این همه از آسمون گفتین یکم از دریا…

امروز وقتی نظرات را چک کردم دیدم همون دوست خوب که همیشه من رو مورد لطف خودش قرار میده باز هم منو شرمنده کردن و این متن خیلی ، خیلی قشنگ و دلنشین را برام فرستادن، عباس جون دستت درد نکنه، ممنون…
———————–
بنام او که زیباترین است…
سلام به آقا منصور و تمام آسمانیها…
این همه از آسمون گفتین یکم از دریای زیرچشماشم حرفی بزنیم…
بچه که بودیم خونمون نزدیکتر به دریا بود. گرچه میشه رفت بالا پشت بوم و آبی دریا رو دید. ولی یادمه اون موقعها صبح زود که برای مدرسه رفتن از خواب پا میشدم با صدای امواج صورتمو شستشو می دادم و با طلوع خنک خورشید خشکش میکردم. دم در اگه رو به دریا وامیستادم خوب میدیدم که امواج دریا دارن برام کف میزنن و چون چشمام تونسته بودن اوون مروارید طلایی رو صید کنن برام هوورا می کشیدن.
آسمون طیف رنگ رو طی می کرد تا برسه به آبیه آسمونی ، دریا هم تو این مدت بیکار نمی نشست. همیشه سوالم این بود که چرا دریا به رنگ آسمون در میاد ؛ بزرگترا میگفتن وقتی آبهای تموم زمین یکجا جمع بشن آبی میشن. اونوقتا نیوتونی نبود که برام تشریح کنه.
وقتی غلط املاییهامو تموم میکریدم، میزیدم به دریای خلیج همیشه فارس ؛ طول ساحل رو طوری تاخت میکردیم که اگه رستم و اسبش اونجا بودن، به نصیحت به رخش میگفت:از اینا یاد بگیر! بعدش میشدیم مثل ماهیه اسیر ساحل و آب بازی میکردیم ؛ خوبه که خدا دریا رو شور کرده بود تا ما چشمامون بسوزه و گرنه به این راحتیا دست از سر کچلش بر نمی داشتیم.
آخر بازیهامون خسته که میشدیم ، یه قلعه با ماسه بادی های خیس دریا درست میکردیم ؛ توش جا نمیشدیم ولی خستگیهامونو فراموش میکردیم ؛ بعدش که برای شست و شوی آب نمکی میرفتیم ، به چشم خودمون این معجزه رو میدیدم که وقتی آب رو تو دریا میدیدم آبی بود ولی تا تو دستامون میگرفتیم بی رنگ میشد.
غمناک ترین لحظه، لحظه ی خداحافظی با دریا بود ؛ غروب با اینکه میدونستیم دریا با کسی شوخی نداره ولی بازم کلید در قلعمونو دست دریا میدادیم . بعدش ما بچه های خوب مثل یه دسته ماسه بادی متحرک میرفتیم خونه ؛ از بس با آب شور دریا انس می گرفتیم که با زبون خوش کتک ما رو میبردن حموم.
اگه بخوام باقی چیزا رو بگم مطمئنن حوصلتونو سر میبرم؛ خلاصه مطلب اینکه ، کم کم بزرگ شدیم و از دریا دورتر و دورتر شدیم،تقصیر ماها نیست .به قول سهراب (( رویش هندسی سیمان،آهن،سنگ)) بود که جای اوون بوته های سبز رو گرفت . ساحل هر روز با طبیعت دریا غیب تر و غریب تر می شد. دیگه فهمیدم که اون تغییر رنگ معجزه نیست و شکست نوره . این ادراک تلخ نیست ولی اینکه باطن هفت رنگ ما چرا به بیرون نمیشکنه سخته! دیگه توی جزر و مد دریا رویش ساحل و نمی بینیم تا هست اسکله و لنج های چوبیه به گل نشسته. اینجا اگه از خط افق بگذریم دریا و آسمون یک رنگ میشن و خورشید از پشت دریا به ما سلام میکنه و هر پلکی که به روی دریا بزنیم فرشته ها برامون خوبی مینویسن. ولی باز میبینم کشتی هایی، که از خط افق دل نمی کنند. این جور وقتاست که باید به دیدن سهراب رفت :
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است
که به فواره ی هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله،به یک خواب لطیف
خاک،موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: