فواید و معایب دانشگاه رفتن!

چون نزدیک کنکور هستیم گفتم یه حالی به کنکوری ها بدم ، هر چند خودم از کنکور و دانشگاه خیری ندیدم ولی باز هم مهم نیست…می گذرد، به قول معروف این نیز بگذرد…خوب حالا از فواید و معایب دانشگاه رفتن بگم…
1)به جای اینکه یه دیپلمیه بیکار باشی میشی یه لیسانسیه بیکار، آخرش به نظر من لیسانسه بیکار خیلی بهتر از یک دیپلمه بیکار هست به قول معروف حتی اگه با لیسانس بری بقالی فکر کنم بهتر باشه.
2)انواع اس ام اس و بلوتث های جدید رو میگیری، به قول معروف یه اس ام اس باز حرفه ای می شوید.
3) یکم معلوماتت زیاد میشه، البته تاکید میکنم و باز هم تاکید می کنم فقط یک کمی!!
4)چهار سال بیکار نیستی، درسته الافی ولی الافی هم خودش یه شغل هست.
5)چهار یا پنج سال از سربازی خبری نیست و برای مدتی خیالت راحت هست و تو سربازی لا اقل می تونی دستور بدی!!!(این قسمت فقط به درد آقایون می خوره چون خانم ها تا انقلاب مهدی وقت دارن و از سربازی خبری نیست.)
6)به قول یکی از معلم های دبیرستان که می گفت حتما دانشگاه برید حتی اگه تو بدترین نقطه و بدترین جا هم باشه، چون خیلی چیز ها یاد می گیرید، البته فکر نکنم منظورش از نظر معلومات بوده باشه!
7)مشروط شدن ، افتادن و پاچه خواری استاد هم از دیگر مزیت هایش است ، یعنی پاچه خواریتون هم خوب می شه.(البته من اهل پاچه خواری نیستم چون اگه پاچه خوار بودم مشروط نمی شدم.)
میگم خداییش این همه حسن داره حیفه که این همه حسن رو از دست بدین!!!
به قول معروف ،
مهم نیست که گودال آب کوچکی باشی …
یا دریایی بیکـــــــــران …
زلال که باشی ،
آسمان زیر پای توست!!

————————
این هم یک شعر زیبا از احمد شاملو تقدیم به شما و همه خوانندگان وبلاگ، راستی یک آهنگ خیلی دوست داشتنی اون پایین گذاشتم حتما گوش بدید حتما خوشتون میاد…
زیبا ترین حرفت را بگو
شکنجه پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست
حتی بگذارآفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی است؛
چرا که عشق،
خود فرداست
خود همیشه است…
[audio:http://asemani.persiangig.com/audio/DaramAzToMinevisam.mp3%5D

Advertisements

7 پاسخ to “فواید و معایب دانشگاه رفتن!”

  1. عشق پیروز Says:

    سلام
    وبلاگ زیبایی دارید موفق و ژیروز باشید من با اجازه یه مطلب از سایت شمکا برداشتم خواستید بیاید و ببنید
    موفق ژیروز سلامت شاد باشید

  2. عباس Says:

    سلام به آقا منصور و همه آسمان دوستان
    به ما یه پنج روزی مرخصی دادن تا بارو بندیلمونو ببندیمو برگردیم… می خواستم از حال و هوای یک مسافر غریب براتون بنویسم دیدم این قسمت از شعر سهراب تموم حرفای دلمو میگه!پس بخونینش اگه مسافرین…

    مسافر
    سهراب سپهری

    دم غروب، میان حضور خسته اشیا.
    نگاه منتظری حجم وقت را می‌دید.
    و روی میز،هیاهوی چند میوه نوبر
    به سمت مبهم ادارک مرگ جاری بود.
    و بوی باغچه را، باد، روی فرش فراغت
    نثار حاشیه صاف زندگی می‌کرد.
    و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
    گرفته بود به دست
    و باد می‌زد خود را.
    مسافر از اتوبوس
    پیاده شد:
    «چه آسمان تمیزی!»
    و امتداد خیابان غربت او را برد.
    غروب بود.
    صدای هوش گیاهان به گوش می‌آمد.
    مسافر آمده بود.
    و روی صندلی راحتی ، کنار چمن
    نشسته بود:
    «دلم گرفته،
    دلم عجیب گرفته است.
    تمام راه به یک چیز فکر می‌کردم
    و رنگ دامنه‌ها هوش از سرم می‌برد.
    خطوط جاده در اندوه دشت‌ها گم بود.
    چه دره‌های عجیبی!
    و اسب، یادت هست،
    سپیده بود
    و مثل واژه پاکی، سکوت سبز چمن‌زار را چرا می‌کرد.
    و بعد، غربت رنگین قریه‌های سر راه.
    و بعد تونل‌ها.
    دلم گرفته،
    دلم عجیب گرفته است.
    و هیچ چیز،
    نه این قایق خوشبو، که روی شاخه نارنج می‌شود خاموش،
    نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل
    شب بوست،
    نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف.
    نمی‌رهاند.
    و فکر می‌کنم
    که این ترنم موزون حزن تا به ابد
    شنیده خواهد شد.»
    نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد:
    «چه سیب‌های قشنگی!
    حیات نشئه تنهایی است.»
    و میزبان پرسید:
    قشنگ یعنی چه؟
    قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
    و عشق، تنها عشق
    ترا به گرمی یک سیب می‌کند مأنوس.
    و عشق، تنها عشق
    مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد،
    مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
    و نوشداروی اندوه؟
    صدای خالص اکسیر می‌دهد این نوش.
    و حال شب شده بود.
    چراغ روشن بود.
    و چای می خوردند.
    چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
    چقدر هم تنها!
    خیال می‌کنم
    دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی.
    دچار یعنی
    عاشق.
    و فکر کن که چه تنهاست
    اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
    چه فکر نازک غمناکی!
    و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
    و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
    خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
    و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
    نه، وصل ممکن نیست،
    همیشه فاصله‌ای هست.
    اگرچه منحنی آب بالش خوبی است سطر بعد
    برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
    همیشه فاصله‌ای هست.
    دچار باید بود
    و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
    حرام خواهد شد.
    و عشق
    سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
    و عشق
    صدای فاصله‌هاست.
    صدای فاصله‌هایی که
    غرق ابهامند.
    نه،
    صدای فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند.
    و با شنیدن یک هیچ می‌شوند کدر.
    همیشه عاشق تنهاست.
    و دست عاشق در دست ترد ثانیه‌هاست.
    و او ثانیه‌ها می‌روند آن طرف روز .
    و او ثانیه‌ها روی نور می‌خوابند.
    و او و ثانیه‌ها بهترین کتاب جهان را.
    به آب می‌بخشند.
    و خوب می‌دانند
    که چی ماهی هرگز.
    هزار و یک گره رودخانه را نگشود.
    و نیمه شب‌ها، با زورق قدیمی اشراق
    در آب‌های هدایت روانه می‌گردند.
    و تا تجلی اعجاب پیش می‌رانند.
    هوای حرف تو آدم را
    عبور می‌دهد از کوچه‌ باغ‌های حکایات
    و در عروق چنین لحن
    چه خون تازه محزونی!
    حیاط روشن بود
    و باد می‌آمد
    و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد.
    «اتاق خلوت پاکی است.
    برای فکر چه ابعاد ساده‌ای دارد!
    دلم عجیب گرفته است.
    خیال خواب ندارم.»
    کنار پنجره رفت
    و روی صندلی نرم پارچه‌ای
    نشست:
    «هنوز در سفرم.
    خیال می‌کنم
    در آب‌های جهان قایقی است
    و من مسافر قایق،هزارها سال است
    سرود زنده دریانوردهای کهن را
    به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم
    و پیش می‌رانم .
    مرا سفر به کجا می‌برد؟
    کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند.
    و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت
    گشوده خواهد شد؟
    کجاست جان رسیدن، و پهن کردن یک فرش
    و بی خیال نشستن
    و گوش دادن به
    صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
    و در کدام بهار
    درنگ خواهی کرد.
    و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
    شراب باید خورد
    و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
    همین.
    کجاست سمت حیات؟
    من از کدام طرف می‌رسم به یک هدهد؟
    و گوش کن، که همین حرف در تمام سفر
    همیشه پنجره خواب را بهم می‌زد.
    چه چیز در همه راه زیر گوش تو می‌خواند؟
    درست فکر کن
    کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟
    چه چیز پلک ترا می‌فشرد،
    چه وزن گرم دل انگیزی؟
    سفر دراز نبود:
    عبور چلچله از حجم وقت کم می‌کرد.
    و در مصاحبه باد و شیروانی‌ها
    اشاره‌ها به سرآغاز هوش بر می‌گشت.
    در آن دقیقه که از آن ارتفاع تابستان
    به «جاجرود» خروشان نگاه می‌کردی،
    چه اتفاق افتاد.
    که خواب سبز ترا سارها درو کردند؟
    و فصل، فصل درو بود.
    و با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو
    کتاب فصل ورق خورد
    و سطر اول این بود:
    حیات، غفلت رنگین یک دقیقه «حوا»ست.
    نگاه می‌کردی:
    میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود.
    به یادگاری شاتوت روی پوست فصل
    نگاه می‌کردی،
    حضور سبز قبایی میان شبدرها
    خراش صورت احساس را مرمت کرد.

    ببین، همیشه خراشی است روی صورت احساس.
    همیشه چیزی، انگار هوشیاری خواب،
    به نرمی قدم مرگ می‌رسد از پشت
    و روی شانه ما دست می‌گذارد
    و ما حرارت انگشت‌های روشن او را
    بسان سم گوارایی
    کنار حادثه سر می‌کشیم.

  3. مرد تنها Says:

    اینا رو نوشتی ولی از مزایای شهرستان رفتن ننوشتی… چون تو شهر خودت داری درس می خونی… نمی دونی شهرستان چه قدر مزیت داره…. دقیقا ولی! وِل به معنای واقعی… اگه خودتو جمع نکنی… شاید هیچ کس نتونه جمعت کنه… برای دخترا بیشتر !!!

  4. روشنک(تورا من چشم در راهم) Says:

    سلام
    خوبین؟
    من هر وبلاگی یا سایتی خوشم بیاد وقت کنم تلپ میشم اونجا حالا یا از خوش شانسی شماست یا بدشانسی الانم اینطوریه
    جمله وسطی خیلی عالی بود
    شاملو هم که دیگه ….
    موفق باشین
    تا بزودی……….

  5. عباس Says:

    و در آخر…
    روانشناسی شخصیت
    آیا تا به حال کسی از روی حرف اول اسمتان،خصوصیات شما را گفته و یا طالع تان را دیده است؟طالع بینی انسانها و شناخت خصوصیات آنها از روی حرف اول اسم آنان بسیار جالب و خواندنی است.هر چند ممکن است در مورد برخی از مردم،این حرفها صادق نباشد،ولی اکثر مردم حتی آنانی که اعتقاد ندارند نیز گاهی از این گونه روانشناسی شخصیتها متعجب می شوند.

  6. سحر Says:

    سلام قرار بود که ادرسو بگی چی شد .امیدوارم کنکوریها قبول شن.ولی مشکل همه کاره.

  7. منصور Says:

    عباس جان از مطالب قشنگ و خوبی که برام فرستاده بودی ممنونم و واقعا تشکر میکنم..مطلبی که راجع به طالع بینی شخصیت ها بود را از قسمت نظرات برداشتم و تو قسمت پست های وبلاگ گذاشتم…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: