شلوارهایم کوتاه شده اند!

شلوارهایم کوتاه شده اند
به کوتاهی رویاهایم
و به کوتاهی قله هایی که گهگاه فتح می کنم
شاید پرچم فتحم چند وجب بالاتر از گردنم نباشد
دیروزها,
شوق ماهی که می آمد ,سرشارم می کرد
و امروزها خالیم می کند,
این روزها آنقدر خالی شده ام که فتح وجودم قله ی رویاهایم شده
شاید سالها باشد که خودم را فتح نکرده ام
این روزها بدجوری هوای گریه کرده ام
شبی بی محابا گذر خواهی کرد
از خلوت ترین کوچه ی خیالم
جایی که حتی رویاها قدم به آنجا نمی گذارند
آنقدر ناشناخته, که حتی آدرسش را نمی دانم
و در شگقت می مانم
که چگونه پیدایش می کنی
حیاط خلوت های ذهنم خبر از کشف جدیدی می دهند
و اشتیاقی که در پس پنجره ها آرام می وزد
و حوض کوچکی که در آغوش کشیده اند
حوضی با یک ماهی قرمز کوچک
که دایره ی سرنوشتش را دور می زند
ماهی کوچکی که وقتی بیایی بی قرار می شود
بی آنکه بداند
و بی آنکه بخواهد,
مسیر بسته اش را بارها می پیماید
مدام تکان می خورد
غوغایی می کند ماهی کوچک قلبم
هنوز عادت نکرده ام, به لحظه های ناآشنایی که هر از گاه
از پشت پنجره ی زندگی ام سرک می کشند
با آنکه بارها دیدمشان
نمی دانم چرا چهرشان هر بار برایم تازگی دارد
حتی عادت نکرده ام
که همیشه وقتی به سراغم می آیند
که انتظار آمدنشان را ندارم…
به گنگی زبانی که نمی شناسم پی برده ام امروز
و به خاموشی زبانی که می شناسم
و با ترس از بی قراری های امروز و هر روزم
و با ترس از اینکه کسی نیست که زبانم را بشناسد
مثل دیوانه ها
با خودم حرف می زنم
گر چه می دانم می دانی و می شنوی ,
نگاه می کنی و می خندی به ترس های بچه گاانه ام
ولی بدان…
تا انسان نباشی طعم تلخ بی تفاوتی نگاههایت را نمی شناسی
طعم تلخ همان زبان گنگی که نمی شناسم…
کاش وقتی عین شین قاف را برعکس می نوشتم
معنی می داد
شاید…به لحظه هایی که تو نیستی…
چشم هایم را می بندم
این بار با بهانه
به بهانه ی اینکه
بی محابا از اینکه بدانی می دانم,
خیره شوی در چشمانم
و من
مثل کودکی ها
از پشت فاصله ی انگشتهایم
ببینم, مهربانی هایت را
شاید هم ندانی
که میدانم میدانی که می دانم!…
آبی , سبز , قرمز , زرد , بنفش , صورتی , سفید
می شمارم لحظه هایم را
از روی پرتو بازتابی فرکانس مهربانی ات
ذهنم بی صدا ناله می کند
ولی نمی دانم چرا صدایش
کر، کرده گوشه های ذهنم را
پ.ن:
نمی دانم شاعر این شعر کیست…ولی میدانم خودش این شعر را برایم فر ستاد؛ خودم هنوز او را نشناخته ام…نمیدانم او کیست…شاید او را بشناسم…اما شک دارم او را درست شناخته باشم…او را شاید فقط خودم بشناسم و بس…

Advertisements

2 پاسخ to “شلوارهایم کوتاه شده اند!”

  1. ویروس Says:

    طبیعت تمام شگفتی های پنهان را آشکار می سازد = شکسپیر

  2. علی Says:

    خواستم همین جوری بی سر و صدا بخونم و برم(مثله همیشه!!) اما دلم نیومد اینو نگم :خیلی زیبا بود .من خیلی لذت بردم از خوندنش…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: