سایه و جواب فروغ…

فروغ و ابتهاج
امروز هم با همه خوبی ها و بدی هایش گذشت…امروز استاد ادبیات شعری از فروغ فرخزاد خواند و در معنی این شعر خیلی وقت گذاشت و خلاصه از فروغ برایمان گفت؛ البته اندکی هم از هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه) و کمی هم از استاد شهریار.
گفت همه شاعران جرقه ای در زندگی براشون به وجود می یاد و شعر می گن…مثل استاد شهریار که در دانشکده پزشکی درس می خوانده است ولی چون عاشق دختری می شه و دختر به او جواب رد می دهد ؛ رو به شعر می آورد و به درجه های بالای شاعری می رسه…و اون شعر معروف استاد شهریار که می گه (آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟) برای معشوقش است…روزی که او را بعد از سال ها ؛ وقتی که دیگه هر دو تاشون پیر شده بودن، وقتی اون زنه می یاد و به شهریار می گه من حالا حاظرم با تو ازدواج کنم….استاد شهریار در جوابش چه زیبا می گوید…
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من ؛ نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا؟
به قول معروف آدم وقتی از مادر زاده می شه شاعر نیست ؛ خلاصه گفت فروغ از تمام مردهای دنیا بدش می یومده و تو یکی از شعر هاش ابتهاج رو نماینده همه مردها در نظر می گیره و این شعر را در جواب ابتهاج می گه…
همان طور که همه ما می دونیم در قدیم مثل الان نبود که دختر و پسر ها هم دیگه رو ببینن و عاشق هم بشن و بعد از عشق و حال کردنشون تازه بفهمن می تونن با هم زندگی کنن یا نه ؛ قدیم ها حرف ؛ حرف پدر و مادر بود و دختر حق انتخاب نداشت، ولی فروغ با همه دختران دوران خودش فرق می کرده و دوست داشته همدم روزهای زندگیش رو خودش انتخاب کنه ولی بزرگتر هایش نمی گذارند ؛ و او چون پدر خود را که یک مرد بوده مقصر در زندگیش می دونسته همیشه در شعر هایش بد مردها را گفته است.
ابتهاج این شعر را با بیت زیر برای فروغ می فرسته و فروغ در جواب شعری براش می گه ؛ راستش من از این شعر خوشم اومد و نوشتم اینجا…
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی»
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی»
(هوشنگ ابتهاج/ه.الف.سایه)
و در جواب:
چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقهء سبز نوازش است
با برگ های مرده همآغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی
تو درهء بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟
(فروغ فرخزاد)

Advertisements

3 پاسخ to “سایه و جواب فروغ…”

  1. سردارجنگل Says:

    سلام . چه وب لاگ پرمحتوایی داری. همه چیز از همه جا درآن پیدا میشود. بسیار استفاده کردم. موفق باشی

  2. پرواز Says:

    سلام به تو دوست عزیز وبلاگتون عالی و موسیقی که انتخاب کردید بسیار دلنواز و آرامش بخش مخصوصا برای من که امروز خیلی دلم گرفته بود .این شعر رو به شما تقدیم می کنم .
    آهوی خسته چشمت چه بیقرار
    در تو عبور چلچله را فریاد می زند
    هر ذره ات اگر روایت حرفیست مثل آه…
    اما نگاه تو زندگی را سلامی دوباره است .
    » به امید روزهای خوب برای شما دوست عزیز»

  3. پرواز Says:

    موفق باشید به ما هم سر بزنید .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: