غم…

زمانی که ازمادر متولد شدم صدایی تو گوشم گفت:
تا آخر عمر با تو هستم !
ازش پرسیدم توکی هستی : جواب داد : غم !
من اون لحظه فکر کردم غم عروسکیه که ما با اون سرگرم میشیم ؛
ولی الان که مفهوم جدایی رو درک میکنم.
فهمیدم که ما عروسکی هستیم بازیچه غم،
همیشه وقتی یه غم بزرگ تو دلم بود
هیچ وقت نگفتم خدا غم بزرگی دارم
همیشه به غم گفتم خدای بزرگی دارم
فکرنکن کم آوردم دیگه بسته آزمایش ، تحمل ، تلقین .
میگن این طرز زندگی نیست باید عوض بشی
نباید با بقیه فرق داشته باشی .
گوش کن تو امشب ازمن خالی میشی
و من از هر چی آرزو…
سهم من از زندگی ساده بود ،
من بچگانه نقاشی فردا رو کشیدم و با شادی داد زدم
و نقاشیمو برات هدیه آوردم ولی تو نقاشیمو پاره کردی
ناراحت نشدم چون فکر میکردم دوستم داری
ولی یادم نرفت که دیگه هیچ وقت نقاشی نکشم ؛
نه برای تو و نه برای هیچ کس دیگه …
تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که آنها را راندند ؛
وبه اشک هایی که غرورشان شکست ؛
و عهدهایی که کسی آن ها را نبست ….
————————————-
خودپرستی مکن ازانکه خدا می طلبی******** در فنا محو شو ار ملک بقا می طلبی
ساکن دیری و از کعبه نشان می پرسی******* از خرابات مغانی و خدا می طلبی
(خواجوی کرمانی)

Advertisements

یک پاسخ to “غم…”

  1. amir Says:

    good…
    mara faramush nako ey del

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: