سرزده می آید و…

من که می دانم شبی******عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من****** سهل و آسان می رسد
من که می دان که تا******سر گرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم ******و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشم ******پس چرا عاشق نباشم؟
من که می دانم به دنیا****** اعتباری نیست نیست!
بین مرگ و آدمی****** قول و قراری نیست نیست!
من که می دانم اجل ****** ناخوانده و بیدادگر!؟
سرزده می آید و راه فراری نیست نیست!
پس چرا . . .
پس چرا عاشق نباشم ؟ ! . . .
———————
دل نوشت:
خوب امتحان خراب شد فکر کنم باید حذفش کنم…
داشتم تو عالم خودم از بس از خودم ناراحت بودم این شعر را زمزمه میکردم که ناگهان پشت سریم تو اتوبوس با خنده (مسخره)گفت:
ما را باش ، خیال می کردیم می شه عاشق شد و موند!

Advertisements

2 پاسخ to “سرزده می آید و…”

  1. سانی Says:

    و گلپا چه زیبا خوندتش
    موفق باشی
    راستی چی می خونی حالا دانشگاه؟

  2. جواد Says:

    سلام منصور جان. بابا بی خیال دنیا . آدم که با یک امتحان که به مرگ و این چیزا فکر نمی کنه. اما با این همه این حرفها این هم هم حرف حسابیه و نمی شه ازش فرار کرد. خدا عاقبت هم مون رو به خیر کنه. دست حق نگهدارت. انشاا… امتحان بعدی درست میشه. من میروم و تو را با عاشقی تنها می گذارم عاشق

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: