چند حکایت از ملا نصر الدین!

بر عکس اینکه خودم هم عمو هستم هم دایی ولی خودم عمو ندارم…ولی یکی هست که از همون بچگی ها مثل عموم بوده و همیشه بهش میگفتم و میگم عمو…بگذریم…امروز رفتیم دیدنش .. عاشقه کتابه و یه اتاق داره پر از کتاب ، هر کتابی بگید داره…از بس به کتاب علاقه داره جدیدا صحافی هم میکنه ، قرار شد چند تا کتابش بدم تا برام درستشون کنه.خلاصه عیدی یه کتاب از کتاب های قدیمیش بهم داد؛ اگه گفتید چه کتابی؟ کتاب ملانصر الدین!
این کتاب اولین چاپش هست و چاپ اولش اول فروردین سال 1349هست.
حالا هم یکی از لطیفه های ملا را براتون مینویسم…
ماجرای حیله زدن ملا به زنش…
مدتی بود که زن ملا هر شب به خانه اقوام و دوستانش میرفت و دیر به خانه باز می گشت.
ملا که از دست زنش خواب و خوراک نداشت ،ناراحت بود و می خواست کاری کند که زنش به خانه اقوامش نرود و اول شب در خانه باشد.
ملا بار ها به زنش نصیحت کرد که دست از کار های خود بردارد ولی فایده ای نداشت.
سرانجام وقتی یک شب ملا به خانه آمد و زنش را ندید ؛ در خانه را بست و آنرا از داخل قفل کرد…
نیمه شب که زن خسته و کوفته برای خواب آمده بود به در خانه آمد و شروع به در زدن کرد…
ملا از خواب بیدار شد و به پشت در رفت…
ملا گفت:چه کسی آنجاست؟
– ملا من هستم…همسر تو…
ملا گفت:زن عزیزم در باز نمی شود و بهتر است هر جا تا به حال بودی به همان جا بروی و شب را به صبح برسانی….
زن ملا التماس کرد ولی ملا در را باز نکرد….
زن ملا عصبانی شد و گفت اگر در را باز نکنی خودم را به چاه خواهم انداخت.
ملا گفت: هر کاری می خواهی بکن.
زن چند قدمی از کنار در خانه دور شد…چند دقیقه ای گذشت و چون دیگر صدایی شنیده نمیشد ؛ ملا خیال کرد زنش خودش را به داخل چاه انداخته است…پس به کنار چاه رفت و داخل چاه را نگاه کرد….
اما در همان وقت زن حیله گر که خود را در گوشه ای پنهان کرده بود ؛ از فرصت استفاده کرد و به داخل خانه رفت و در را به روی ملا بست.ملا ناگهان فهمید که چه کلاه بزرگی بر سرش رفته است.
ملا: زن در را باز کن!
زن ملا: باید تا صبح در کوچه بخوابی تا دیگر مرا اذیت نکنی…
زن ملا بر روی پشت بام رفت و از آنجا فریاد زد که:
ای مرد برای چه تا این وقت شب در کوچه میمانی؟ مگر تو زن نداری؛مگر خانه و زندگی نداری….
همسایه ها که صدا را شنیدن از خانه هایشان خارج شدند و به خیال اینکه ملا هر شب به خانه نمی رود شروع به سرزنش وی کردند…و ملا در حالی که خیس عرق شرم شده بود ؛بدون آنکه حرفی بزند سرش را پایین انداخت و از آنجا رفت و آن شب را در کاروانسرایی خوابید و با خود عهد کرد هرگز در صدد تنبیه زن خود بر نیاید و به کار های او ایراد مگیرد…

این هم یکی دیگه از لطیفه های ملا:
عمامه ملا…
ملا عمامه بزرگی بر سر گذاشته بود ؛ مرد بیسوادی به نزد وی رفت و کاغذی به او داد و تقاضا کرد آنرا برایش بخواند.
ملا گفت خواندن نمیدانم ، مرد مزبور با تعجب به سرا پای او نگریست و گفت:
– اگر خواندن بلد نیستی پس عمامه به این بزرگی را برای چه بر سرت گذاشته ای؟
ملا بلافاصله عمامه را از سر خود برداشته و بر سر آن مرد نهاد و گفت:
– بفرما اگر عمامه داشتن دلیل سواد دار بودن است و برای آدم سواد می آورد حالا تو که آنرا بر سر داری کاغذ خود را بخوان!

Advertisements

2 پاسخ to “چند حکایت از ملا نصر الدین!”

  1. امین Says:

    نوروز 85 مبارک

  2. مجید Says:

    یه روز ملا با پسرش به یه مهمونیه عیونی دعوت میشه به صرف شام میرن اونجا وقت شام که میشه سر سفره غذاهای رنگین با تزیینات قشنگ رو میبینن اب دهانشون راه میوفته شروع میکنن غذا خوردن که وسط غذا پسر ملا اب میخوره خلاصه مهمونی تموم میشه میرن خون ملا پسرش را به باد کتک میبنده پسره میگه برای چی میزنی ملا میگه این همه غذاهای خوشمزه سره سفره بود چرا اب خوردی؟ پسره میگه بابا جون من اب خوردم اشتهام باز شه ملا ناراحت میشه دوباره شروع میکنه به تنبیه کردن و میگه پدر سوخته تو میدونستی اگه اب بخوری اشتهات باز میشه چرا به من نگفتی؟؟؟؟؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: