Archive for 10 ژانویه 2006

عید سر سپردگی و بندگی

ژانویه 10, 2006


دست در دست من ، اینک بگذار
تا که از مکه ، از این شهر پر از خاطره دیدار کنیم .
هر کجا گام نهی در این شهر
سوی – هر چشم انداز
که نظرکرده و چشم اندازی ،
می شود زنده دراندیشه ، بسی خاطره ها .
یادی از» هاجر » و » اسماعیلش» ،
مظهر سعی و تکاپو و تلاش ،
صاحب زمزمه زمزم عشق
یادی از » ابراهیم »
آنکه شالوده این خانه بریخت
آنکه بت های کهن را بشکست
آنکه بر درگه دوست ،
پسرش را که جوان بود ، به قربانی برد …
عید قربان ، از اعیاد بزرگ اسلامی است که یادآور زیباترین نمونه تعبد در برابر خدای متعال است . عید قربان ، عید فداکاری ، ایثار، قربانی و انجام مسئولیت است .
روز فدا کردن فرزند دلبند در راه خدا . روز آزمون ابراهیم ، آن بت شکن زمان .
قرآن ماجرا را اینگونه بیان می کند :
» ما ابراهیم را به داشتن پسری حلیم بشارت دادیم . وقتی آن پسر به حد بلوغ رسید ، ابراهیم به او گفت : پسرم ! درخواب می بینم که ترا سر می برم ! نظرت در این مورد چیست؟ اسماعیل گفت : ای پدر ! آنچه به شما دستور داده می شود انجام بده ، ان شاء الله مرا از صابران خواهی یافت . » ( صافات/ 102-101)
از بیان قرآن چنین برمی آید که حضرت ابراهیم چند مرتبه این صحنه را در خواب دید و یقین حاصل کرد که این یک رؤیای عادی نیست بلکه وحی الهی است .
ابراهیم نیز می خواست فرزندش اسماعیل را امتحان کند تا او خودش درمورد سرنوشتش تصمیم گرفته باشد ، پس از اسماعیل پرسید : نظرتو در این مورد چیست؟ فرزند در جواب گفت : » ان شاءالله مرا از صابران خواهی یافت. » این کلام ، دنیایی از صفا ، تجلی صفات رضا و تسلیم است .
ابراهیم و اسماعیل والاترین مقام عبودیت ، یعنی فدارکاری و جانبازی و تسلیم بی چون و چرا درمقابل خداوند را عینیت بخشیدند و ازهمین رو وقتی پدر با گذاشتن صورت پسر بر خاک آماده ذبح شد چنین ندا آمد :
«ای ابراهیم ! خوابی را که دیده بودی تحقق بخشیدی و مأموریت خود را به انجام رساندی ، ما اینگونه نیکوکاران را جزا می دهیم و این به راستی آزمایشی بس آشکار بود ، این ذبح را به ذبح بزرگ دیگری تغییر دادیم و نام نیکوی آن را در میان آیندگان حفظ نمودیم . سلام بر ابراهیم . » ( صافات/109-104)
حجاج در این روز پس از اتمام اعمال خود به پیروی از سنت حسنه حضرت براهیم(ع)، حیوانی را ذبح مى‏کنند و پس از قربانى آنچه بر آنان در حال احرام حرام شده‏ بود، حلال مى‏گردد، لذا این روز را عید تلقى مى‏کنند و یاد و خاطره بندگی ابراهیم واسماعیل را گرامی می دارند و این عید را که عید رضا و تسیلم است جشن می گیرند تا با این کار تمرین بندگی نمایند .
همچنین در روایت‏هاى مکررى نقل شده که در روز عید، قربانى کنید تا گرسنگان وبیچارگان اطعام گردند. در این روز خداوند باری تعالی به منظور امتحان حضرت ابراهیم خلیل(ع)، به آن حضرت وحی می کند که پسرت اسماعیل را قربانی کن. در این میان پس از چندی کلنجار رفتن ابراهیم با خود و گفتاری چند با اسماعیل ، اسماعیل و ابراهیم(ع) هر دو بر حکم الهی گردن می نهند و عاشقانه پذیرای آن می شوند اما به هنگام انجام قربانی اسماعیل خداوند که او را سربلند در امتحان می یابد، قوچی را برای انجام ذبح به نزد ابراهیم ع می فرستد.
این ایثار و عشق پیامبر به انجام فرمان الهی، فریضه ای برای حجاج می گردد تا در این روز قربانی کنند و از این طریق ایتام و فقرا را اطعام نمایند. دراین روز همچنین مستحب است که نماز عید قربان اقامه گردد.
نماز عید فطر و قربان دو رکعت است که در رکعت اول بعد از خواندن حمد و سوره باید پنج تکبیر بگوید، و بعد از هر تکبیر یک قنوت بخواند و بعداز قنوت پنجم تکبیر بگوید و به رکوع رود و دو سجده بجا آورد و برخیزد، و در رکعت دوم، چهار مرتبه تکبیر بگوید و بعد از هر تکبیر قنوت بخواند و تکبیر پنجم را بگوید و به رکوع رود و بعد از رکوع دو سجده کند و تشهد بخواند و نماز را سلام دهد. در قنوت نماز عید قربان هر دعا و ذکرى بخوانند کافى است ولى بهتر است‏این دعا را به قصد امید ثواب بخوانند: » اللهم اهل الکبریاء و العظمة و اهل الجود و الجبروت و اهل العفو و الرحمة و اهل التقوى و المغفرة اسئلک بحق هذا الیوم الذى جعلته للمسلمین عیدا و لمحمد صلى الله علیه و آله ذ خرا و شرفا و کرامة و مزیدا ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تد خلنى فى کل خیر اد خلت فیه محمدا و آل محمد و ان تخرجنى من کل سوء اخرجت منه محمدا و آل محمد صلواتک علیه و علیهم اللهم انى اسئلک خیر ما سئلک به عبادک الصالحون و اعوذ بک مما استعاذ منه عبادک المخلصون».
در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
به امید روزی که از کنار کعبه ندای ملکوتی « بقیة الله خیر لکم ان کنتم مؤمنین» در جهان طنین انداز شود و قلمرو انسانیت با عدل و داد الهی آباد گردد.

هر بار که می روی رسیده ای…

ژانویه 10, 2006

خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد و زمین‌ را نشانش‌ داد ، کُره‌ای‌ کوچک‌ بود.
هر بار که می روی رسیده ای…
پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی ؛ می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند ؛ و دورها همیشه‌ دور بود.
سنگ‌پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌کشید.
پرنده‌ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبک ؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست ، کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی ؛ من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم ؛ هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ ناامیدی.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد و زمین‌ را نشانش‌ داد ، کُره‌ای‌ کوچک‌ بود.
و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد ، هیچ کس‌ نمی‌رسد.
چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست ، فقط‌ رفتن‌ است. حتی‌ اگر اندکی ؛ و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای ، و باور کن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست، تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی؛ پاره‌ای‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت.
دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتی‌ اگر اندکی؛ و پاره‌ای‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ کشید.

جرات دیوانگی!

ژانویه 10, 2006

انگار مدتی است که احساس می‌‌کنم
خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام.
احساس می‌کنم که کمی دیر است.
دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم.

انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است.
از ما گذشته است که کاری کنیم،
کاری که دیگران نتوانند.

فرصت برای حرف زیاد است،
اما اگر گریسته باشی…
آه…
مردن چقدر حوصله می‌خواهد،
بی‌آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی‌ حس مرگ زیسته باشی!

انگار
این سال‌ها که می‌گذرد،
چندان که لازم است،
دیوانه نیستم.
احساس می‌کنم که پس از مرگ،
عاقبت
یک روز
دیوانه می‌شوم!
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب‌تر از این باشم.

با این همه تفاوت،
احساس می‌کنم که کمی بی‌تفاوتی بد نیست.

حس می‌کنم که انگار
نامم کمی کج است،
و نام خانوادگی‌ام، نیز
از این هوای سربی
خسته است.

امضای تازه من،
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست؛
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم.

ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم،
آن ‌جا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد؛
و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد.
آن‌جا که
یک کودک غریبه
با چشم‌های کودکی من نشسته است.
از دور
لبخند او چقدر شبیه من است!

آه، ای شباهت دور!
ای چشم‌های مغرور!
این روزها که جرات دیوانگی کم است،
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار …
بگذریم!

این روزها،
خیلی برای گریه دلم تنگ است!
(قیصر امین‌پور)