عمری دوباره…

امروز باز تا ساعت 6 بعد از ظهر تو این خراب شده بودیم…
کلی حالمونا گرفت این استاده… انتگرال یگانه ؛ دوگانه ؛ سه گانه و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه…
ما که تو یگانش موندیم چه برسه چندگانه…
حالا از همه اینا بگذریم…
تو این خراب شده دیگه از ساعت 6 به بعد اتوبوس کم گیر می یاد یا اصلا اتوبوس نیست…خوب با اینکه مسیر من تختی هست ولی خوب چون یکی از دوستان مخم رو زد و گفت بیا بریم دروازه شیراز ؛ الکی اینجا منتظر نباش که دیگه اتوبوس تختی نمی یاد… لااقل بیا بریم دروازه شیراز…
خوب ما هم دیدیم که راست میگه رفتیم اونجا…
و خلاصه خدا عمری دوباره بهم داد..
نزدیک بود برم لا ماشین…
فلان فلان شده همچین پاشا گذاشته بود رو گاز که انگار سر می برد ؛ خلاصه بخیر گذشت…
دوستم به شوخی گفت بابات شانس نیاورد… حالا باید بازم شهریه بده…
خلاصه گفتم داشت می شد که بشه…داشتم از شر همه راحت می شدم که نشد…
دوستم گفت ای بابا ما حالا کلی آرزو داریم…جوونیم و از این حرف ها….
امید خدایی همه ما را در بهشت کناد!
———————–
زدست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد…
(بابا طاهر)
——————-
همان قدر که بال برای پرنده لازم است ، امید برای انسان.
(ویکتور هوگو)

Advertisements

یک پاسخ to “عمری دوباره…”

  1. غریبه Says:

    آخی نازی باباییت…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: