روز میلاد تن من…

برای روز میلاد تن من،
نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی،
برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو،
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلهای سرخابی،
برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت،
به پایم اشک خوشحالی بباری
بذار از داغی دستهای تنها،
بگیره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببینی آتش و خاکستر من
ای تنها نیاز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت،
اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من…..
————————–
20ســال پیش در 19آذر۱۳۶5دقیقا ساعتش را نمی دونم اما شب بوده در اصفهان، در یک روز پائیزی قشنگ… کاپشن به تن یه پسر مامانی و تو دل برو (خودخواهی رو برم من) پا به این دنیا میذاره… و یه عالمه شـادی و برکت (البته خودخواه نیستم) به خونشون میاره… نمیخواست بیاد که ولی با زور آوردنش…
ساکت و آروم بودم همیشه… حالا هم پر از خاطره . تقریبا 7 سال از زندگیمو تو یه خونه که خیلی قدیمی بود و خیلی دوستش داشتم گذروندم وای که چه روزایی بود یادش بخیر حالا دیگه هیچی ازش نمونده فروختیمش و یه خونه دیگه گرفتیم آخه خونه قدیمیه همش حیات بود (تمام خاطرات من تو این 7 سال تو این خونه بود و شیطنتایی که میکردیم)
حالا وقتی از کنارش رد میشم یه مغازه می بینم که خونه قشنگ ما را به این روز در آورد و تمام خاطراتم را با خودش برده.
یاد اردکها کبوتر ها مرغ و خروس ها که چندی سر به سرشون می زاشتیم بخیر. یاد اون روزا میفتم و فقط میگم یادش بخیر چه حال و هوا و چه صفایی داشت (مادر بزرگ پدر بزرگ کنارت باشه صفایی داره براخودش)
دیگه وقتی آدم میشه 19 یا 20 سال دیگه به قول خیلی ها دیگه باید آدم شده باشه اما خوب ما هم باید آدم بشیم دیگه .
خوب تو این مدت خیلی چیز ها یاد گرفتم که فهرست وار براتون میگم:
1)ای دل دیگه خطا نکن با غریبه ها وفا نکن…ای دل زندگیتو باختی مردم را خوب شناختی…روبروت سرابه پشت سرت خرابه…
2)قدیما حرفا شیرین چون عسل بود ؛ میون مردم این ضرب المثل بود ؛ از یه گل بهر نمیشه، بی وفا که یار نمیشه ،واسه عاشقا هیچ دردی، درد انتظار نمیشه ،یه گل دادی به دستم خیال کردم بهاره…خیال کردم بهاره…به دل گفم نخور غم…آخ نخور غم دیگه پایان کاره…دیگه پایان کاره..
3)به هیچ کس اعتماد نکن حتی چشمات.
4)هیچ کس به جز پدر و مادر دوستت نداره.
5)از هیچ کس انتظاری نداشته باش.
6)زندگی هیچ ارزشی ندارد و میگذرد و فقط خاطره هایش می ماند…

Advertisements

3 پاسخ to “روز میلاد تن من…”

  1. reyhane Says:

    salam, khoobin?
    mamnoon ke be ma sar zadin .shoma ham khats nebashin ,web loge ofidi dadarid.enshalah ke moafagh bashid.
    ya hagh

  2. نازنین Says:

    جالب نوشته بودی … یاد قدیما به خیر …
    همیشه شاد باشی …

  3. محبوبه Says:

    یادش بخیر.ما هم تو تهران یک همچین خونه ای داشتیم .پراز خاطره
    7سال تو این خونه زندگی کردیم
    تازگیها که از ازونجا رد شدم دیدم یک ساختمان تجاری اداری شیک ساخته شده که طبقه اول لوازم صوتی بود و طبقه دوم دفتر ازدواج و طلاق و طبقه سوم هم مطب جراح و دندانپزشک
    نزدیک تر رفتم بخاطر حافظه خوبی که دارم دیدم به به مهدی چهارانگشت که کبابی داشت حالاچه مغازه ای ترتیب داده 😯
    دفترخونه هم مال همون اقای قدیمی بود که نقل مکان کرده بود به ساختمان بیچاره ما و حتی پزشک زمان ما جراح هم شده بود یه جورایی متخصص 😯

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: