هدیه…

من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی ، برای من ای مهربان ، چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم…
(فروغ فرخزاد)

Advertisements

3 پاسخ to “هدیه…”

  1. منصور Says:

    همه چیز درسته…کامنت هم کار میکنه.

  2. سحر Says:

    salam khobi chand bare daram nazar midam nemiad?che khabar baz ke narahaty nabinam narahat bashi pishapish sale no mobarak doam kon manam doa mikonam babay

  3. امین Says:

    سلام منصور جان…
    ببخش که دیر اومدم… دفعه قبل هرکار کردم وبلاگت باز نشد… با وبلاگت کلی حال کردم… راستی آدرست رو هم درست کردم … با یه مطلب دولخی هم آپم …
    دوست داشتی بیا…
    قربانت … امین دولخ…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: