انتظار…

بیا که دیده ام از انتظار لبریزست
بیا که دیده ام از انتظار لبریزست
کویر سینه تفتیده ام عطش خیزست
شکوه رویش سکر آور بهارانی
که بی طراوت رویت بهار، پائیزست
به باغ عاطفه عطر نگاه تو جاریست
مشام جان ز شمیم تو عطر آمیزست
همیشه خاطر ما آشیان یاد تو باد
که در هوای تو پرواز، خاطر انگیزست
بخوان که نغمه تو معجز مسیحائی است
نوای گرم تو شور آور و شکر بیزست
دلم ز حلقه مویت رها نمی گردد
که گیسوان بلند بتان دلاویزست
ز کوچه سار دیار دلم عبور نکرد
بغیر دوست، که این کوچه، کوی پرهیزست
بیا و بر دل آلوده ام نگاهی کن
که پیش عفو تو کوه گناه ناچیزست
«عباس براتی پور»
—————————-
دل نوشت:
باز هم یه پنجشنبه و یه جمعه و یه غروب پنجشنبه دیگه….
ای خدای خستگی ها !
ای خدای مهربونم …
تو خودت بهم کمک کن ،
که یه وقت تنها نمونم.
آری! خدا بود و دیگر هیچ نبود…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: