شکست خورده ی عشق!

می خوام یه شعر بگذارم از کسی که شکست خورده ی عشقه, از ولادیمیر مایا کوفسکی, این شاعر در اودسا دلباخته ی ماریا الکساندرونا دنیسوا می شود . این دلباختگی سر آغازی بر آشنایی و بعد نافرجامی یک عشق است.
رشته ای که از سوی ماریا الکسا ندرونا می گسلد.
ماریا به پیمانش پشت می کند و شاعر از ادسا به مسکو باز می گردد اما سراسر خشم و اندوه و لبریز از سرودن ابر .
این یه قسمت کوچیک از بخش چهارم کتاب ابر انتخاب کردم بود.
اگر بد بود به بزرگی خودتون ببخشید….
———————
ماریا ! ماریا !
بگذار بیایم تو
ماریا !
که ندارم تاب خیابان .
نه؟
خب نمی خواهی که هر کسی آمد
بچشد از مزه ی گو نه ها یم
ها؟
بزند انگشت
بشود گونه هایم گود
و من بشوم تباه,
هوم نمی خواهی که ماریا
ها؟
نمی خواهی که بیایم و یک آن
بایستم در مقابلت
من من کنان
نیز,
با یک نیشخند بی دندان
و بگویم که ها :
ماریا امروز باور کن که بوده ام بسیار سر براه
ها؟
اما ماریا من مردی ساده ام
صرفا همین .
ماریا آدمی بی چیز ,
که در دست های کثیف خیابان پرسنا یا
قی اش کرده است شب مسلول .
ماریا !
تو نمی خواهی که داشته باشی
در آغوش
این چنین آدمی را؟
بگذار بیایم تو
ماریا
که اگر نگذلری
خواهم فشرد
خر خره ی زنگ درت را
بسختی
با سر انگشتانی عصبی ……

Advertisements

برچسب‌ها:

127 پاسخ to “شکست خورده ی عشق!”

  1. اشکان Says:

    سلام من یه خواننده رپ هستم اومدم درد دلمو بگم….من تو عشقم شکست خوردم به طوری که 150 تا قرص خوردم تا بمیرم…ولی آه ….. ولی….! از شانس بدم خانوادم منو سره موقع رسوندن به اون بیمارستان لعنتی…این دختر تمام زندگی منو نابود کرد…یعنی هنوزم داره میکنه…دیگه حوصله خوندن ندارم…اگر هم بخونم تو تنهاییه خودم شعر میگم‎ ‎و می خونم…من واسه این دختر 3 تا آهنگ دادم بیرون….18 ساعت میرفتم میدیدمش دوباره 18 ساعت بر میگشتم….چه کارا که نکردم واسش گفتن نداره…تو سن 22 سالگی موهام داره سفید میشه…الان مثل یه جنازه متحرکم…افسرده افسرده… آخه گناهم چیه؟؟؟ من که کمتر از گل، خوشگلم، درد‎ ‎و‎ ‎بلات تو سرم بخوره… چیزی بهش نمی گفتم…فقط نمیدونم چرا هر دختری پاش به دانشگاه باز میشه اینطوری میشه…اینم نمیدونم چرا دخترا می فهمند که پسری شدید عاشقش شده خودشونو گم میکنند….نمی دونم ولی به سره بریده حسین من دوسش داشتم هنوزم دارم…دوست من ببخشید اگه ناراحتت کردم..آخه دیگه کسی و ندارم تا باهاش درد دل کنم..ممنون

  2. Vampire Says:

    آقا اشکان،منم شکست خوردم. خیلی دوسش داشتم.کارایی واسش کردم که اگه بگم حتما بهم میگی تو دیگه خیلی دیوونه ای.خودشم بهم میگفت دیوونه دوست دارم. اما ای دل غافل. اتفاقا تا دانشگاه رفت عوض شد..بهش گفتم مگه تو نگفتی که دوسم داری برگشت گفت میخواستم بازیت بدم.گفتم من دوست دارم،بدون تو میمیرم،گفت اصلا برام مهم نیست،عشقتم برام پشیزی ارزش نداره. حتی اشکام رو هم دید اما منو تنها گذاشت.اما دنیا خیلی کوچیکه داداش،غصه نخور،یه روزی سر خودش این بلا میاد،میفهمه تو چی کشیدی. بعد خودش میاد سراغت. اون وقته که موقع انتقامه.خردش کن. متنفرم از هر چی جنس دختره. به آینده امیدوار باش،سخته ولی ممکنه. یا علی

  3. لعنت به هر چی عشق Says:

    من یه دخترم جواب شماهارو میخوام بدم پسری مثل اشکان ووم پایر عاشقم بود همه اون کارایی که شما واسه دوست دخترتون میکردین اون واسه من میکرد ولی بعدش دیدم چه چیزی از آب در اومد اگه تو 18 ساعت باهاش بودی من تمام روز وشب باهاش بودم حتی خونه که می اومدم همش تو اتاق بودم باهاش داشتم حرف می زدم البته بودن باهاش منظورم اینه تلفنی راهمون از هم دور بود اندازه یه میمونم قشنگی نداشت همه دوستام میگفتن این دیگه کیه اما من میگفتم باطن مهمه نه قشنگی بعدها فهمیدم حتی باطنشم قشنگ نیست به هر حال به بازی سرنوشت ما به هم نرسیدیم اون بلایی سرم آورده که از هر چی پسر بدم اومده در حالیکه مقصر خودش بود با یه دروغ از هم جدا شدیم و خدا رو شکر میکنم با آشغالی مثل اون ازدواج نکردم ببینید شماها چی کار کردین که دخترا ولتون کردن وگرنه دخترها حس لطیفی دارن غصه نخورین حتما حکمتی داره که به هم نرسیدین
    بیا خودمونو بدیم دست سرنوشت هر چی که خدای خوبمون نوشت.

  4. علي شكست خورده عشق منم Says:

    سلام دوستان عزيز شايد باورتون نشه من 15 سالمه و عاشق دختر 16 ساله شدم من به قدري اونو دوست داشتم كه درسهاي كلاس را متوجه نميشدم امتحاناتم خراب شد به طوري كه مغزم داشت مختل ميشد من نمي خواهم اسمش را بيارم ولي اول اسمش پ داشت روزي من دلمو زدم به در يا و به اون اس ام اس دادم كه : من عاشقتم اون به من جواب داد : تو خودت هم ميدوني كه من از تو بزرگترم من هم گفتم : مگر عمه ي من بزرگتر از شوهر عمه ام نيست . اون گفت : من مي خواهم شوهرم بزرگتر از من باشه . بعد از چند ساعت فهميدم كه اون پسر عمه ام محمد رضا را دوست داره من به فكر فرو رفتم كه چرا من چيزيم ميشد ميومد من رو دلداري ميداد به اس ام اس هام گوش ميكرد جواب ميداد
    حالا محمد رضا هم سن اونه و محمد رضا عاشق يكي ديگه شده و پ داره ميفهمه كه من چي كشيدم باورتون ميشه كه من دارم مينويسم گريه هم ميكن بخشيد سرتونو درد آوردم شما جوابمو بدين چيكار كنم كه خوب بشم. ❓ 😦 😦 😦 😦

  5. سپیده Says:

    سلام دوست عزیز

    متاسفم از تمام اتفاق های که واستون پیش اومد

    من دختر 20ساله هستم ولی هیچ وقت وارد این برنامه های عشق بازی نرفتم در حالی

    که زمینش واسم بود و مثل خیلی از دخترای دیگه بهم زیاد پیشنهاد میشد ولی ترس

    از همین مسائل باعث میشد وارد این وادی نشم راستیتش هیچ وقت نتونستم به هیچ

    پسری اعتماد کنم و فکر نمیکنم نه تنها ضرر نکردم بلکه مانع پیشرفتم توو زندگی نشد

    چرا که به نظر من میتونست مانع خیلی از کارا توو زندگیم بشه شما که تجربه کردین

    بهتر میتونید درک کنید من چی میگم مثل علی که در زمینه تحصیلیش دچار مشکل

    شد….من هیچ وقت با این دوستیها مخالف نیستم ولی معتقدم باید آگاهانه و با مشورت

    از کسانی که توو این زمینه تجربه دارن اقدام بشه نه از روی احساساته بچگانه که صرفا”

    بر مبنای ظاهربینی و هوسه…درسته که ما خیلی ها رو میبینیم و از قیافشون و تیپشون

    خوشمون میاد یا مثل نویسنده”لعنت به هر…”از برخورد اولیه هر کسی به این نتیجه

    برسیم که باطن خوبی داره ولی اینا دلیل نمشه اونا رو شایسته دوست داشتن بدونیم

    و در قلبمونو واسه هر کسی باز کنیم بهتره که یک مقدار سختگیرتر باشیم و قلبمونو حراج

    نذاریم…و این که میگین “خودمونو بدیم دست سرنوشت” من زیاد بهش اعتقاد ندارم چرا

    که در قرآن هم بیان شده:هر انسانی سرنوشتشو خودش رقم میزنه.

    امیدوارم از این تلنگرا و تجربه ها استفاده کنین و به دیگران توصیه کنید که مرتکب این

    اشتباهات نشن..
    به نظرم غصه خوردنو گریه کردن و…هیچ فایده ای نداره و مطمئن باشین که طرف

    مقابلتونم جواب خیانتشو میگیره…

    موفق باشین 😉

  6. ساناز Says:

    پسرا اينجوريام نيست من سال سوم پزشكيم عاشق يك پسر شدم كه ديپلم هم نداشت اونقدر نامرد بود كه جلوي چشم خودم دنبال يك دختر ديگه راه افتاد. داشتم دق ميكردم اما شكر خدا دوباره تونستم رو پاي خودم وايسم. و براي شما هم متاسفم كه براي يك موجود زميني قصد خودكش داشتي و خودتو ميخواستي از عشق الهي كه ابدي ترين عشق محروم كني. دوباره به زندگي برگرد و با توكل به خدا از سر شرو ع كن مثل من.

  7. الیسا Says:

    سلام بچه ها منم یه شکست خورده از عشقم امروز به یاد اون روزا خیلی دلم گرفته و میخوام براتون بنویسم البته اگه حوصله دارین بخونین من وپسرعمه ام از کوچکی باهم بودیم طوری که همه میگفتن این دوتا مال همن اینقد این حرفا رو شنیدم که دیدم بزرگ شدم یعنی 16 ساله و عاشق پسر عمه ام موقعیتم طوری بود که هرمجلسی میرفتم یه خواستگار برام پیدا میشد تا پسرعمه ام میشنید عصبانی میشد پیش بقیه میگفت که چرا هر جا میره این طوری میشه منم به خاطر حرفهایی که میزد کم کم به مجلسها هم نمیرفتم چون دوستش داشتم تا اینکه یه روز به من گفت دوستم داره ونمیخواد به کسی جزمن فکر کنه این قولو از من هم گرفت من به این امیدبه هرخواستگاری جواب رد دادم
    دیپلم که گرفتم به علت موقعیت بابام وخوب شایدخوب بودن خودم همیشه تو چشم بودم همش عصبانی میشد میگفتم خانواده ات که موافقن بیا نامزد کنیم زیر بار نمیرفت میگفت الان 19 سالمونه حتما مامان میگه دهنت بوی شیر میده هر بهانه ای میاوردمنم میگفتم باشه یعنی خیلی دوستش داشتم یه روز زنگ زد بهم گفت منوتو فقط همدیگرودوست داشتیم ومن خلاف شرعی مرتکب نشدم گفتم منظورت چیه گفت دیگه میتونم دوستت داشته باشم منم گفتم این حرف دلته گفت اره گفتم اگه واقعا تودلت جایی ندارم باشه حرفی نیست خیلی گریه زاری کردم ولی ازش خواهش نکردم دوستم داشته باشه یه مدت گذشت باز پای خواستگاراباز شد ومن جواب رد میدادم تو این مدت فقط به اون فکرمیکردم چشمام کسی رو نمیدید همه تعجب میکردن خواستگارایی بابهترین موقعیت ولی خودتون میدونین چشمای ادم عاشق کوره بعد ازدیپلم گرفتن یه امتحانی دادم وسری قبول شدم توادره مشغول به کار بشم چون موقعیتش خوب بود بابا گفت لزومی نداره بری دانشگاه بعد ادامه تحصیل میدی بعد از مشغول شدنم یه روز زنگ زد گفت نمیخواد کارکنی من دوست ندارم گفتم تو که ترکم کردی چه فرقی برات میکنه بازحرف خودشو زدمنم به حرفش گوش کردم وبهترین موقعیتمو از دست دادم بالاخره صدای مادرم دراومدکه چرااین همه خواستگارا روردمیکنم پدرم هم میگفت کاریش نداشته باش که یه روزبهش گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم یابه عمع بگو بیاد خواستگاری یا من نمیتونم جلو مامان جواب بدم بازم حرف خودشوزدغرورموزیرپاگذاشتم وبه یکی ازنزدیکای هردوتامون گفتم با خانوادش صحبت کنه اونم این کارو کرداونا موافق بودن یه روز کسی به خواستگاری اومد که نباید میومد بابابهم گفت دخترم تو اینقد خوبی که همه فامیل میخوان عروسشون بشی من میخوام قضیه چیه که نمیتونی تصمیم بگیری همه جریانو بهش گفتم بابا بغلم کردوگفت باشه تصمیم با خودت دیگه داشتم دیوونه میشدم هرکی یه چیزی میگفت باز غرورمو زیرپاگذاشتم بهش گفتم چکارمیخوای بکنی اصلادوستم داری گفت اره ولی هنوز زوده منم گفتم من دیگه نمیتونم متاسفم بعد اون ماجرا خیلی تلاش کردم نه تنها من بلکه چند نفردیگه هم میدونستن کمکم کردن این میون یکی بهم گفت داری اشتباه میکنی بخاطرش اینطورعذاب میکشی وبهترین موقعیتها روازدست میدی بالاخره یه خواستگارسمج که بابا هم خیلی دوستش داشت ول کن نبودیه روز تلفن زنگ زدخودش بود اون یه چیزایی گفت که فهمیدم واقعا ارزش این همه فداکاری منونداشت اون با یه زن عوضی رابطه داشته و…..این مدت من بودم با یه قلب پاک وساده که به خاطریه پسرعوضی همه چی روباخته بودم وقتی حرفاش تموم شد تلفونو با گفتن متاسفم قطع کردم وچند روز بعدبه باباگفتم جواب من مثبته واسه همون خواستگاره بابا که موضوع عشقه منومیدونست تعجب کردگفتم سوال نکن من تصمیم خودموگرفتم که جواب مثبت رودادم بعد یه هفته پسره بهم زنگ زد که یکی بهم زنگ زده وخواسته بهم بزنیم وگفته من دوستش دارم گفته بود که دخترداییم مجبور شده به تو جواب مثبت بده منم گفتم اون غلط کرده من تا اخر عمرم بهت وفادارمیمونم بعد که قرارنامزدی گذاشتیم روز نامزدیم زنگ زده بود وبه مامانم گفته بود نامردین گفته بود منو صداکنه تارفتم گوشیو بگیرم قطع کرده بود نامزدی برگزار شدولی بادل خونی با حرفای ازاردهنده اش من من ازکوچکی عاشقش بودم بهترین موقعیتها روبخاطرش ازدست دادم ولی اون ارزش نداشت الان که دارم اینا رو مینویسم 25 سالمه و5 ساله ازدواج کردم ویه بچه دارم خودم هم به کمک همسروپدرم باز تو همون اداره استخدام شدم وزندگی خوبی دارم همسرم عاشقانه دوستم داره معنی واقعی روتوچشمای اون دیدم اونی که یه روز شب وروز میپرسدیدمش به خاطرهوسش با یکی دیگه بو ومن چون پاک بودم ازهمه جا بیخبر بودم ولی باورمیکنید تواین 5 سال اینقد بد اوردن که همه بهش میگن جواب اشکای منه

  8. علی م Says:

    سلام علی آقا…
    من و تو علاوه بر اینکه هم اسمیم هر دو تامون سرنوشتی مشابه داریم
    منم مثل تو عاشقانه یه دختر دوست داشتم از فامیلای دور بود اما از بخت بد 7 ماه از من بزرگتر بود از 8 سال پیش اونو دوست داشتم اما این قضیه رو به کسی نگفتم این عشق کاری با من کرد که شبانه روز فکر و ذکرمو مشغول کرد داستان طوری شده بود که هر روز به بهانه ای می رفتم در دانشگاه دختره تا شاید برای لحظه ای که شده اون ببینم با وصف اینکه فاصله بین دانشگاه من به اون زیاد بود این فاصله رو به جون می خریدم . به بهانه ای در خونشون می رفتم خلاصه همه اوقات من رو به خودش مشغول کرده بود اما خودش نمی دونست که چقدر دوسش دارم از طرفی می ترسیدم ماجرا رو باهاش در میان بگذارم .
    تا اینکه این اواخر ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم اول مادرم با ازدواج ما دو تا مخالفت کرد اما بعدا راضی شد تا اینکه رفت با دختره صحبت کرد اما دختره گفت چون 7 ماه از من کوچکتره من حاضر نیستم باهاش ازدواج کنم جالبه حالا هر دو تامون 28 سالمونه و من همه شرایط مرد ایدآل رو دارم مدرک تحصیلی خوب، موقعیت کاری عالی، خانواده خوب و… اما اون چشم خودش رو روی همه ی اینها بست و فقط به خاطر 7 ماه به من نه گفت امان از دست این دختر ها چه ملاک هایی برای ازدواج دارند یه پسر رو به چه دلایل احمقانه ای رد می کنند .
    حالا شرایط روحی خوبی ندارم این حق 8 سال انتظار نیست ازتون خواهش می کنم برام دعا کنید.

  9. ماه خانوم Says:

    سلام عزیزان.ماه خانوم اسمیه که عشقم از ابتدای رابطمون بهم می گفت.حدود دو سال پیش بود 18-17 سالم بود تازه می خواستم برا کنکور امتحان بدم.اونروز فقط دیدمش.شبش خوابی رو دیدم که شاید دلیل این بود که برا اولین بار به یه پسر زنگ بزنم.شمارشو پیدا کردم.بعد از قبولی تو دانشگاه برا اولین بار باهاش تماس گرفتم این تماس ها ادامه پیدا کرد تا تبدیل به یه عشق شد.گاهی میشد روزی سه بار باهم حرف میزدیم گاهی هم یک ماه یا بیشتر از هم بی خبر بودیم اما همچنان عاشق…شرایط خانواگیمون باهم جور نبود برا این هیچوقت فرصت خواستگاری نشد.بهش گفتم فقط هروقت خواستی ازدواج کنی بهم خبر بده .تو این مدت باهاش تماس میگرفتم.من حتی از اون یادگرفتم چه جوری حرف بزنم.عشق اون فقط باعث پیشرفت من شد تا اینکه…هفته پیش گفت داره ازدواج میکنه باورش نمیشد اما من داشتم دق میکردم تا اونوقت حتی یکبار هم ندیده بودم گریه کنه اما اون شب خیلی گریه کردیم شاید اون شب فهمیدیم چقدر همو دوست داشتیم و نمی دونستیم میگفت توقع نداشته از خانواده دختره جواب مثبت بگیره اما قسمت این بود قرار شد روز بعدش همو ببینیم بعد از گذشت 2سال از آشناییمون این دومین بار بود که میدیدمش.خیلی حالم بد بود فقط گریه میکردم 😦 😥 اما دیگه چاره ای نبود باید میپذیرفتم تو این یک هفته واسش خیلی شعر گفتم شاید آینده براش چاپ کنم دارم با این موضوع کم کم کنار مییام بهش قول دادم تا همیشه باهاش بمونم مثل یه خواهر و برادر.همسرشو هم خیلی دوست دارم مثل زن داداشم.اینارو گفتم برا اینکه بدونید منم شکست خوردم چه شبهایی که تا صبح گریه کردم اما چاره چیه؟زندگی و سرنوشت همیشه اونجوری که ما میخوایم نیست.اما چه خوب که ما دربرابر سرنوشت محکم و استوار باشیم.به امید روزی که دل هیچ عاشقی نشکنه.شماهم که عشقتونو دوست داشتید برا خوشبختیشون دعا کنید و اونارو ببخشید همتونو دوست دارم.

  10. تارا Says:

    سلام من یه دختر17 سالم.بدجوری هم تو عشق شکست خوردم میخواستم بگم هیچوقت عشق پسرا رو جدی نگیرین میدونین چرا؟آخه اگه جدی بگیرین میشین یکی مثل من اونوقت داغون میشین اززندگی سیر میشین به خاطر اون عشق ازدست رفته تمام زندگیتونو ازدست میدید.
    خیلی سخته که 2سال ونیم به پای عشق یکی بشینی وآخرسربرگرده بهت بگه برو دنبال
    زندگیت من یکی دیگه رو دوست دارم.و بدترازهمه اینه که بااین حرفها بازم نتونی فراموشش کنی وهمش جلوی چشمات باشه.من هرکاری کردم که بتونم فرموشش کنم ولی نشد شمابگین چیکارکنم.بهم کمک کنید. 😥

  11. عسل Says:

    😥 سلام
    من عسلم 17سال دارم
    2سال عاشق پسری باشی شبانه روز نخوابی باش حرف بزنی فقط یکبار اونم از راه دور ببینیش همه رابه خاطرش فراموش کنی. عاشق هم بشیم تظاهر کنه برام میمیره دوستاش از حسودی مرا خراب کنند زنگ بزنه بگویید تو هر روز با یکنفری دیگه برام زنگ نزنه حرفهای زشت بزنه ولی من در مقابل حرفهایش هیچی نگفتم چون دوسش داشتم چون فکر کردم شوخی میکنه ولی شوخی نبود حالا همه چیز تموم شده کارم شده گریه شاگرد اول کلاس بودم ولی حالاد شاگرد تنبل کلاس بااین که دیگه دوسش ندام ولی فراموش کردنش سخته چطور فراموشش کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  12. محمد Says:

    می دونی من 3 ساله که عاشق یه دخترم و از اونجایی که شاغلم حداقل ماهی یک میلیون خرجش میکنم !!! و اون روز به روز پر توقع تر میشه! بارها بهش گفتم که بیام خاستگاریش اما نمیذاره! خانوادم در جریانن و دوستام. همه بهم میگن که اون دوست نداره و فقط پولتو میخواد! اما به خدا من تو عشق و محبت سنگ تموم گذاشتم براش!
    به نظر شما یه دختر می تونه اینقدر پست باشه؟
    باور کنید من از لحاظ چهره و خانواده و موقعیت اجتماعی هیچی کم ندارم! اون 18 سالشه و من 22 سالمه. اون میگه تازه اول جوونی و خوش گذرونیشه نمیخواد خودشو اسیر شوهر کنه!!! به نظر شما من چکار کنم؟؟؟

  13. oberaian Says:

    سلام
    الان که دارم مینویسم 3 سالی هستش که داغی تو دلم هستش که دعا می کنم هیچ کس مثل من نشه
    10 سال با کسی بودم که همه چیزم بود، نفسم، شادیم، غمم، آرزوهام، آه هام اونم من رو دوست داشت باورش دارم
    واسش همه کاری که می تونستم می کردم ولی راضی نشد مجبور شدم واسه فوق لیسانس برم خارج از کشور هر چی رو داشتم و نداشتم واسه اینکه خانوادهاش به من رضایت بدند برداشتم و رفتم ام ای کاش نمی رفتم یا مرگ میومد سراغم که اینکه بعد از 5 ماه اونور بودن به من بگه که کسی دیکه رو دوست داره و میخواد با اون ازدواج کنه آخ چه کشیدم که هنوزم میکشم از مرگ می ترسیدم ولی رگهای دو دستم رو زدم همون جا بیهوش شدم باور کنید دوست داشم زندگی کنم ولی با اون همخونه ام منو برد بیمارستان. نتونستم ازش متنفر بشم گاهی به همه چیز و همه کس فحش میدم گریه میکنم به خدام میگم چرا اون رو ازم گرفتی میدونم اون الان خوشحاله که الهی باشه ولی من میسوزم خدایا تو که اون رو ازم گرفتی جونم رو هم بگیر که خیلی خسته ام کی گفته خدا مهربونه که اگه هستی راحتم کن

  14. تنها وبی کس Says:

    سلام دوست عزیزم….منم مثل توام…یه بدبخت…. 😦 یه تنها که رفت ولی انگار خدا نخواست برم پیشش….منو دوباره فرستاد ….من کسی هستم که اولین عشقم….کسی که واقعا برای همیشه انتخابش کرده بودم به من 3سال دروغ گفت ولی با این همه وجود بخشیدمش وحقم رو به خدا سپردمش شاید اون بتونه جوابشو بده….نمیدونی اون شب چقد زجر کشیدم..نتونستم جلوی غرورم رو بگیرم تا اشکام نریزه ولی…..نشد….قلبم بد جور شکست وخورد شد.اون گفت ورفت….اون لحظه گفتم اگه رفت منم میرم….رفتم ولی خدا نذاشت .تا حالا به هیچکس نگفتم به غیر از خانوادم که واقعا میدونم چی میکشن…اما هیچ کس از حال ودل من خبر نداره..اون زن داشت…..3سال به من دروغ گفت….الان نمیدونم کجاست؟ولی خوشبخت بشه….خدافقط میفهمه آدم چی میکشه با خودش وقتی کسی که تمام زندگیته بفهمی مال یکی دیگست…..توام خودتو اذیت نکن….بسپار دست خدا….. 😥 من الن هیچ کس و وهیچ چیز ی به غیر از اون یادم نمی یاد .سخته ….واقعا درکت میکنم .دنیا حرف دارم ولی گوشی نیست ودلی نیست….افسوس هیچ کس درد ما عاشقان واقعی وشکستمان را درک نمیکنه…..باید ساخت….چاره ای نیست به خدا میسپارمت….من نیلوفر17 ساله یه تنها وبی کس….اون رفت بدون اینکه برگرده اشکام رو ببینه…..منم رفتم برای همیشه……

  15. parisa Says:

    سلام من یه دختر20 ساله ام.از 16 سالگی عاشق هم بودیم اما دست سرنوشت بد نوشت خالش دوست داشت بشه دامادش اینفدر منو زجر داد پشت سرم حرف زد تا اخر شد داماد خالش وقتی بش زنگ زذم التما سش کردم اونی که یه ثانیه هم ازفکرمن غافل نبود من تمام روز وشب باهاش بودم حتی خونه که می اومدم همش تو اتاق بودم باهاش داشتم حرف می زدم رفت وگفت میخام فراموشت کنم.نمیدونم از کی گله کنم نمیدونم خالش و دخترش نفرین کنم یا خودشو اخراین هفته عقدکنانشه.1هفته حتی باخداقهرکردم.واسم دعاکنید

  16. نوشین Says:

    منم عاشقم 😳
    بدجوریم ….7ماهه که نتونستم درست درس بخونم 😥
    دیوونم کرده… نزدیک 1 ماه به کنکور مونده و اگه قبول نشم… خودکشی میکنم 😦
    از مردا بدم اومده 😳
    هیچ کس نمیتونه کمکم کنه 😳 😳 😳

  17. سالار Says:

    سلام
    من عاشقم برام دعا کنید تاحالا 2 بار خودکشی کردم خیلی دوسش دارم 😦

  18. مينا Says:

    :shock:سلام
    مينا 18
    من در عشق شكست خوردم
    وقتي با قطع رابطه كردم مي خواستم خودم بكشم ولي ديدم ارزش ندارده الان 7 ماه مي گذره من توانسنم اون فرامش كنم والان براي ودم كسي هستم اون دوباره مي خواد ادامه بده ولي من به خودم قول دادم كه ديگر هيچ وقت عاشق كسي نباشم تنها باشم و تنهاي رو خيلي دوست داردم

  19. یاسی Says:

    چقدر عاشق تو این دنیا بوده و ما بی خبر 😉
    اگه اینطوریه منم عاشق بودم اما فراموشش کردم چون گفت مجبورم با یکی دیگه ازدواج کنم.خوب چکارش میکردم التماس که نه با او ازدواج نکن ؟من غرورم اجازه نمیده التماس کنم.
    با هرکی هر جا هست خوشش باشه ❗

  20. حامد Says:

    به نام آرامش بخش دلها
    خوب از كجا شروع كنم اولش توي ياداشتم خلاصه نوشتم اما وقتي بقيه ياداشتهاي همدردهامو خوندم گفتم بذار يكمي بيشتر بنويسم. دختري كه سه سال بود موقع مدرسه رفتن و اومدن ميديدمش و اونقدر متين و باحيا بود كه هيچ يك از پسرا حتي جرات نگاه كردن رو بهش نداشتن البته من هم استثنا نبودم توي اين دو ماه آخر مدرسه من عاشقش شدم خوب من 18 سال دارم وقرار بود كه كنكور بدم وقتي كه امتحانات پيش دانشگاهي تموم شد همون روز آخر من با نگاهش مواجه شدم و همون كافي بود دختري كه سه سال با هم بوديوم و من ختي اون رو نديده بودم تويهمين نگاه اول عاشقش شدم خوب اولش فكر مي كردم يك سال ار من كوچكتره وچون امتخانات سوم توي حوزه ي مربوطه برقرار ميشه برنامه سال سوم تجربي رو پيدا كردم و با اشتياق زياد به شهر ديگه كه قرار بود امتحانات اونجا انجام بشه رفتم صبر كردم ولي نديدمش روز امتحان بعدي اومدم ولي باز نديدمش يك هفته نديدمش يك هفته اي سخت ترين وتلخ ترين روزهاي عمرم بود اون يك هفته كار مني كه قبل از اين غرق تو گناه بود شده بود راز و نياز با خدا واينكه از خدا بخوام يك بار ديگه ديدن اون نگاهش رو دوباره نصيبم كنه ،بعد از مشكلات زياد ، شايد براي شما خنده دار باشه ، فهميدم دختره دو سال از من كوچكتره خوب من بيچاره رو بگو خوشحال بودم مي گفتم فرصت رياده دختره تازه 16 سالشه دو روز بعد با هزار بدبختي وقت امتخان رو پيدا كردم ساعت8 صبح اما اومدم بيرون ديدم نيست منتظرموندم تا برگرده دوستم زنگ زد گفت من توي اتوبوس هستم دخترا از مدرسه بيرون اومدن انگار دنيا برام داان وپياده افتادم كنار خيابان و دونه دونه ماشينارو نگاه ميكردم تااينكه ديدم توي اتوبوسه چشام پر اشك شد دويدم دنبال اتوبوس و سورش شدم اما زياد نديدمش پياده شديم اما اوضاع جوري بود كه من نتونستم بهش چيزي بگم اون شب رفتم دنبال دوستم چون خواهرش دوست اون بود خواستم كه كمكم بكنه گفت باشه از خواهرم مي پرسم و بهت مي گم:دو روز گذشت اما خبري نشسد تو اين دو روز نه تونسته بودم دختره رو ببينم ونه جوابي از دوستم در مورد سوالم اومده بود شايد باورتون نشه ولي اين دخترث بود كه جز مدرسه و هفته اي يك بار خونه خاله هيچ وقت بيرون نمي رفت همين كاراش رو هم دوست داشتم چون ميدونستم كه تنها است و كسي رو تو زندگي نداره ، اين دو روزي كه گفتم برام مثل يك عمر بودمثل شما من هم شاعر شده بودم چون به كنكور كم مونده بود به بهانه اينكه برم كتابخونه براتي درس خوندن فقط ميرفتم توي نمازخونه ي اونجا ديگه نتونستم صبر كنم رفتم در خونه دوستم وخواستم همين حالا از خواهرش بپرسه وجواب سئالم رو بده رفت پرسيد و اومد گفت پرسيدم ولي گفت من چيزي نميدونم خوب اين حرف اون منو ديوانه كرد فرداش بازهم رفتم در خونه ي دوستم وگفتم شايد اين حرفها كه ميگين براتون عادي باشه ولي من ديگه صبرم تموم شده وقتي جوابم رو داد بيش از قبل ناراحت شدم اون عوض اينكه به من كمك كنه به دختره برسم برام در مورد دختره چيزهايي گفت كه بعدا فهميدم جز تهمت چيز ديگه اي نبود ازهمه بريده بودم باورتون نميشه توي يك شهر
    پدر دختره رو همه ميشناختن ولي تا ميومدي از دختره بپرسي هيچ كس خبر نداشت و اصلا نميشناخت با هزار بدبختي از يك روستاي اطراف شهر برنامه امتحاني دختره رو پيدا كردم بعد از اون چون نتونسته بودم شمارش رو پيدا كنم مجبور شدم بهش نامه بدم وقتي اولين بار ناتمه رو دادم نامه رو نكرفت بازهم رفتم چهار ديواري خلوتم نمازخونه ي كتابخانه رو ميگم همه توي اونجا كنكور نگاه مي كردن ولي من كارم شده بودگريه و زاريوقتي فكر كردم ديدم اگه دختر شلوغي بود نامه رو همون اول ميگرفت دلم بهاين خشك كردم فرداش با دهن روزه رفتم دنبالش ولي وقتي رسيدم ديدم با مامانش اومده خودم گم نكردم و كنار نكشيدم با اونا سوار اتوبوس شدم و تامدرسه باهاشون رفتم ولي كاري نكردم كه جلوي مامانش لو بدم روز امتحان بعدي دوباره اومدم دنبالش اين دفعه مادرش نبود گفتم برگشتني نامه رو بهش ميدم تو اين مدت ميگفتم رومون بازر شده و اون دونسته كه من دوستش دارم برگشتني كه ميخواستم نامه رو بدم جلوي در خونشون بهت رو كرد گفت ((يك لحظه)) گفتم بفرماييد گفت((من نامزد هستم ، لطفا دنبال من نيفتيد ممنونم)) بدترين روز زندگي ام بود به اين دل خشك كرده بودم كه شايد خواسته ديگه دنبالش نرم كه اين حرفو به من گفته شب امتحان بعديشون بهم خبر آوردن كه نامزد نيست من دوباره آماده شدم كه صبح برم پيشش و همه چيز رو بهش بگم ديگه بريده بودم ولي ساعت 1 شب بهم زنگ زدن گفتن كه نامزده وچون وقت امتحاناست فقط انگشترو انداختن و صبر كردن كه امتحانا تموم بشه بعدا جشن بگيرن .فرداش امتحان آخرشون بود مي خواستم برم پيشش و ازش معذرت بخوام و بهش بگم كه اگه دوستش داشتم از روي هوس نبود اين مدت كه مي اومدم دنبالش همش با دهن روزه بود دو تا از ساعتاي خونه رو تنظيم كردم تا صبح برم و اينها رو بهش بگم و بگم كه مواظب دوستاش باشه چون تو حرفاي اونها جز تهمت چيز ديگه اي نبود اما بازم خواست خدا مانع كارم شد صبح اون روز اصلا ساعتا زنگ نزدن من هم كه هر روز ساعت 5 براي نماز بلند ميشدم اون حتي نمازم هم رفت خوب خوبه اوني كه دوستش داشتي نامزد شد اونم با كي با پسر خالش كه همسايه ي ماست و من هم مجبورم هر روز ببينمش ولي خدا رو شكر مي كنم كه با پسر خوبي ازدواج كرده وبا اون خوشبخت ميشه ، اميدوارم براي خوشبختيش هر روز 4 ركعت نماز ميخونم آرزوي من خوشبخت كردنش بود ولي مثل نامش برام آرزو موند ولي ميتونم خوشبخت شدنش رو به وسيله ي ديگري ببينم الان هم از همه بريدم 3 هفته هست كه شبا رو نميتونم بخوابم فقط دامن گير خدا شدم

    براي شما هم به عنوان يك همدرد پيشنهاد ميكنم عشق به دخترا وپسرا رو فراموش كنيد و بچسبيد به خدا ، اون با اين كارش منو عاشق خودش كرد، اين عشقها رو امتحان خدا بدونيد و فقط عاشق خدا باشيد
    دوست دارم با تو اشكان، علي،سپيده ،ساناز،اليسا، باز هم علي ، ماه خانوم ،تارا،عسل،نيلوفر تنها و بي كس ،محمد،نوشين،مينا،سالار و ياسي
    كه همدرديم عين دو تا خواهر و برادر هم صحبت بشيم و دردامون رو به يكديگه بگيم.

  21. واحد Says:

    ❗ ❗ ❗ به همه شکست خورده ها از بالا تا پایین تسلیت می گم ❗ ❗ ❗

  22. محمد Says:

    من یه دختری رو دوست داشتم که 17 سالش بود
    یک پسری رو دوست داشت ولی چون پسره تنهاش گذاشته بود تنها بود خواست خدابود من تلفنی باهاش دوست شدم چند ماهی گذشت خیلی دوستش داشتم حتی حاضر شدم بعد کنکور به دیدنش برم ولی برای اینکه بدونم به گفته اش وفاداره یا نه خواستم امتحانش کنم امتحانی که کاش هیچ وقت انجام نمیشد اون تو امتحان پیروز بیرون نیومد و حرفش این بود من در برابرش نامردی کردم اون حتی چیزی رو که من از اون خبر نداشتم بهانه ی جداییمون کرد بعد از جداییمون فهمیدم مریضی وخیمی داره و فکر میکرد چون من فهمیده ام بیماره واسه همین تنها گذاشته ام ولی به خدا قسم من اونو به خاطر بیماریش تنها نذاشته ام اصلا از بیماریش خبر نداشته ام الان هم خیلی افسرده ام و آرزوم فقط خوشبختی وسلامتیشههر چند که اون تو امتحان نشون داد که به حرفاش وفادار نیست اصلا, همه ی دخترا بی وفا هستن

  23. حامد Says:

    عشق فقط و فقط خدا

  24. حامد Says:

    خوب خيلي دوستش دلشتم ولي اون خبر نداشت، روزي كه مي خواستم حرفهام بهش بگم فهميدم تازه نامزد شده، الان هم ار هرچي عشقه جز عشق به خدا متنفرم
    عشق يعني جزخدا را بي خيال

  25. یاسر Says:

    منم عاشقم اونم بدجوووووووووووووووووووووور
    1سلو نیمه باهاش دوستم(رابطه ای که بالاتر از یه دوستیه)
    خیلی منو دوست داره منم خیلی اونو دوست دارم ولی…………
    الان یواش یواش داره عشقمون از بین میره
    میودونین چرا؟ چون خیلی میترسه که بهم نرسیم
    شما بگین چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 😦

  26. حامد Says:

    اگه عشقتون واقعي باشه با اين چيزا از بين نميره بايد صبر داشته باشين و بسپارين به خدا اگه خواست خدا باشه به هم مي رسين آقا ياسر

  27. الناز Says:

    😉 سلام با عرض معذرت اینقدر دروغ نگید یه دختر یا بسر نجیب هیچ وقت عشقشا اینجوری بروز نمی ده معلومه که سر کارید مثل بچه های عاقل به درس وزندگیتون بچسبیددر ضمن یه دیبلمه ماهی یک میلیون تومان حقوق ندار ه من با خیلیها مثل شما مواجه شدم ادمایی مانند شما یا روانینند یا عقده ای عشق واقعی را جور دیگه بیابید ببخشید کلمه روانی را بکار بردم اخر نمی دونید من چه چیزهای واقعی دیدم وشنیدم سال تولد 58 فوق لیسانس روانشناسی بالینی ومشاور یکی از مراکز در کشور مراقب خودتان وهوس که لعنت بر او باد باشید تا به خود وخانوده هیتان اسیب نزنید با خواندن قران ونماز و ذکر خدا به خودتان ارامش دهید و مراقب جعبه جادویی منظور رایانه باشید حق یارتان باد

  28. نسرین Says:

    سلام به همه ی دوستای گلم من مطالب همتونو خوندم قشنگ بود و غم انگیز و ناراحتشدم وقتی دیدم که شما خودتونو چه جوری به خاطر چندتا آدم بی ارزش باختین و دست به خودکشی زدین البته شما همه ادای آدمای پاکو دراوردین و دیگران رو نا پاک جلوه دادین مقصر هردو طرف بودین که انتخاباتون نادرست بوده در مورد دخترایی که دوستشون ولشون کرده باید بگم که براشون متاسفم که اولا عاشق یه مرد شدن که هیچ اعتباری به مردا نیست و امیدوارم که عبرت بگیرن برای دفعه های بعدی دیگه گول نخورن و برای پسرایی که دوستشون ولشون کرده باید بگم که حقشون بوده چون همیشه پسرا دخترارو می زارن سرکار یه بارم بزار دخترا پسرارو بزارن سرکار و باید بگم دم اون دخترا گرم. حالا از شوخی گذشته راستش خواهرها و برادرهای عزیزم توی این دنیا هیچ کس ارزش علاقه و احساس پاک شماهارو نداره که خودتونو واحساس پاکتونو قربانیه هوس هاش کنید پس مثل من نه هیچ وقت عاشق بشین ونه هیچ وقت احساسات داشته باشین تا هرگز پشیمون نشین من فقط آقا امام زمان رو دوست دارم و فقط با اون دردودل می کنم چون می دونم همیشه راه چاره برام داره و هرگز تنهام نمی زاره خیلی باحاله باید بگم خیلی سالاره و من دربست مخلصشم.

  29. متین Says:

    سلام به دوستان عزیز من توی زندگیم یه بار عاشق شدم 1سال دوست بودم ولی ازش جدا شدم به خاطر یه دوروغ کوچیک که بهش گفتم زندگیم نابود شد دوباره با یه دختر دیگه دوست شدم ولی اینبار اون خیلی منو دوست داره من دیگه به خودم قول دادم عشقی بوجود نیارم به نظر شما من باید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  30. ستاره Says:

    باسلام خدمت همه ی همدردهای عزیز
    من ستارم 17 سالمه.
    دوست عزیز آقا متین درجوابت میخوام بگم که اگر اون خیلی دوست داره توم باید قدر دوست داشتنشو بدونی حالا چون تو یه بار شکست خوردی و به اونی که میخواستی نرسیدی دلیل نمیشه که تاوانشو اون بدبخت پس بده .
    پس عشق وعلاقشو تو دلت جابده چون اونم به یه امید وآرزویی به تو دل بسته سعی کن توم دوسش داشته باشی هیچوقتم درحقش نامردی نکن.موفق باشی 😀

  31. gy Says:

    سلام من یه دختر شکست خورده تو عشقم من عاشق دوست پسرم بودم و هنوزم هستم تو محل کار با هم آشنا شدیم روابطمون خوب و رومانتیک بود اون 3 سال از من کوچکتره 25 سالشه منو با هزار امید و آرزو بعد 10 ماه آشنایی و 6 ماه دوستی تنها گذاشت بهم گفته بود با هم ازدواج میکنیم ولی زیر حرفاش زد خیلی بهش محبت میکردم خیلی دوسش داشتم روزی 10 هزار بار بهش میگفتم دوسش دارم هر دفعه که میدیدمش عشقمو بهش ابراز میکردم مهندسه ولی 5 ماه بیکاره کلی براش دنبال کار گشتم هر دفعه یه بهونه ای آورد یه بار گفت کار ندارم یه بار گفت خونه ندارم و …بهونه آورد مامانش نمیذاره آخرم گفت نمیاد خواستگاری به زور زن نمیگیره خودشم گفت که من بهش خیلی محبت کردم و خیلی خوب بودم ولی منو نخواست و تنهام گذاشت
    اون تو بیست سالگی از دوست دختری که خیلی دوسش داشته جواب رد میشنوه و حالا قصد انتقام داره میخواد پولدار شه هنوز تو فکرشه بهم گفت که من با تمام خوبیهام نتونستم حالشو خوب کنم بهش میگم هنوزم دوسش دارم تا آخر عمرم 5روزه بهم زدیم 5 روزه کارم گریه و بی تابیه
    حالا به نظر شما کجای کار من اشتباه بود؟ من چیکار باید میکردم که نکردم؟
    مرسی

  32. مهساااا Says:

    سلام به همه ي شما عزيزان.من داستانهاي همه ي شما رو از اول تا آخر خوندم و چون با هر يه خط خوندن ياد عشق خودم مي افتادم گريه ميكردم.و بعد تصميم گرفتم داستان خودمو هم بنويسم.من مهسا و 16 سالمه و از 14 سالگي عاشق يه پسره شدم و نمي دونستم دوسم داره يا نه تا اينكه از طريق دوستم فهميدم ميخواد باهام رفاقت كنه و منم باهاش دوست شدم و توي اين مدت هر روز عاشق تر ميشدم ولي اون بعد يه مدتي بيشتر وقتا با من بد حرف ميزد ولي من چيزي نميگفتم و ميگفتم داره شوخي ميكنه.ولي روز تولدش كه براش هديه گرفته بودم و با كلي ذوق ميخواستم برم پيشش بهم گفت كه ميخوام راهمو از راهت جدا كنم.من موندم و هر كاري كردم نتونستم كه جلوي گريمو بگيرم و بعد كلي حرف زدن با هم براي هميشه خداحافظي كرديم و هنوزم نميدونم چراااااااا؟چرا تنهام گذاشت.آخه مگه من چيكارش كرده بودم؟؟؟هنوزم عاشقشم و هر شب گريه ميكنم و وقتي اون رو ميبينم كه با دوستاش روبروي خونمون نشسته بدون اينكه ديده شم ميرم دم پنجره و از هوايي نفس ميكشم كه اونم نفس ميكشه.اصلا درس توي سرم نميره و با هر موضوع كوچيكي سريع گريم در مياااااد.آخه چراااااااااااااااا اينقدر بايد بدبخت باشم خداااااااااااااااا 😥

  33. parlak Says:

    eshgh yani 1) 😎 ba labkhand shuru mishe 2) 😛 shadiye zud gozar 3) 😐 eshghet bimihallit mikone 4) 😥 shekaste eshghi 5 ) 🙄 tu alame haparuti avvale badbakhti ya shayadam khoshbakhti bastegi be adamesh dare , manam tajrobasho daram khodetuno besporin daste khoda

  34. نازنین Says:

    حالاکه شماهاگفتین بزارید منم بگم خیلی داغونم یعنی داغونم کرده ولی عیب نداره هرکاری میخوادبکنه بکنه ولی نمیخوام ازش جدا بشم مادوسال میشه باهم دوستیم اوایل عاشقم بود الانم دوستم داره ولی مشکل باباشه نمیذاره ماباهم باشیم یعنی نمیذتره مال هم باشیم پسره یعنی عشقم گلم جیگرم حرف باباشو میزنه الان اینقدحولم نمیدونم چی دارم مینویسم هرروز اهنگ داریوش وگوش میکنمو گریه وتیغ ومن تورو خدادعام کنید به دعاتون محتاجم

  35. azadeh Says:

    من با عشقم مهدی 6 ساله و دیوانه وار همو دوست داریم به نظر من عشق اگه ناقص باشه بهم میخوره حتما اشتباه کردین یه جای کارتون اشکال داشته که اینطوری شده

  36. ممد Says:

    سلام دوستان من همه حرفاتونوشنيدم واز خداوندميخام همگي خوشبخت شويدمنم مثل شماعاشق يكي ازهمكلاسيام شدم اظافه كنم دانشجوم و20سالمه بخدامن عشقموخيلي دوست دارم اسمش ندااست يعني حاظرم جونمو فداش كنم به جان خودم هيچي براش كم نگذاشتم خلاصه كلام همه جوره دوسش دارم به خاطر اوجلوپدرم وايستادم….. :!:اماون چي بخداقسم عين خيالشن نيست كه من آدمم يا……ميگه شماپسراارزش دوست داشتنو نداريم كي ميگه دخترا احساساتي هستندبعضي از دختراازشمر هم بدترهستندشماروبه خداقسم منو راهنمايي كنيدچطوري بهش بفهمونم كه دوسش دارم؟

  37. زهرا Says:

    سلام به همه دوستان می دونم تک تک شماها چی کشیدیدولی هیچ کاریش نمی شه کرد منم مثل همه شماها عاشق بودم عاشق کسی که از طریق چت باهم آشنا شدیم خیلی دوستش داشتم بخاطرش به بهونه های مختلف می رفتم تهران که فقط پیشش باشم باهاش باشم وقتی هم که بر می گشتم تمام ذهنم و فکرم اون بود خلاصه ی کلام باهاش زندگی می کردم اون یکبار ازدواج کرده بود وجدا شده بود بهم می گفت زنم اخلاقش خوب نبود تو تنهاییهاش باهش بودم چون دیونه وار دوستش داشتم ولی اون چی برای آخرین بار که رفتم تهران روز آخر که پرواز داشتم که بر گردم اون نیومد دوستش منو رسوند فرودگاه تو راه همش گریه می کردم به دوستش گفته بود بهش بگو من دوستش نداشتم همش الکی بود کسی دیگه وارد زندگیم شده اونو دوست دارم می دونست دیونه وار دوستش دارم باورتون نمی شه اصلا زیبائی نداشت حتی زیبائی معمولی هم نداشت ولی من چون دوستش داشتم زیباترین می دیدم الا چند وقته از این ماجرا می گرده کسی وارد زندگیم شده که بعد فهمیدم از جانب اون بوده پسر خیلی خوبیه ولی چکار کنم نمی تونم دوستش داشته باشم چون دلم هنوز پیش اونه دوستش رو فرستاد سر رهم گفت چون بهت ایمان داشتم نمی خواستم دست هر نامردی بیفتی ولی خودش رفت با کسی دیگه این داغ رو تا آخر عمر تو دلم گذاشت یاد اون لحظاتی که با هم داشتیم می افتم داغونم می کنه

  38. مجید Says:

    سلام بر همه منم دلم پیش یه دختر سنگین گیر کرده.خودم تا چند ماه پیش رابطه دوستی رو خوب نمی دونستم اما چی کار کنم فقط 19 سالمه.حداقل تا 6 سال ذیگه شرایط ازدواج رو ندارم.مجبورم با پیشنهاد دوستی باسه خودم نگهش دارم.میدونم که تو قران اومده رابطه دوستی نداشته باشین ولی چی کار کنم.قراره بعد از عاشورا بهش بگم که عاشقشم.ولی میترسم دست رد بزنه و من بمونم و تنهایی و گریه.باورتون میشه خیلی راحت تا یادش میافتم گریم میگیره.برام دعا کنید.همیشه محرم باسه امام حسین گریه میکردم ولی امسال فقط باسه اون گریه میکنم.باسم دعا کنید.

  39. نیلو Says:

    خانوم ها و اقا یان لطفا عاشق نشین. منم یکی رو خیلی دوست دارم و فکر کنم اونم منو دوست داره ولی از جدایی می ترسم ولی خودمونیما عشق من خیلی جیگره من14سالمه اون 18سالشه قربونش برم بای بای

  40. سحر Says:

    سلام دوستای خوبم،معلومه همه باهم،هم دردیم…..منم شکست خوردم.دارم عذاب میکشم.توبه کردم الان فقط عاشق خداموبس.خستم،تنهام،احساس میکنم هیچکی منودرک نمیکنه.اما نشستم سنگامو واکنم دیدم هیچ پسری لیاقت نداره.میخوام درسموبخونم.به یه جایی برسم اونوقت بیان التماسموکنن.هیچوقت نمی بخشمش.من خیلی وقت بودوسش داشتم عشقم حقیقی بود،امااون منوواسه س -ک -س میخواست.ببخشیداینقدراحت حرف زدم.راستی من 15 سالمه به خودم قول دادم دیگه عاشق نشم.برام دعاکنید.دوست داشتن حس قشنگیه امادوس داشته شدن ازاون قشنگتره. 😥 راستی یهه نفرمنودوس داره امامن پشت دستموداغ کردم گ وه بخورم دیگه باکسی دوست بشم.چاکرهمتونم.دوستون دارم.مواظب خودتون باشید.راستی تنهاافتخار من اینه که تاحالا باهیچ پسری ارتباط بدنی نداشتم حتی دست هم بینمون نبوده.البته ازخودم تعریف نکنم خوشگلم 😳

  41. الهام Says:

    سلام دوستان اسم من الهام …من هم تو عشقم شکست خوردم با پسری 24 ساله دوست بودم به مدت 7 ماه توی این 7ماه خیلی بهش وابسته شدم تا اینکه 6 روز پیش به من زنگ زد و گفت من نامزد کردم هر روزم شده گریه به نظر شما من چی کار کنم : ❓ cry: 😥 …..از سایت دوستم زهرا میزنم…..

  42. زهرا Says:

    😥 سلام اسم من زهرا من همه شما هارو درک میکنم چون خودم تو عشقم شکست خوردم من 15 سالمه و عاشق پسری 16 ساله شدم …. از کجا شروع کنم ماجرا از اون جای شروع شد که توی پارک منو دید و روی خاک شمارشو و کنارش یه قلب که به وسطش تیر خورده بود و پاینش اسمشو نوشته بود نمیخوام اسمشو بگم ولی اول اسمش ص بود خلاصه من شمارشو حفظ کردم و بهش زنگ زدم 😳 😳 من از روزای اول عاشقش شدم 😛 2 ماه نگذشته بود که رابطش سرد شده بود همه به من میگفتن که دیگه دوست نداره ولی من باور نمیکردم 🙄 🙄 تا اینکه 30 شهریور امسال وقتی دلم براش تنگ شده بود زنگ زدم گوشی رو بداشت به من گفت دیگه به این گوشی زنگ نزن و قطع کرد تا الان 3ماه که گذشته و تو این 3 ماه یه چشمم خون بود یه چشمم اشک 😥 شما به من بگین چی کار کنم ❓ به خدا از درسو زندگی افتادم ولی اگه یه روزی دیدمش بهش میگم من برات ارزوی خوشبختی میکنم ولی تکلیف قلبی که شکستی چی؟…..اخه یه شیشه وقتی بشکنه دیگه مثل اولش یشه….. 😦 😦 علی یارتون ….

  43. sania Says:

    سلام زهراجون دارم زورمیزنم که ازیادم بره تنها راهی که همه بهم پیشنهادمیکنن برم دانشگامو درسموبخونم به امیداون روز که پیشرفت بشه تنها هدفم ….

    یک پایان تلخ بهترازیک تلخی بی پایان است……

  44. sania Says:

    تاکی بایدبشینم تنها توی اتاقم
    آخه ببین به جزتو دیگه عشقی ندارم
    دیگه عشقی ندارم سیاهه روزگارم
    پای عاشقی دادن همه داروندارم
    دیگه عشقی ندارم ستاره ای ندارم
    ستاره ام تو بودی بیابرگردکنارم
    عاشقی بی پناهم جزتویاری ندارم
    آره من بی قرارم بیابرس به دادم
    حال وروزم وببین بیا اشکاموببین
    دنبالت دارم میگردم بیاکنارم بشین
    از خدامی خوام فقط صبرمو زیادکنه میونم که بر نمی گرده…

  45. مینا Says:

    توکل به خدا و سپردن همه اونایی که بدی کردن به دست خدا و آرزوی خوشبختی برای اونایی که بهشون نرسیدیم بهترین راهه 😳

  46. زهرا Says:

    سلام دوبار.. منم مزاحم همیشگی….زهرا… من می خواهم هم جواب اقا مجید بدم هم سانیا جون اما در جواب اقا مجید ….من هم خودم یه دختر سنگین هستم دلیل نمیشه که همه دخترهای سنگینو چادوری همشون بد باشن..به نظر من تو باید به اون دختر تبریک بگی که در حق هم جنس خودت خیانت نکرده…منظورم همون پسرس… 😛 …اما در جواب سانیاجون باید بگم ….سانیا جون تو باید تمام خاطراتتو که با اون داشتی.. روی برگه بنویس و یک بار بخون بعدش اون برگه رو پاره کن بریز توی رودخونه تا برن و حتما از خاطرات خداحافظی کن و سعی کن زندگی جدیدی شروع کنی…تازه میدونی اسم دخترت چقدر قشنگه …عسل یعنی شرینی زندگی….موفق باشی

  47. sania Says:

    سلام زهرا جون مرسی که برام پیغام گذاشتی اسم دخترم عسله حتما میبوسمش .زهرا جون دارم دیونه میشم کارم فقط شده گریه حوصله تو خونه رو ندارم همین که میام بیرون اعصابم خراب میشه میرم خونه وقتی هم که خونه ام بیقرار میشم خیلی لاغرشدم 10 کیلو کم کردم روزی یه وعده غذا می خورم بعضی موقع هام یادم میره رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم ولی متاسفانه بعداز چند جلسه دیگه نرفتم الان همش تو خاطاتمون هستم 15روز باهاش شمال رفتم از ارومیه بگیر تاکیش همه شهرارو باهم رفتیم این خاطرهها بیشتر داغونم میکنن دیگه هیچ جا نمی تونم برم هرجا می خوام برم باهاش یه خاطره دارم همش عکس و فیلمایی رو که باهم داریم و تماشا میکنم و وقتی به گذشته ام فکر میکنم میبینم که چقدر من بدبختم….

  48. مجید Says:

    سلام دوباره مجید به کسایی که دلشون پاکه مثل آیینه ای که ضد بخاره.بخندید بابا.چرا اینجا محیطش اینقدر دپرسه؟منم عضو شکست خورده های عشقی شدم.به کسی دل بسته بودم که خودش یکی رو داشت ولی گول اون ظاهر معصوم و رفتاراش رو خوردم.اه اه منو باش میگفتم دختر سنگینیه.نگو تو جلو هم کلاسیهاش این ظاهر رو داره. اوه اوه, نگین از این ادماهایی که مظلوم نشون میدن خودشون رو.به قول یارو از آن نترس که هایو هوی دارد.از آن بترس که سر به تو دارد.از یه طرفم بد نشدا.چون حداقل هنوز به همسر آیندم که نمیدونم کجاست و کیه مدیون نیستم.شما هم حداقل به زندگی آیندتون یا همسر آیندتون,احترام بزارین. به قول شاعر:
    پس عاقبت نداره درگیر عاشقی شدن__چه گلی زدم به سرم منی که عاشق شدم
    منی که حاضر شدم بگذرم از همه چیز__به خاطر کسی که شد زیبا تر از هر چیز
    خوب شد باهاش دوست نشدم.حیف من نبود خداییش؟اصلا لیاقت من رو نداشت.شما هم قدر خودتونو بدونید.چرا همه مینویسید شکست خورده عشق؟از این به بعد بگین رهایی از منجلاب اعتماد الکی.شما خیلی سر تر از کسی هستین یه زمانی زندگیتونو باسش میدادین.میدونم ترک شرایط عاشقی واسه من خیلی راحت تره چون باهاش کوچکترین خاطره ای نداشتم یا حداقل اینکه مذکرم.اما من هم تو تنهاییم مثل ابر بهاری باسش اشک میریختم.وقتی میدیدمش انگار دنیا رو به من دادن.همیشه نصف شب از خواب میپریدم تا صبح هم بیدار میشستم و آهنگ های معین رو گوش میدادم.جالبه که این شرایط سخت رو دوست داشتم.از شدت بی خوابی موی سرم الآن در حال ریزشه و مجبورم قرص زینک مصرف کنم.آن چنان دوستش داشتم که حتی ای دی ایمیلم هم معنی اسمشه یا هر وقت میومدم خونه اصلا حوصله هیچ کس رو نداشتم.مدام در حال دعوا بودم.اون موقع که عاشق این آفتاب پرست دور از جون همه ی شما دوستان بودم از اظهار نظر یکی از این دوستان خیلی ناراحت شدم.با خودم می گفتم داره اشتباه میکنه چون دلش از سنگه.واقعا میگفتم دلش از سنگه.امیدوارم منو ببخشه ولی واقعا باید قبول کنیم که حرفش حقه.دیگه نباید به خودمون هم دروغ بگیم.قبول کنیم که گول چند تا از رفتارهای سطحیشون رو خوردیم.در واقع به جز بسنده شدیم و کل رو فراموش کردیم.یه ضرب المثل چینی میگه بهتره واسه ازدواج شده یه لنگه کفش دیگه پاره کرد.می دونم همتون مثل من به ازدواج یا یه عشقی که حداقل تو کتابا بیارنش فکر میکردین ولی چی شد؟الآن غصه چه دردی دوا میکنه؟من به خاطرش همه امتحانات میان ترم رو خراب کردم.مجبورم دیوار کج رو خراب کنم و دوباره از نو بسازم.شماهم فراموشش کنید.نمیگم منتظر آینده باشین میگم آینده رو بسازین. .( فراموش کن کسی که هرگز بدست نمیاد_بدست بیار کسی که هرگز نمیره از یاد)
    اما نیمه ی پر لیوان:
    عاشق شدن من چندان هم بد نشد.چون یه چیزی رو به من اثبات کرد.چیزی که تازه فهمیدم و اون این بود که با وجود دوستان زیاد خیلی تنهام.دلیلش هم این بود که نتونستم موضومو حتی با یک نفر از دوستام در میون بزارم.خوبه یه سری دوست اینترنتی دارم.اونم شاید به خاطر اینکه هم دردیم.اما بازم من شما رو از خودم میدونم اگر قابل بدونید.
    تو این مدت با خیلی ها چت کردم.تعداد کمی میگفتن دوستی پنهانی فایده ای نداره.یادمه یکی این حرفو زدو آن چنان بهش پریدم که خودم پشیمون شدم.اون موقع حرف حق قانعم نمیکرد چون فقط اونو میخواستم.اما الآن هوشیار تر شدم که قلب پاکمو خونه هر بی سر و پایی دور از جونتون نکنم.اکثرا از این رابطه ها به جایی نرسیده بودن که هیچ,هردوتاشون ضربه خوردن.چند نفر هم خودکشی کرده بودن.شاید باور نکنید اما تا وقتی جریانشون رو تعریف کردن واقعا خود کشی تنها راه ممکن بود.
    نمی دونم قضیه دختری که فقط 6 روز به خاطر بیماری سرطان میتونست زندگی کنه رو شنیدید یانه.(تو اینترنت جستوجو کنید پیدا میشه.حتی عکساش هم هست)خیلی خلاصه بگم که پسره از روی عشق واقعی که به این دختر داشت اونو با همه ی بیماری و زندگی کوتاه باقی مانده ای که تنها دارای دختر بود از ازدواج با او منصرف نشد.طوری این دو عاشق هم بودن که تو یه مصاحبه تلویزیونی گفتن بهترین دوران عمرمون این چند روز بود.خدمونو بیایم بزاریم جای اون پسر.رو راست.واقعا خودمون به عشقمون اینطوری میتونیم وفادار باشیم؟

  49. زهرا Says:

    سلام sania جان منم زهرا من معمولا جواب همه رو میدم اما در جواب تو عشقی که رفته دیگه بر نمیگرد خودمم شکست خوردم فقط به خدا توکل کن و زندگیتو کن اگه اون رفته باشه حتما لیاقتتو نداشته …. عشق یعنی خدا …. سعی کن بچهتم دوست داشته باشی…از طرف من رو ماهشو ببوس

  50. sania Says:

    همیشه به کسی تکیه کن که به کسی تکیه نکرده باشه و اون کسی نیست جزخدا!
    انتخاب با توست می توانی بگویی خدایا چه صبح قشنگی …….
    یا بگویی وای خدایا باز هم صبح شد.
    خدایا بهمه مون صبر بده…

  51. sania Says:

    سلام به همه من 2ساله که یه عشق داشتم ولی الان دیگه باهم نیستیم من قبلا ازدواج کردم ویه دونه بچه دارم من 20سالمه ویه بچه 3ساله دارم من خیلی زود ازدواج کردم خیلی بهش وابسته شدم نمی دونم چجوری فراموشش کنم دوستام میگن عشق جدید بیاد از یادم میره ولی نمی تونم دست خودم نیست چیکار کنم دیگه حوصله زندگی کردن ندارم حتی دیگه حوصله بچمه ام ندارم کمکم کنید چیکار کنم به حالت عادی برگردم

  52. هاشم Says:

    امان از دل بی کس 😳

  53. زهرا Says:

    سلام منم زهرا …. 🙂 اقا مجید به نظر من صادقانه و از تمام وجودهمه حرفای که توی تنهایت با خودت میگی بهش بگو بقیهشم بسپار به خدا … اگه صلاحت باشه حتما میشه منم برات دعا میکنم 🙄 🙄 ..جوابش هر چی شد به منم بگو 😳 😳

  54. میلاد Says:

    سلام دوستان

    من میلاد هستم منم مثل همه شما درعشقم شکست خوردم.
    من الان16سال دارم وقی 14سالم بود یه همسایه جدید امدتوکوچمون یه دخترتو اون خانواده بود که من عاشقش شدم یه یک سالی رابطمون خوب بود تا اینکه نمیدونم چی شد رابطمون بهم ریخت تا اینکه 2ماه پیش با یکی دیگه دیدمش.
    ازهمین جا براش آرزوی خوشبختی میکنم.
    از همه ی شما میخوام برام دعا کنید که دیگه عاشق نشم اگر شدم دیگه شکست نخورم.

  55. مجید Says:

    سلام دوباره به همه.خصوصا زهرا گل.امروز دوشنبه 7/10/88هستش.امروز خواستم که اب پاکی رو دستش بریزم اما از شانس من امروز نیومد.تا اینکه پنج شنبه بهش بگم.فقط از شما دوستان میخوام که به من کمک کنید که چه طوری بهش بگم که تاثیرش بیشتر باشه.
    ممنون تون میشم اگه کمکم کنید.عروسی تون جبران میکنم.

  56. زهرا Says:

    سلام اقا مجید منم زهرا همون دختر 15 ساله که عاشق پسر 16 شده بود 😀 فردا عاشوراست از نظر من بعد عاشورا بهش بگو که دوسش داری به خدا توکل کن اگه خدا بخواد اونم باهات دوست میشه منم واست دعا میکنم با اینکه شکست خوردم ولی امیدوارم به هم برسین و خوشبخت بشین ….یا علی واسه منم دعا کن 😛 😛

  57. saina Says:

    salam ashkan haleto kamelan dark mikonam manam daram ba gerye minevisam manam asheghe pesari bodam ke ounam asheghaam bod man miparastidamesh avalin pesari bod ke hata bahash harf lzadam na inke moghiatesh nabashe na ,manam kheili koshte morde dashtam ama hamaro midadam mamanam bejavabe ali 2 sal pedaramo dar avord ta manam asheghesh shodm hame kari vasash kardm hameye niazasho raf kardm ta kasio nakhad gherti bodm ama chadri shodam ounam az ounayi ke faghat damagheshon malome hija nemiraftm ………..ama aman az in daneshgahe lanati avazesh kard behem naform khianat kard ounam to terme aval dastamo ba tigh zadam goft ghalat karde tarkesh nakonam ama bare avalesh nabo ke bebakhsham taze ham bastare dokhtaream shode man khodayi shod fahmidm inam begam ashkan manam raftam hamzaman bahash danesh ama man hata b ye pesaram nega nakardm be khoda hata sare kelasam chadoram saram bod mikhm bemiram raftam ghorsi bekharam ke htman bemirm ama delam be hale mamanam ina misoze zendegimo moft bakhtm nemitnam ghaza bokhoram farda emtahan daram ama hichi nemitonam bekhona ey kash aliam ghadre mohabatamo midonest nemikhamo nemitonamam ba kase dige basham yeki komakam konea

  58. میلاد Says:

    برید سره یک کاره دیگه مگه بیکارید اسکلها؟؟؟!!!؟؟؟ 💡 😎 😉

  59. sania Says:

    می خوام اینوباورکنه دیگه تمومه…………. بودن من کنار اون دیگه حرومه…………….

  60. sina Says:

    salam sania joon,to webloge aseman darde deleto khoondam,man ham in chizaii ke migi ro dark kardam,man faghat ye jor khodamo raazi kardam,ba chand ta jomle:
    be cheshmaanat biamooz ke har kas arzeshe didan nadarad
    be dastaanat biamooz ke har gol arzeshe chidan nadarad
    be ghalbat biaamooz ke har kas konje an jai nadarad
    movaffagh bashi,bye

  61. آیلین Says:

    سلام تمام حرف های همتون رو از اول تا آخر خوندم!
    میتونم درکتون کنم.اما خودم تا به حال وارد اینجور چیزا نشدم چون خیلی می ترسم که یهو شکست بخورم 😯 و اصلا شایدم یه دلیلش این باشه که هنوز نیمیتونم به پسرا اطمینان کنم یا شایدم اینکه تا به حال هیچ پسری نتونسته نظرم و جلب کنه !؟؟؟
    اگرم همچین موردی بوده که هست اصلا فکر نکنم که بتونم جوابش و بدم خوب من فقط 17 سالمه و فکر می کنم هنوز برای عاشق شدن یکم زوده چون من هدف های بزرگتری دارم که ارزشش از همه ی دوستی ها و اینجور برنامه ها خیلی بیشتره ؟!!!نه؟
    امیدوارم همهی شما ها هم از جمله saina جون تو زندگی آینده تون موفق باشید براتون دعا میکنم امیدوارم که شما هم واسم دعا کنید 😉

  62. sania Says:

    سلام به همگی و سینا جون منم دارم سعی میکنم فراموش کنم البته برام سخته خیلی خیلی سخت ولی چاره ی دیگه ای ندارم جز فراموش کردن منم خودمو با دوستام سرگرم کردم و زدمش بی خیالی …..هرچند میدونم که عمره ما مثل برق وباد میگذره و بعدا به کارایه الانمون می خندیم ولی بازم حاضر نیستیم از تو فکرش بیایم بیرون میدونی بعضی موقعها دوست دارم جایه کسایی باشم که بی وفایی میکنن و طرفه عشقشونو نمی بینن می خوام ببینم واقعا چی نصیبشون میشه ………….. ❓ آه نیستی ببینی تنهایهامو … صدای هق هق شب گریه هامو …..بیا بگذر ببخش خوبم گناهم را …..حلالم کن…………آرزو میکنم هیچ کس درد عشق نکشه چون واقعا بزرگترین درده……..

  63. مینا Says:

    سلام دوستان عزیز
    از اینکه مزاحمتون شدم معذرت می خوام من برای دومین بار تو عشق شکست خوردم اولی طی یه صانحه فوت شد و تمام روح و قلبه منو با خودش برد اما بعد از 2 سال در محل کارم عاشق پسری شدم که بعد از 2 ماه بهم گفت واقعا عاشقمه ون دوستم داره پسره سر به زیری بود اما الان بعد از 7 ماه که منو دیوونه خودش کرده بهم میگه ازم متنفره چون من زیاد خشگلم و دیگران حسودی می کنند به عشق من و اون حلا من این زیبایی رو نمی خوام من فقط عشقمو می خوام دارم میمیرم من مشکل قلبی دارم و شبا از بس گریه می کنم بی هوش می شم مادرم بیشتر از همه عذاب میکشه وقتی می خوام گریه کنم از ترس اینکه کسی صدامو نشنوه صورتمو محکم به بالشم فشار میدم و به حال خودم زار میزنم کمکم کنید.
    😥 😥 😥 😥 😥 😥 😥

  64. امین Says:

    سلام سانیا.من امینم.میگن واسه کنار اومدن با یه خاطره تلخ با اونی باش که مثل تو بوده باشه.همین امروز الکی این بلاگ و زدم.همشو خوندم تا به تو رسیدم.یه دفه بغضم گرفت ولی حیف که ما مردا با گریه میونه خوبی نداریم.تو عسلتو داری و من حتی دنیامو ازم گرفت و برد.دنیا دخترم بود.زندگیم بود ولی خودش دنیای من بود…دوست دارم آروم شم.نمیشه…
    من خودم فوق روانشناسی دارم.یه مثال میزنم…ماها بازیکنیم تو زمین فوتبال که فقط خودمون و طرفمونو میبینیم.فک میکنیم کار خودمون در اون موقعیت زمانی بهترین کار ممکنه یا بهتر بگم ضعف خودمونو نمیبینیم…فراموش نشه که تماشاگری که داره هر دو رو میبینه بهتر میتونه نظر بده که بازی کی بهتر بود و یا بهترش اینه که راحتتر میتونه نظر بده که این بازیکنا چه کار کنن بازی نتیجه بهتری داشته باشه.مشکل منم همین بود که بعد این همه تماشاگری خودم بازیکن شدم…بالاخره ما یه تجربه ای داریم و چون این بلای آسمانی رو سر منم نازل شده راحتتر درکتون میکنم.من در خدمت شماهام از دل و از جون.اگه خاستین p.m بزارین مثل داداش کوچیکتون میتونین روم حساب کنین.
    به امید شادیه همه شماها.عزت زیاد

  65. sania Says:

    درکار عشق ما همیشه اما بود بی جانی و ریشه از ساقه پیدا بود
    آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم دلواپسی های من از صبح فردا بود
    آن شب که گفتی با توهستم تا که دنیا هست باورنکردم گرچه این جمله زیبا بود
    درعمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست پایان عشق ما پایان دنیا نیست………….
    سلام به همگی و آقا امین من واقعا به این نتیجه رسیدم که نباید خودمونو ناراحت کنیم چون واقعا واقعا اصلا ارزششو ندارن به امید اون روز که هیچکی عاشق نباشه وفقط همو دوست داشته باشیم……
    نه التماسشو نکن دل دیوونه ی بدبخت من اگه دوست داشت خب میموند

  66. امین Says:

    سلام سانیا.خوشحالم که به این نتیجه رسیدی.به هیچکی بر نخوره…اول به خودم میگم که تحمل تنهایی بهتر از گدایی محبته.سانیا عشق مقدسه اینو نگو که به امید روزی که کسی عاشق نباشه.عاشق نباشی زندگیت بی معنیه.قبول کن مرز بین عشق و خودخواهی به باریکی یه موئه.عشق یعنی دگر خواهی که خیلی وقتا فکر میکنیم که عاشق شدیم ولی نه.افراط و تفریط نمیگم تو عشق تو همه چیزا باعث شکست تو اون قضیه میشه.فراموش نکنید عزیزان نهایت عشق نفرته.هر وقت به اونجا رسیدین بدونین که عاشق واقعی هستین

  67. گلاگياتور پير Says:

    توجه توجه توجه توجه توجه اين حرفهاي يك گلاگياتور پير زخم خوره هست من به همه ميگم عاشقي كار هر كس نيست هر كس كه مي خواد عاشق بشه يا كه عشق بازي كنه بايد زياد به حرف دلش گوش نكنه از تجربه ديگران استفاده كنه تا بتونه هر چه زودتر به اون چيزي كه مي خواد برسه يهههههه توصيه فني اول به سن بعد به هيكل خودت وطرف يه نگاه بنداز ببين به هم مي خوريد كه با هم راه بريد……….

  68. sania Says:

    واقعا من دارم دیوونه میشم خدایا این چه حالی بود نصیبم کردی تاوان کدام گناه رو دارم پس میدم الان که دارم اینو می نویسم حالم خیلی بده دارم از غصه میمیرم خداااااااااااااااااااااااااااااااا من این حالو نمی خوام

  69. امین Says:

    وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای سانیا از دست تو

  70. sania Says:

    سلام من حالم این روزا اصلا خوب نیست دارم داغون میشم بدجور رفتم تو فکر دوباره دارم میرم مسافرت بلکه حالم بهتربشه …….نمی دونم این حالم تا کی ادامه داره ولی از خدا فقط آرامش می خوام که ازتوفکرش بیام بیرون دیگه دوستامم حوصله مو ندارن از بس غمگینم نمی دونم چیکار کنم بعضی روزا میرم از دور میبینمش وحتی بعضی وقتا فقط از در خونشون رد میشم که آروم بشم واااااااااااااااااااااای خدا جون کمکم کن این حال برام سخته دارم آتیش میگیرم انقدرغمم زیاده که دارم می سوزم اینجا……ولی تو خیالتم نیست که دارم میمیرم اینجا……………………..دیگه فکرنمیکنم که یه روزی برمی گردی …….به چه قیمتی منو به خودت وابسته کردی ❓
    سلام تو بگو امین جون من باید چیکار کنم کاردرست چیه؟واقعا تصمیم گرفتن واسم سخته….

  71. باران Says:

    سلام به همگی
    منم توی عشقم شکست خوردم اما مورد من با خیلی ها فرق میکنه چون من هیچ وقت توی زندگیم دوست پسر نداشتم چون هیچ وقت دلم نمیخواست شکست خورده باشم, حالا شکستی که خوردم با خواستگارم بود ,ما همو خیلی دوست داشتیم اما متاسفانه من زیاد از اطرافیانم مشورت میخواستم همین موضوع باعث شد بین ما فاصله بیفته و یک روز که از طرف اطرافیانم پر شده بودم بهش جواب منفی دادم و الان یک ماه است که حسابی از اینکه از دستش دادم قاطی هستم ,گریه میکنم و با خودم حرف میزنم
    یک دیونه به تمام معنی شدم…هیچ کاری نمیتونم بکنم به جز غصه خوردن..

  72. saina Says:

    مرسی ایلین جون اما من دیگه اخر خطم فقط منتظر مرگمم.زندگی خیلی بیرحم

  73. saina Says:

    سلام سانیا جون
    برو کلاس ورزش نه کلاسی که به تمرکز نیاز داره برو استخر برو اسب سواریو…….
    اون داره خوش میگزرونه اونوقت تو بهترین روزای عمرتو و جوونیتو داری سر هیچو پوچ تباه میکنی.

  74. باران Says:

    میشه چند تا روش واسه کسی که به انتها رسیده و میخواد راحت بشه از این زندگی رو متذکر بشید..من دیگه طاقت ندارمممممممممممم

  75. saina Says:

    چرا باران عزیزم؟منم مثل تو دنبال همچین راهی بودم اما دلم واسه مامان و بابای نازم میسوزه که واقا عاشقم هستند.به خاطر اوناست که دارم زندگی میکنم.من حتی یه بارم خود کشی کردم اما به موقع رسوندنم و از اونجایی که 7 تا جون دارم هنوز زندم.باران زندگی کن.دنیا ارزش نداره
    باران اگه واقا دوسش داری و اونم دوست داره و مطمعا هستی با اون خوشبختی بهش بگو .دنیا به اخر نرسیده دختر اگه جای من بودی چی کار میکردی ؟؟؟؟شاید صلاحت این بوده شاید یکی خیلی بهتر قسمتت. به خدا توکل کن .شاید به خاطر خوبیت خدا یه بدو ازت دور کرده.
    ناشکری نکن.
    ارزو میکنم هرچی صلاحت واست بشه.

  76. باران Says:

    مرسی saina ی عزیز امیدوارم شاد باشی..خیلی دوستش دارم اما دیگه کار از کار گذشته من بعد از اینکه پشیمون شدم بهش مسیج دادم و زنگش زدم اما جوابمو نداد..فقط خدا میدونه من چی میکشم ..پایان نامه دانشگاهمو باید تحویل میدادم که ندادم..عشقمو از دست دادم…دیگه امیدی واسه زندگی ندارم .میدونم دیگه کسی رو اندازه اون دوست نخواهم داشت .. فقط یه نصیحت به دوستان عزیز دارم توی ازدواج بعد از اینکه کلیات طرف رو پسندیدین به دنبال حرف دلتون برید
    من فقط دلم میخواد بمیرم تا بتونم فراموشش کنم

  77. امین Says:

    با عرض پوزش شماها عاشق نیبستین-خود خاهین

  78. saina Says:

    چرا خود خاهیم؟اصلا این حرفت و قبول ندارم من از خودم به خاطر اون گذشتم از ایندم از زندگیم از…فقطم به خاطر اون نه خودم.همه رو جمع نبند تو این دنیای پر از دروغو ریا هنوز عاشق ها واقعی پیدا میشن اما به دلیل عدم وجود معشوق پاک و قدر شناس له میشن

  79. saina Says:

    باران عزیزم یه روز به این روزات می خندی بین تو و اون جز چند کلمه حرف و 2-3 بار ملاقات چیز دیگه ای نبوده من 5 سال سایه ش و 3 سال تمام خودش (هر روز هر دقیقه)تو زندگیم بود و من 3 سال فقط زندگی و هدفم اون بود امیدم واسه زندگی و…..اما افسوس……………
    منم داغونم واقعا داغوناما تصمیم گرفتم دیگه فقط عاشق خودم باشم و واسه خودم زندگی کنم واسم دعا کنید چون این اخرین راهه اگه نتونم خود و خلاص می کنم
    باران یکی هست که مال تو و تو مال اون .اگه اون واقا دوست داشت جوابتو با کله میداد فراموشش کنوبرو پیش یه روان شناس واقعا جواب میده .
    منم میخام برم.

  80. نگار Says:

    منم داغونم توی اون روزای سخت که سرباز بود باهاش دوست شدم و با اینکه راهم دور بود هیچوقت تنهاش نذاشتم بهم گفته بود تا آخرش باش منم قبول کردم و کم نذاشتم اما به خاطر یه چیز مسخره و کوچیک تنهام گذاشته . بهم گفته بود خیلی ها بهش نامردی کردن اما مثل اینکه خودشم نامرد شده بود ولی من دیر نفهمیدم

  81. امین Says:

    اگه خود خاه نبودین این آخرتون نبود.آدم تا چیزیو داره قدرشو نمیدونه.وقتی از دسش داد اونوقت می فهمه چه کرده.با شمام عزیزان دلم تو خودتون بگردین مشکل کار کجاس.اونی که رفته دیگه رفته.بزار یه تجربه شه واسه عشق بعد .

  82. باران Says:

    آره من اینو قبول دارم,تا وقتی که نازمو میکشید روزی 100 بار بهم میگفت عاشقمه و بی من هیچه و بی قرارم بود انقدر با کارها و حرفام دلشو شکوندم که دیگه نخواستم و حالا که از دستش دادم میفهمم چقدر باارزش بود و چقدر دوسش داشتم ,حاضرم دنیامو بدم ولی اون یه بار دیگه بهم میگفت دوستم داره , خیلی باهاش بد رفتاری کردم خیلی عذابش دادم ..حالا هم دارم جزاشو میبینم..بدترین لحظات و دقایقو دارم..فقط دارم گریه میکنم و به یاد خاطرات و صداشم ..به خدا دیگه دلم نمیخواد زنده باشم..
    آخه تجربه ای که دیگه به دردم نخوره چه فایده داره؟؟؟؟

  83. sahel Says:

    منم یه شکست خوردم اما هرچی سرم بیاد حقمه.دوست پسرم خیلی دوسم داشت به خاطرمن جلو همه وایساد البته منم خیلی دوسش داشتم و دارم اما من همه چیو بهم زدم الان11روزه ازهم جداییم اون اینجا رفتو منم ازش بیخبرم هیچوقت خودمو نمیبخشم که دلشو شکستم.یادم نبود بگم 18سالمه.برام دعا کنید که دوباره به هم برگردیم

  84. زهرا Says:

    سلام مینا جان منم مزاحم همیشگی امیدوارم حالت خوب باشه منم مثل تو شکست عشقی خوردم ولی من به خدا توکل کردم تورو خدا شبا گریه نکن به قلبت فشار نیار …. پس چرا وقتی فرشتگان از خدا پرسیدن اگه ادماتو دوست داری پس چرا بهشون غم دادی خداوند در جواب فرمود اگه بهشون غم ندهم مرا هیچ موقع یاد نمکنن…پس توهم به خدا توکل کن …و امیدوار به اینده منم واست دعا میکنم توهم واسه من دعاکن که فراموشش کنم ولی درمورد عشق اولت واقعاتسلیت میگم…و اما تو نگار جون تو دیگه مثل خودمی …منم راهم با عشقم دور بود همین جوری گذاشت رفت به خدا توکل کن خدا داره امتحانمون می کنه واسم دعا کن که فراموشش کنم … بیشتر پسرا نامرد هستن خودشون میزارن میرن اونوقت به ما میگن نامرد …

  85. باران Says:

    آخه جی بگم ساحل جان که امروز چقدر خرابم….میدونی امروز چقدر برام سخت بود تا انگشتری که بهم داده بود رو پس بدم ..دنیام خراب شده..همش هم تقصیر خودم بود..
    والا ساحل من فکر میکنم ما باید تحمل کنیم و با این وضع کنار بییام چون عشقی که بعدا با درخواست و شکستن غرور باشه دیگه به دل نمیشینه…

  86. sahel Says:

    اون همیشه باهم کنار میومد همیشه باهام مهربون بود با تمام مشکلاتی که براش درست کرده بودم اما بازم مثه شاهزادها باهام برخورد میکرد .میدونم که باورکردنش دوراز عقله اما من تاحالا گریه نکردم همیشه اشکامو نگه میدارم اما دوری اون اشکه منو دراورد گریه کردن برام خیلی سخته اما دیگه نمیتونم هشکامو نگه دارم 😥 .اون باتموم دوست داشتنی که نسبت به من داشت وقت رفتن بهم گفت من با همه چی ساختم اما غرورمو زیره با نمیزارم بهت التماس نمیکنم.فکر میکردم جدایی اسونه اما نمیدونستم نابودم میکنه.منم نمیخوام عشق رو گدایی کنم.شما بگید چیکار کنم؟؟؟؟غرورمو بشکنم یا با درد جدایی نابود شم؟؟؟ 😥 😥 😥 ؟؟؟

  87. باران Says:

    جالبه چون من هم همین احساس و همین حالتها رو دارم ساحل, وقتی پشت سر هم دلشو شکوندمو دست آخر ردش کردم اصلا فکرشو نمیکردم که نتونم تحمل کنم,تازه 11 روز که خوبه من یک ماه دارم گریه میکنم,تو میتونی بهش زنگ بزنی و دوباره ازش بخواهی که یه بار دیگه به خودش و به تو فرصت بده تا جبران کنید…ولی من بیچاره دیگه راهی ندارم جز اینکه بسوزم,من عاشقش بودم اما وقتی رفت فهمیدم
    دفتر خاطراتمو هر شب ورق میزنم….اسم تو ,تو هر صفشه میخونمو میشکنم…

  88. sahel Says:

    سلام باران جون باورکن این11روز به 11سال برام گذشت میدونم اونم الان ازمن بدتره اما هیچ راه دسترسی بهش ندارم.نمیتونم خودمو ببخشم که اینجوری دربه درش کردم کاش زمان به عقب برمیگشت کاش تموم اینا فقط یه خواب بود اما نیست 😥 من نمیخوام ازش خواهش کنم کنارم باشه اما ازش میخام منو ببخشه.الان که دارم ایانرو مینویسم چشمم بره اشکه اما نمیخوام بیاد بایین.من هیچوقت مشکلاتمو به کسی نمیگم همیشه غصه هامو تو دلم میریزم اما دیگه تاکی؟؟؟الانشم فقت بااین نوشته ها داردم خودمو یه کم اروم میکنم.باران سعی کن کنار بیای میدونم داری چی میکشی اما همیشه یه راهی هست

  89. باران Says:

    منم مثه تو اشتباه کردم.هیچ وقت نذاشته بودم مامان و بابام اشکمو ببینن اما حالا های های گریه میکنم 😥 آخه چطوری میتونم دوام بیارم؟هنوز دسته گلهایی که برام میاورد کنار دیوار توی اتاقمه هر روز نازشون میکنم.اس ام اس هاشو هنوز دارم دوست دارمایی که میگفت….وای خدا کمکم کن این خاطراتش منو داغون کرده..منو تو دقیقا یه گناه مشترک مرتکب شدیم ساحل:
    دل کسی که عاشقمون بود رو شکوندیم حالا که دیگه رفتن فهمیدیم ما عاشقتر بودیم….
    باید چه کنم دردم کم بشه؟؟؟ 😥

  90. sahel Says:

    قربونه اون اشکات برم.شرایط تو با من فرق داره تو خاستگارت بوده اگه خودت بخوای میتونی دوباره به دستش بیاری اما ما دوست بودیم شانسمون کمتره.نمیگم بهش فکرنکن اما زندگیتو تباه نکن.منم الان تنهام ما قسم خوردیم که بدونه(تا)باهم باشیم اما الان…اما من روحرفم میمونم هیچوقت عاشق کسی دیگه نمیشم.به تنهایی زندگیوم میسازم و با خاطراتش دوریشو تحمل میکنم 😦 و همونطور که برای دوین بار قسم خوردم بدونه (تا)منتظرش میمونم و به بزرگی عدد1دوسش دارم
    نکنه لالا کردی؟؟؟من منتظرم زودباش بیا باران 😯

  91. sahel Says:

    tasmim ereftm dige khodam bsham ye ensane vaghei bedune hich eshghio dusdashtani.mikham ghalbamo sangi koam o be behtarin shekle momken ayandamo besazm.hich kas arzeshe shekastane ghoruro nadare.az n sanye ghasam mikoram hata ye sanye behesh dek nakonam hame chi vase hamishe tamum shod az moire sayt mikham tamam neveshtehamo pak kone .lotfan on karo bokon in dovomn ghadam vase fraush kardane

  92. sahel Says:

    nemidunam baran chi begam say kon ba in vaziyat kenar biya khodet say kon zendegito besazi donya ke be akhr nareside.midunam sakhte dakr mikonam chi mikeshi ama kenar umadano tahamol kardan tanha charast.nazar shekaste ye eshgh nabudet kone

  93. باران Says:

    آره خانوادمم همینو میگن…نباید خودمو ببازم باید خودمو بسازم… از این تجربه تلخ باید درس بگیرم واسه زندگیم اما منظور عشق دوباره نیست چون نمیخوام فعلا عشقی در کار باشه
    واسه زندگیم یه درسهایی گرفتم که شاید به دردم بخوره..دلم شکسته اما پر از غروره که باعث میشه یه امیدی واسه زنده موندن بهم بده
    خدایا کمکمون کن

  94. sahel Says:

    اونا درست میگن به زندگی امیدوار باش.من که حسابی از کارو زندگیم افتادم نه درس میخونم نه تو کلاسام شرکت میکنم.فقط بیرون میرمو خاطره هاشو یادم میارم میخوام خودمو از این وضع راحت کنم نمیخوام دیگه زنده باشم.مردن خیلی راحت تره

  95. باران Says:

    خدا نکنه الهی 1000 سال زنده باشی.دیگه نبینم از این حرفا بزنیهااااااا…منم یه مدتی مثه تو فکر میکردم اما آخه چه فایده داره با این کار که به اون نمیرسی که دختر..منم از کارو زندگیم افتادم دیگه سراغ پایان نامه ام نرفتم و کلاس موسیقیمو ترک کردم …با خاطراتش روزمو شب میکنم ..اما نمیدونم اون که ابراز میداشت از من عاشقتره چطور الان تونسته تحمل کنه؟یعنی دروغ بود چطور میتونست انهمه دروغ بگه و من باورم بشه..آخه چی بگم بهش؟دلم که نمییاد هیچ وقت نفرینش کنم..پس چطوری زخم قلبمو التیام ببخشم؟تو چند سالته ساحل؟از کجایی؟

  96. sania Says:

    سلام به همگی باران ساحل زهراجون امین جون و… …… همشوخوندم آخ که چقدر دل شکسته داریم من فکرمی کردم فقط خودم اینجوریم چقدر دردو دل کردید به خدا اشکم در اومد من خودم زخم خوردم خوب می فهمم شماها چی میگین فقط از خدا می خوام کمکمون کن واسه خودم وهرچی عاشقه دعا میکنم به عشقش برسه ……..نگفتم من خداحافظ آخه قلبم هنوز گیره…….به پات میریزم اشکامو شایداین آخرین تیره ………….

    خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این عیدو چجوری بگذرونم سخته نمی تونم تحمل ندارم دلخوشی ندارررررررررررررررررم

  97. saina Says:

    نه اقا امین من قدرش و میدونستم هیچوقت کاری نکردم که ناراحت شه چون طاقت ناراحتیش و نداشتم و الانم 5 روزه کامل جوابشو ندادم فقط پشیمونم که چرا به خاطر اون خودم و فراموش کردم
    عشق…..
    همه ی اطرافیانمم این حرف و میزدن میگفتن از جوونیت استفاده کن اما من جلو همه واستادم
    خیلی گریه کردم اما تو این 5 روز یه قطره اشکم نریختم چون اون ارزش عشق و محبتم و نداشت
    دل که گاراژ نیست هروز عاشق شی
    من میخام سنگدل شم و تا حدودی شدم ………..
    هیچکس ارزش نداره
    باران و ساحل عزیزم داستانتون شبیه اوایل منه ایندتونم منم خودتون قزاوت کنین
    این سایت خیلی الیه من ادم تو داریم نمیتونم حرفمو به کسی بگم
    اما اینجا واقعا حالم بهتر میشه
    مرسی از مسوول این سایت واقا عالیه

  98. باران Says:

    اصلا هرچی تجزیه تحلیل میکنم نمیفهمم منظور از نوشتن این جمله بی ادبی و توهین آمیز «خاک بر سر مسول سایت» چیه؟ مگه از اون بالای صفحه تا اینجا بچه ها درد دل و اتفاقاتی که براشون افتاده و نظرشون رو راجع به بقیه ننوشتن؟ من توی این 90 تا comment موضوعی به جز بحث شکست عشق و خاطرات و غم و جدایی چیز دیگه ای نخوندم و دیدم شاید یه نا امید از زندگی سیر شده با خوندن نظرات بقیه حالش بهتر بشه مثله خودم که از وقتی مییام توی این سایت و درددلمو مینویسم و بقیه امید به زندگی رو برام مینویسن و کمکم میکنن که با این موضوع باید کنار اومد نه افسردگی گرفت واقعا بهتر شدم..

    لطفا اگه برداشت من از این نظرات اشتباه است و بحثها باید چیز دیگه ای باشد «» استاد جناب آقای امین کارشناس ارشد روانشناسی «»اعلام بفرمایید که بدونیم..

    اگر بحث علمی یا هرچیز دیگه ای مد نظر است بگید ما کم نمییاریم استاد… خیلی از ماها که مییایم اینجا و از شکست میگیم و اینجوری low و کوچیک شدیم و به نحوی بعضیا فکر میکنن ما فقط به فکر این موضوعها هستیم و احساس professional ی بهشون دست میده , از نظر تحصیلات و پیشرفتهای زندگی خیلی خیلی بالاتر هستیم .. نکته اینه که معرفی کردن شخصی اینجا جاش نیست وگرنه…..

  99. sahel Says:

    اقا امین حق با بارانه اگه این نوشته ها نبود خدا میدونه الان خیلیا به کجا رسیده بودن.خیلی از ادما مثه من همیشه غصه هاشون تو دلشونه و اگه این نوشته ها نباشه چجوری باید خودشونو اروم کنن؟؟درضمن اگه کمی با احترام حرف بزنی بهتره این جور حرف زدن مناسب یه اقای تحصیل کرده نیست

    چه جالب باران با اینکه فاصله سنیمون زیاده اما خیلی خوب حرفه همو میگیریمو حله همو درک میکنیم

    baran shayad rast migi un asgeghet nabude age eshgh vaghei bashe hame chi inghad bi arzesh tamum nemishe.kholase bayne ma hamechi tamum shod o bayad kenar biyam.man 18salame va sanandajiam.to kojaee hasti o chand salete

  100. باران Says:

    منم یه بار اسم یه نفر را ذکر کردم و وقتی مدیر محترم سایت پاکش کردن متوجه شدم که باید حریمو رعایت کنم و متوجه شدم که اینطور بهتره ..آشنایی من با این سایت این طور بود که در google جمله عشق شکست خورده را تایپ کردم پس حق دارم که بتونم درد عشقو اینجا بنویسم نه توی یه سایت علمی یا ورزشی یا سیاسی…با تشکر از مسول محترم سایت که این موضوع عمومی که حرف دل خیلیهاست رو راه انداختند..ساحل من از شیراز و 29 سالمه

    با تشکر( اگر کسی صحبت موافق و مخالفی راجع به بحثهای من دارد میتواند مطرح کند. )

    😦 از مسول سایت خواهش میکنم که جمله ای که ذکر شد توسط یکی از دوستان را پاک بفرمایند..چون من هربار که مییام و میخونمش حال بدی بهم دست میده 😦
    با تشکر

  101. امین Says:

    واقعا که…………………………………………………… .

  102. باران Says:

    پیشنهاد:دیگه راجع به این مسایل پیش اومده صحبت نکنیم..همون مسایل قبل را ادامه بدیم من داشتم نکات خوبی از بچه ها یاد میگرفتم ..تو این شرایط بحرانی خیلی داشتم بهتر میشدم ولی دوباره..

  103. امین Says:

    پیشنهاد من اینه که اصلا در مورد گذشته حرف نزنید.گذشته ای که داره کم رنگ میشه.نمیشه که آینده رو روی خرابه های گذشته ساخت که میشه یه گذشته ی دیگه.برای رسیدن به یقین مطلق باید به همه چی شک کرد.میگن عاشق شدن دست خود آدم نیست.نه اشتباه محضه.زن و مرد یه نیمه ی گم شده دارن.اسلش و بک اسلش با هم جور در نمیان.و اما در مورد مسول سایت.برادر یا خاهر عزیز ارزش کار خودتو پایین نیار خاهشا.

  104. باران Says:

    درست است نباید آیند رو روی خرابه های گذشته ساخت..جمله قشنگی بو.. ممنون
    این از اون جملات امید بخش و زندگی ساز واسه ناامیدی مثه منه..
    با تشکر

  105. saina Says:

    اره ساحل عزیزم بهترین تصمیم گرفتی
    منم متولد 70 هستم
    خواستن توانستن است
    منم این تصمیم و گرفتم 5 روز دووم اووردم اصلا به اون فک نکردم هروقتم فکرم طرفش میرفت فکرم ب جای دیگه پرت میکردم و خیلی عالی پیش میرفتم تا دیروز که امد دانشگاه اولش اومد واستاد نگام کرد رفت خودم و زود جمع کردم و دوبارهسنگ شدم اما سر کلاس بعدیم دوباره امد دیگه دووم نیوردم ……..
    شما بگید چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    خسته شدم خسته شدمممممممممممممممممممممممممم

  106. باران Says:

    ببخشید ساینا من خیلی سعی کردم بفهمم موقعیتت چطوره تا بتونم کمکت کنم .گفتی بچه 3 ساله داری اما هرچی پیامهاتو میخونم نمیگیرم این آقا که اومد داشگاه دیدیش شوهرت بوده ؟ببخشید که میپرسم اما تا ندونم نمیتونم یه راه حل خود بهت بگم..
    من خیلی بهترم مرسی از این سایت که از نابودی نجاتم داد..گاهی یادش می افتم و دلم واسه خودم میسوزه…اما دیگه گریه نمیکنم..انگار قلبم میخواد بترکه..
    دیگه عادت کردم…

  107. sahel Says:

    ساینا دیگه گول نخوری دوباره باهاش باشی اگه خوب بود که ترکت نمیکرد.به درسات ادامه بده میدونم سخته اما بیخیالش شو اون لیاقت تورو نداره.به اینده ی اون بچه ت فکر کن و ایندتو بساز.
    باران بسته دیگه بااین حرفا چیزی تغییر نمیکنه.کم خودتو دپ کن بیخال بابا عشقا همه کشکه

  108. باران Says:

    آه…..گریمون هیچ….خندمون هیچ…باخته و برندمون هیچ…
    همه چی تویی ….زمین و آسمون هیچ

  109. امین Says:

    فقط خانوما:خدا شما را آفرید چون استوره صبر بودین.ان الله مع صابرین.تو کار خدا شک نکنید که گناه کبیرس و گناه کبیره باعث صلب توفیق میشه.توکلتون به اونی باشه که شما رو عاشق کرد

  110. باران Says:

    آقا امین کار من از صبر گذشته..نزدیک 40 روز است که هرکاری تونستم کردم که از این وضع بیام بیرون ولی نشده.مشاور رفتم.. کتاب خوندم..کلاسا مختلف میرم…دیگه گریه هام بند نمییتد.آخه چرا خدا کمکم نمیکنه؟چرا حالا که اشتباه کردم دستمو نمیگیره؟ میخواد از غصه بمیرم؟اصلا به حالت نیستی و پوچی دراومدم.دیگه آخر خطم..
    فقط یه چیزی شماهایی که سنتون کمه خودتونو درگیر این جداییها نکنید ..
    خداحافظ همتون

  111. saina Says:

    سلام.
    نه باران عزیزم من ازدواج نکردم بچه هم ندارم اشتباه متوجه شدی من و اون 3سال با هم دوست بودیم
    البته اون 2 سال دنبالم بود تا باهاش دوس شدم
    ساحل عزیزم من اون و ول کردم نه اون.به خاطر اینکه فهمیدم با یکی از همکلاسیهای دخترش که دختر خرابی هست ریخته رو هم .
    اما اون گفت غلط کرده و دیگه تکرار نمیشه و……….
    اما بار سومش این کارو میکنه و منم به صورت خیلی عجیبی میفهمم.یه بار 2سال پیش که ولش کرده بودم یه بار تابستون یه بارم چند هفته پیش.
    من دیگه عاشقش نیستم
    فقط وابسته ام و یه کم به خاطر خاطرات عالی که با هم داشتیم دوسش دارم
    اما یاد کاراش می افتم ازش متنفر میشم اون قول داده درست شه قول داده جبران کنه و……میگه عاشقمه میگه اونا هوس که سراغش میاد میگه فهمیده اون دختره خرابه وسوسه شده و……..میگه اگه من برم همه غلطی میکنه و…….
    خانواده هامونم در جریان دوستیمون هستن حتی فامیلامونم میدونن
    حالا بگو چی کار کنم
    دارم میترکم

  112. saina Says:

    باران جان اراده کن و فراموشش کن بخواه که فراموش کنی
    تو نیمیخای قبول کنی اون دیگه رفته به خاطر همین اذیت میشی و به قول خودت نمیتونی اما
    خواستن توانستن باور کن

  113. امین Says:

    ما این وسط 2 تا سانیا داریم.
    مهم نیست.یه پیشنهاد.بهتر نیس این بحسها رو عوض کنیم؟

  114. باران Says:

    سلام
    saina ببخشید آقای امین درست میگن ما 2 تا سانیا داریم که من قاطی کردم.شرمنده..
    ببین به نظر من این پسر به دردت نمیخوره ..عشق واقعی هیچ وقت به دنبال هوس یه دختر خراب و عذر و بهانه نمیره..من از چشمام بیشتر به این فردی که داغونشم اطمینان داشتم .. از این کارا نداشت و پسر خیلی درسخون و سر به زیری بود ولی آخرمو ببین ..عشقش دروغ بود ..تازه میدونی که دوستمم نبود…ببین ساینا این آقا فقط باهات دوسته..یه هوس عشقی …هرچی بیشتر پیش بری سخترت میشه..
    تو خیلی جوونی با خودت بد نکن..

  115. mona Says:

    نمیدونم اسم این قصه ی زندگی ام رو میشه گذاشت شکست در عشق یا نه؟خودتون قضاوت کنید.من در دانشگاه از پسری خوشم اومده بود که کم کم عاشق او شدم.او به همه فهمانده بود که از من خوشش میاد و به قول خودمون کلی برام تابلو بازی در میاورد ولی من به خاطر غروری که داشتم او هر کاری میکرد من زیاد به او اهمیت نمیدادم تا آنکه در ترمهای بعد با آنکه هر وقت مرا میدید لبخند بر لب میاورد او به سمت من و دوستم آمد و نامه ای به دوست من داد و گفت این را بدهید به خانم x و من آن لحظه تمام دنیا جلوی چشمانم سیاه شد و غمگین و ناراحت وارد کلاسی که با او داشتم شدم و او کاملا حال مرا فهمید و آخر کلاس به من گفت ببخشید خانم و من عصبانی دوستم را صدا زدم و به او اهمیتی ندادم و او رفت. چند ماهی از این قضیه گذشت و من که فکر میکردم او با آن دختر دوست است فهمیدم که به تنها دختری که اهمیت نمیدهد همان دختر است و خودش وقتی مرا میدید سرش را پایین می انداخت و ناراحت از کنارم رد میشد و من چون همچنان به او علاقه داشتم رفتارم کمی بهتر شد تا آنکه 1روز دیدم در کلاسی که با هم داشتیم داره گریه میکنه باورتون میشه؟من فکر کردم کسی از بستگانش را از دست داده ولی فردای اون روز او را خوشحال دیدم ولی اون لحظه ای که اون داشت گریه میکرد و من وایستادم نگاهش کردم او نگاهی به من انداخت و دوباره شروع به گریه کرد و من خیلی خیلی ناراحت شدم و سرم رو به عنوان متاسفم تکان دادم و از کلاس بیرون آمدم.دیگه تصمیم گرفتم که غرورم رو کنار بگذارم و به او سلام بدهم تا 1 روز تا او را دیدم سلام دادم و او هم با لبخند جواب سلام مرا داد و 2 سال گذشت و ما فقط با هم سلام و علیک میکردیم و او نیز از من جزوه میگرفت و من روز به روز عشقم به او بیشتر میشد تا این که در ترم آخر بودیم که به او سلام دادم و او جواب سلام مرا که همیشه با لبخند میداد به سردی و با اخم داد میخواست گریم بگیره و تصمیم گرفتم دیگه بهش سلام ندم همین کار رو کردم و فردای اون روز بدون این که به او سلام بدهم از کنار صندلی او رد شدم و او با لبخندی حاکی از تعجب به چشمان من خیره شد و من رویم را از او برگرداندم و بعدش هم کلی خودم رو لعنت کردم این ترم آخری چه کاری بود کردی؟ولی دیگه باید همون روش رو پیش میگرفتم به خاطر حفظ غرورم. او نیز هر وقت وارد کلاس میشدم بیشتر از همیشه به چشمان من خیره میشد و لبخند بر لب میاورد و من را بیشتر و بیشتر شیفته ی خود میکرد ولی به خاطر غروری که هر دویمان داشتیم تا آخرین روزی که فارغ التحصیل شدیم دیگر با هم حرف نزدیم و فقط با لبخند به همدیگر نگاه میگردیم و حال حدود 1 سالیست که دیگر همدیگر را ندیده ایم و فقط من در رویاهایم او را میبینم ولی نمیدانم آیا او هم به فکر من نیز هست یا نه.ولی هر چه هست و میدانم این است که دلم برای او خیلی تنگ شده و از خدای مهربان میخواهم فقط 1 بار دیگر او را ببینم و او نیز در هر کجا هست به سلامت باشد.

  116. باران Says:

    سانیا من نگرانتم..چون عاشقی کاملا درکت میکنم چون خودمم طعمشو چشیدم..طعم قشنگ با عشقت بودن..صداش تو گوشته..هرجا میری میبینیش..و انتظار میکشی..
    اما این آقا حتی اگه زنش هم بشی همین طور خواهد بود..بعدا هم هی میاد عذرخواهی اونوقت که با یه بچه رو دستت ترکش میکنی…ببین اخلاق آدمها رو میشه عوض کرد ولی اخلاقی که مربوط به تفاهم و عدم تفاهم است نه مورد های اخلاقی و …
    خودتو از این منجلاب عشقش بیرون بکش..خودتو کمک کن..نابود نکن خودتو
    لطفا

  117. امین Says:

    این حرفا چه معنی میده.البته ببخشید ا.این حرفای شما رو دیدیه که عاشق به معشوق داره.اصلا یه چیزه دیگه.من یه پسرم.از دختری خوشم میاد که مغروره.یعنی همه پسرا اینجورن.رابطه دختر و پسر مثل رابطه آدم با سایشه.هر چی جلو تر میری سایت ازت دور تر میشه.برگرد سایت دنبالت میفته.سخته.خیلی خیلیم سخته.ولی یه کم خودار بودنم بد نیس.نزارین طرفتون فک کنه بش محتاجین.بهتون گفتم منم یه پسرم.وقتی دختری عاشقمون میشه به عشقش فک نمیکنیم دنبال نقطه ضعفشیم به جز موارد خاص.
    فکر ما پسرا در این موارد خیلی کوتاهه.خیلی

  118. زهرا Says:

    سلام… حال همگی خوبه؟
    سلام به باران جون ساحل جون سانیا جون منا جون و همه همه…منم زهرا امیدوارم حالتون خوب باشه داستان همتونو خوندم واقعا نمیدونم چی بگم درمورد این همه شکست خوردهای عشقی …هممون یه جور شکست خوردیم حتی بعضیا که طاقت نداشتن خود کشی کردن ولی باورتون میشه ما شکست خوردهای عشقی از ادمهای که توی عشقشون موفق بودن ..درکو فهممون بیشتر یعنی دیگرانو بیشتر باور داریم…بچه ها بیاید فراموششون کنم میدونم سخته ..ولی میشه هیچ کاری نشود نداره با کمک خدا ..اخه یه ذره فکر کنید تا اخر عمر میخواید حسرت بخورید میخواید دیگه زندگی نکنید ..اخه چرا ما هم ادمیم نفس میکشیم تورو خدا یه ذره به ایندتون فکر کنید که میخواید بقیشو چطوری زندگی کنید..پس بیاید تا زنده هستیم زندگی کنیم واما درمورد پسرا همون جور که قبلا گفتم بیشتر پسرا عشق حالیشون نمیشه.

  119. mona Says:

    سلام داستان عشق منو خوندین در شماره ی 116.به نظر شما چرا اون بعد از اون همه کارهایی که برای به دست آوردن دل من میکرد و من اهمیت نمیدادم اون نامه رو داد به دوست من و بعد فهمید من ناراحت شدم به اون دختر حتی نگاهم نمیکرد؟آیا درست بود من عاشق او باشم یا در اشتباهم؟چهره ی او و حتی خاطرات او یک لحظه از ذهنم بیرون نمیره و نمیدونم چه کار کنم؟چون فکر نکنم اونو دیگه ببینم.

  120. باران Says:

    mona سلام متاسفانه باید بگم ما دخترها زیادی احساساتی هستیم و این موضوع کار دستمون میده..پسرها خیلی راحت شروع به ابراز علاقه میکنن ولی دخترها یواش یواش جلو میرن بعد که پسرها سراغ یه عشق جدید دیگه میرن تازه دختر بیچاره عاشق شده و میمونه که پس چرا این که اینهمه منو دوست داشت چرا رفت؟
    به نظر من این یه نوع عادته به اینکه چند سال دیدیش تو دانشگاه و فکرش عذابت میده..یه مدتی طول میکشه که فراموشش کنی..البته من خودم این روزا اوضاع خوبی ندارم وشماهارو نصیحت میکنم..آخه قضیه من با شماها فرق میکنه..

  121. امین Says:

    من که دارم بهتون میگم.دوست دارین بی خیال عشقتون شین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    منا خانوم تو اگه باش میبودی الان چه میکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 😯

  122. mona Says:

    سلام آقا امین.من منظورتونو ندونستم من اگه چی؟ میبودم الان چه میکردم؟راستی آقا امین حالا شما که یک پسری وبا روحیات پسرا آشنایی بگو اون چرا بعد از اون همه دلبری که میکرد و دلش میخواست بیاد جلوی در کلاسمون منو ببینه و کارهای دیگه بعد اون نامه رو بده به دوست من جلوی چشمان خودم و وقتی فهمید من از این کارش ناراحت شدم از اون دختر فرار میکرد و دوباره سعی داشت که من ببخشمش؟سالهاست که این برای من سوال؟و وقتی که با همم حرف زدیم یک روز به من با اخم جواب سلامم رو داد وقتی که دید من رومو ازش برمیگردونم باز مهربونتر از همیشه شد؟

  123. mona Says:

    سلام باران جون خوبی.وقتی موضوع عشقتو خوندم متاسف شدم که به خاطر حرف اطرافیان باعث شدی کسی که به خواستگاری تو اومده بینتون فاصله بیندازی و آخرش هم که…من نمیدونم تو چی کار کردی باهاش ؟ولی اینو میدونم سرنوشت فقط فقط دست خداست چون ممکنه آدمایی که سر راهمون قرار میگیرن و ما فکر میکنیم زندگی بدون اونها هرگز ما با اونا هیچوقت طعم خوشبختی رو نچشیم . ولی مطمین باش کسی که توی زندگیش به سمت گناه نرفته باشه و مثل این آدمایی که دوست دارن هر روزشون رو با یکی بگذرونند و به هر کدوم میگن ما عاشقیم و یک دروغگوی کامل هستند قسم میخورم خانومی مثل شما که فقط به یک عشق پاک فکر میکنه و به سمت گناه نرفته یک روزی مطمینا خدای مهربون جواب این پاکی اون رو خواهد داد و انسانی که واقعا لایق تو باشدرو سر راهت قرار میده.اصلا ناراحت نباش و فقط به خدای مهربون و امام زمان زیبایمون توکل کن و بگو خدایا تا الان به راه گناهی که تو از آن بیزاری نرفتم به حق تمام خوبیهایت سرنوشتی مملو از خوشبختی برای من قرار بده و همسری پاک از جنس خودم نصیب من فرما. به پاکی اسمی که داری… باران یعنی عاری از سیاهی و ناپاکی امیدوارم انسانی با همین خصوصیات نصیبت بشه.باران جون منم مثل تو هستم انسانی مغرور که هیچگاه نگذاشتم پایم بلغزد و مثل بعضی ها با اون کسی که از اون خوشم میاد دوست بشم و با هم به اینورو انور بریم و حرفهای پوچ و تو خالی بزنیم و آخر ضربه ی شدیدتر روحی بخوریم.اون کسی که همکلاس من بود خیلی خیلی مغرور بود و اکثر دخترهامون دوست داشتن فقط یک کلمه هم که شده با اون حرف بزنن ولی او چنان مغرورانه به شکلی که خداوند به او داده بود به هیچ کس محل نمیگذاشت غیر از من و وقتی دید من از خود او مغرورترم یکجور دیگر عمل کرد(نامه)که کاش هیچوقت اون کار رو نمیکرد چون فکر من رو بیشتر به سمت اون دختر برد که این کارا رو واسه من میکرد پس چرا نامه ی ….. رو به اون داد و با اینکه فهمیدم و دونستم اون به اون دختر نگاهم نمیکنه باز میترسیدم که مبادا یک روزی اون دو تا رو با هم ببینم.ولی همیشه اون رو در محیط بیرون تنها میدیدم و در دانشگاه که تمام پسرامون بیشتر وقتشون رو صرف دختر بازی میکردند اون خودش بود و خودش و برای تنها دختری که نمیدونم چی بگم تابلو بازی یا هر چیز دیگه در میاورد من بودم و تا موقعی که من از کلاس بیرون نرفته اون بیرون نیز نمیرفت و اکثر دخترامون که فهمیده بودن اون به اصطلاح از من خوشش میاد با من دیگه حرف نمیزدن ولی ما فقط با نگاه حرف دلمون رو به هم میگفتیم و وقتی از همدیگه ناراحت میشدیم باز با نگاه به هم میفهموندیم حتی وقتی با هم سلام و علیک داشتیم فقط سلام بود و حرفی اضافه که چرا اون کار رو کردی و اونم بخواد توضیح بده نبود ولی سلامی که سرشار از محبت بود که یک روز که نمیدونم چی شده بود و دیدم محبت توی سلامش نیست اون سلام هم برای همیشه قطع کردم و اون مثل همیشه همون لحظه فهمید من غمگین شدم و با لبخند سعی کرد از دلم بیرون بیاره ولی من تصمیممو گرفته بودم که دیگر سلام جایز نیست و یه مدتی به صورت او نگاهم نمیکردم و او با نگاهی ناشی از سوال میپرسید این چه کاریه و کم کم اون رو برگردون به نگاههای اولیه تبدیل شد و او تا من وارد کلاس میشدم شروع میکرد صحبت از من با دوستانش و من هم که میخواستم دیگه مثلا فراموشش کنم بیشتر شیفته ی او میشدم آنقدر که دلم میخواست برای همیشه با او باشم ولی افسوس که به آخرهای ترم نزدیک میشدیم و نه غرور من میگذاشت که حرف دلم رو بازگو کنم ونه غرور و خودخواهی او.همیشه بعد امتحانها اون زود میرفت ولی روزامتحان آخری که دردانشگاه با او بودم او نرفت و وقتی از امتحان اومدم بیرون دیدم اون به سمتی که من هستم داره میاد من هم زود پشتمو کردم و اون رفت درون ساختمان وبرگشت و در پشت من ایستاد و من همچنان پشت به او ایستادم و او بعد از 5 دقیقه دیگه رفت و اون لحظه ای که داشت میرفت و دیدم دورتر شد برگشتم و به رفتن او نظاره کردم ودر همان لحظه احساس کردم و دیدم با چشمان خود که آرام جانم میرود وتا حال دیگه اونو ندیدمو تصمیم گرفتم بشینم از مهر تا چند هفته پیش تو خونه و برای کنکور ارشد خوندم و همه چیز رو سپردم دست خدا و غمگین هم نیستم و از خدای مهربون میخوام اون چیزی که خودش برام رقم زده بیاره سر راهم.ولی در طول دانشگاه با تلخی و شیرینیش با وجود اون برام قشنگ بود انقدر که میتونم راجعبش یک رمان قشنگ بنویسم و امیدوارم در هر کجا و با هر کسی که واقعا لیاقتش رو داشته باشه خوشبخت بشه چون واقعا دانشگاه 4 ساله من با او مثل 1 رویای زیبا بود با همه ی خوبیها و بدیهاش.

  124. مسعود Says:

    سلام به همگی
    من یه پسر 23 ساله هستم. داستان من کلی با مال شما فرق می کنه.اصلا انگار هچی نبوده اما واقا اینطور نیست.چون احساساتم خیلی واقعی بودن. 4 ترم پیش سر یکی از کلاسای دانشگاه به یه دختر دل بستم،نگاهامون تمومی نداشت.از بخت بد من جلسات آخر کلاسو نیومد اما من همیشه می دیمش واسه همین جرات کردم و رفتم بهش سلام کردم و گفتم می خوام با شما صحبت کنم اما برگشت گفت الان داداشم تو دانشگاهه باشه واسه یه موقه دیگه،نمی دونید چقدر خوشحال بودم که حداقل یه شانس دیگه دارم و انگار اون می دونست که در چه مورد می خوام صحبت کنم.ترم تازه شروع شد اما تو هیچ کلاسی ندیدمش ولی تمام کلاسام دقیقا کنار کلاس اون بود و بازم نگاه ها و نگاه و نگاه …
    دوباره جرات کردم و بهش گفتم حلا که داداشت نیست می تونیم حرف بزنیم خندید و گفت کلاسم داره شروع می شه منم گفتم باشه اما دفه بعد بهونه نمی خوام.حتا دوستای هم دانشگاهیم و حتی دوستای اونم می دونستن که اون نگاه ها و احساسات جدی هستن و همش این دوستام بودن که منو ترقیب می کردن برم جلو و با اون صحبت کنم .آخر ترم دوم تنها دیدمش یه فرصت خوب رفتم جلو سلام کردم خندید و جواب داد نمی دونم چی شد که بازم پیچوندم منم فکر کردم از نجابتش خلاصه یه دل نه صد دل عاشقش شدم .وقتی من با دوستام تو دانشگاه می ایستادم اونم با دوستاش رو به روی من بود.انگار همیشه ما با هم بودیم.2 ترم بعدی هم گذشت و کمی ارتباط لفظی و همچنان نگاه نگاه و باز هم نگاه.
    به اصرار دوستام آخرین روز دانشگاه رفتم جلو گفتم اگه دانشگا تموم بشه ما همدیگه رو نمی تونیم ببینیم اون گفت من عقد کردم بهش گفتم باورم نمیشه دوباره داری می پیچونیم اما انگار تو حرفش واقا جدی بود و فهمیدم راست می گه ازش پرسیدم کی گفت 3 – 4 ماهه احساس کردم دارم می میرم اما جلو خودمو گرفتم بهش گفتم مبارک باشه ازش تشکر کردم و یه خداحافظی ساده اما برای همیشه.هچوقت دیگه نمی بینمش.حالم خیلی بده.با اینکه باهاش حرفم نمی زدم اما انگار همیشه در کنارم بود .یه هفته دیگه پایان ترم و من هچی نخوندم.با اینکه اینطوری باهام رفتار کرد نمی دونم چرا ازش متنفر نیستم،می خوام به خودمرگی بمیرم اما دلم واسه خانوادم می سوزه. آخه چرا اینقدر روی نگاهش به من پایدار بود؟چرا وقتی یه نفر عقد کرده باز داره همون کارو می کنه؟چرا فقط روز آخر دانشگاه حلقه دستش کرده بود و سعی میکرد اونو به من نشون بده؟حتما الان خیلی خوشحاله و داره با اون پسر در آرامش خاطر زندگیشو می کنه.ای خدا کو اون عدالتت از دست همه ناراحتم هم دوستام و حتی دوستای اون چون می تونستن وقتی منو می بینن تو چشام نگاه نکنن و منو دچار اشتباه کنن.فکر می کنم یه آدم احمقم با رفتار احمقانه؟لطفا کمکم کنید.

  125. مژده Says:

    من مژده ام حدودا 20 سالمه و عاشق پسر خالمم اون 27 سالشه…
    مطمئنم این علاقه دو طرفست.شک ندارم…ولی یه مشگل بزرگ هست…
    عــــــــــــــــاشقشم.. دلم واسش غنج میره.. وقتی کنارمه انگار تو آسموناااام… من عاشقشم… از بچگیم از همون کوچولوییم دوسش داشتم… تنها کسیه که میتونه با نگاهش منو ذوب کنه..آرزومه یه بار اون دستای مردونشو تو دستام بگیرم…من عـــــــــــــــــاشقشم دیوانه وار. اما..
    برخلاف این آشوب وحشت ناک دلم به خاطر اینکه خیلی مغروره بهش حتی به زور نگاه میکنم هر چند وقتی تو چشمام خیره میشه اینقد سرخ و سفید میشمو به قول خودش لپام گل میندازه که دور از جونش احمقم باشه میفهمه…یه مشکل دیگه هم هست ما در سال نهایتا میتونیم دو بار همدیکرو ببینیم اونم در حد 2.3 روز..من خیلی زجر میکشم.. باورتون میشه من همه ی آدما ی دور وبرمو پس زدم که با خیالش زندگی کنم؟ من با خیالش زنده ام…
    ولی اینقد هر دومون مغرورو لج بازیم که من در آستانه ی شکست خوردنم!
    میگم شما که دل سوخته این واسه دل زار من یه دعایی بکنید..
    میترسم منم شکست بخورم…
    جون من همین الان چشاتونو ببندیدو از خدا بخواید خودش درست کنه…
    من ذره ذره با نبودنش میمیرم… به خدا میمیرم…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: