردیم)
حالا وقتی از کنارش رد میشم یه مغازه می بینم که خونه قشنگ ما را به این روز در آورد و تمام خاطراتم را با خودش برده.
یاد اردکها کبوتر ها مرغ و خروس ها که چندی سر به سرشون می زاشتیم بخیر. یاد اون روزا میفتم و فقط میگم یادش بخیر چه حال و هوا و چه صفایی داشت (مادر بزرگ پدر بزرگ کنارت باشه صفایی داره براخودش)
دیگه وقتی آدم میشه 19 یا 20 سال دیگه به قول خیلی ها دیگه باید آدم شده باشه اما خوب ما هم باید آدم بشیم دیگه .
خوب تو این مدت خیلی چیز ها یاد گرفتم که فهرست وار براتون میگم:
1)ای دل دیگه خطا نکن با غریبه ها وفا نکن…ای دل زندگیتو باختی مردم را خوب شناختی…روبروت سرابه پشت سرت خرابه…
2)قدیما حرفا شیرین چون عسل بود ؛ میون مردم این ضرب المثل بود ؛ از یه گل بهر نمیشه، بی وفا که یار نمیشه ،واسه عاشقا هیچ دردی، درد انتظار نمیشه ،یه گل دادی به دستم خیال کردم بهاره…خیال کردم بهاره…به دل گفم نخور غم…آخ نخور غم دیگه پایان کاره…دیگه پایان کاره..
3)به هیچ کس اعتماد نکن حتی چشمات.
4)هیچ کس به جز پدر و مادر دوستت نداره.
5)از هیچ کس انتظاری نداشته باش.
6)زندگی هیچ ارزشی ندارد و میگذرد و فقط خاطره هایش می ماند…

خواب …

دسامبر 9, 2005

شب بر روی شیشیه های تار
می نشست آرام چون خاکستری تبدار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد
پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار
در میان کاجها جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خزید آرام
گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میکرد
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب ای سر انگشت کلید باغهای سبز
چشمهایت ، برکه تاریک ماهی های آرامش
کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی
(فروغ فرخزاد)

حس غریب…

دسامبر 8, 2005

تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور
هنوزم اما نرسیدی ای تجلی ظهور

با تو ام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی
میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهایی

مث لالایی بارون، تو کویر بی صدایی
تو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی

تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه یه هر عاشق باسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی
غایب همیشه حاضر تو کجایی، تو کجایی
تو کجایی، تو کجایی

غم…

دسامبر 7, 2005

زمانی که ازمادر متولد شدم صدایی تو گوشم گفت:
تا آخر عمر با تو هستم !
ازش پرسیدم توکی هستی : جواب داد : غم !
من اون لحظه فکر کردم غم عروسکیه که ما با اون سرگرم میشیم ؛
ولی الان که مفهوم جدایی رو درک میکنم.
فهمیدم که ما عروسکی هستیم بازیچه غم،
همیشه وقتی یه غم بزرگ تو دلم بود
هیچ وقت نگفتم خدا غم بزرگی دارم
همیشه به غم گفتم خدای بزرگی دارم
فکرنکن کم آوردم دیگه بسته آزمایش ، تحمل ، تلقین .
میگن این طرز زندگی نیست باید عوض بشی
نباید با بقیه فرق داشته باشی .
گوش کن تو امشب ازمن خالی میشی
و من از هر چی آرزو…
سهم من از زندگی ساده بود ،
من بچگانه نقاشی فردا رو کشیدم و با شادی داد زدم
و نقاشیمو برات هدیه آوردم ولی تو نقاشیمو پاره کردی
ناراحت نشدم چون فکر میکردم دوستم داری
ولی یادم نرفت که دیگه هیچ وقت نقاشی نکشم ؛
نه برای تو و نه برای هیچ کس دیگه …
تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که آنها را راندند ؛
وبه اشک هایی که غرورشان شکست ؛
و عهدهایی که کسی آن ها را نبست ….
————————————-
خودپرستی مکن ازانکه خدا می طلبی******** در فنا محو شو ار ملک بقا می طلبی
ساکن دیری و از کعبه نشان می پرسی******* از خرابات مغانی و خدا می طلبی
(خواجوی کرمانی)