چیزی بگوی!

عاشقانه ؛
بیتوته‌ی کوتاهی‌ست جهان
در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشید؛
همچون دشنامی برمی‌آید
و روز؛
شرم‌ساری جبران‌ناپذیریست…
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
درخت،
جهل ِ معصیت‌بار ِ نیاکان است
و نسیم؛
وسوسه‌ یست نا به ‌کار…
مهتاب پاییزی؛
کفریست که جهان را می‌آلاید…
چیزی بگوی
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
هر دریچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتی می‌گشاید…
عشق؛
رطوبت ِ چندش‌انگیز ِ پلشتی‌ست
و آسمان؛
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشت ِ خویش
گریه ساز کنی…
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،
هر چه باشد
چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگواران ِ ژولیده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندتران‌اند.
خامُش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق؛
چیزی بگوی!
(احمد شاملو)
از کتاب ترانه های کوچک غربت

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: