Archive for ژوئن 2006

عصر جمعه…

ژوئن 30, 2006

چند وقت پیش اینجا را دیدم…آهنگ خیلی قشنگی بود من هم دیدم این آهنگ واقعا به حال و هوای امروز می خوره، آهنگ را گوش بدید…من که واقعا از این آهنگ خوشم اومد…واقعا آهنگ زیبا و قشنگی هست.
دلم انگاری گرفته، قد بغض یا کریما
عصر جمعه توی ایوون، می شینم مثل قدیما
تو دلم می گم آقا جون، تو مرادی من مریدم
من به اندازه وسعم، طعم عشقتو چشیدم
کاشکی از قطره اشکت، کمی آبرو بگیرم
یعنی تو چشمه چشمات، با نگات وضو بگیرم
برای لحظه دیدار، از قدیما نقشه داشتم
یدونه هدیه ناچیز، واسه تو کنار گذاشتم
یادمه یکی بهم گفت، هرکی تنهاست تویه دنیا
یدونه نامه خوش خط، بنویسه واسه آقا
کاغذ نامه رو بعدش، تویه رودخونه بریزه
بنویسه واسه مولاش، خاطرت خیلی عزیزه
[audio:http://farstec.googlepages.com/Nameh1.mp3%5D

Advertisements

به چه ساز تو برقصم زمونه!

ژوئن 29, 2006

دیشب خوابم نمی برد…خلاصه بدجور بی خوابی زده بود به جونم، حتی به مخم، خیلی هم خسته بودم، قشنگ ساعت یک و نیم نصف شب یا همین حدود ها بود؛ رفتم کنار پنجره، پنجره اتاقم رو به خیابون باز میشه و تا خیابون زیاد فاصله نداره، قشنگ میشه خیابون رو زیر نظر گرقت…
کنار پنجره ایستاده بودم و به آسمون خیره شده بودم… تا اینکه از خیابون یک صدایی شنیدم…یه جوون سوار بر موتور داشت این آهنگ رو می خوند؛ به چه ساز تو برقصم زمونه؛ گفتم چه حالی میده ساعت یک و نیم نصف شب دلت سخت گرفته باشه، از همه چیز و همه کس ناراحت باشی، هوای گرم تابستون هم به شدت رنجت بده و تو سوار بر موتور برای خودت آواز بخونی…این آهنگ با اینکه ریتم و موزیک شادی داره، اما شعرش خیلی شاد نیست…می تونید این آهنگ رو از اینجا دانلود کنید و گوش کنید.
به چه ساز تو برقصم زمونه، زمونه
از دست تو، دل من چه خونه چه خونه
تو دل منو شکستی که رفتی عزیزم
تویی که برات میمیرم نذار اشک بریزم
آخه دنیای منی به کی بگم مال منی
آخه دنیای منی تو رو میخوام مال منی
آرزوی آخرم بود که با تو بمونم
به امید عشق خوبت بتونم بخونم
دل بیقرار من بود که پا روش گذاشتی
درد و بلای عشقو تو جونم تو کاشتی
بی تو دارم میمیرم خوابتو هرشب میبینم
مثه جونی تو تنم اگه نباشی میمیرم
مثه آیات خدا سوره حق توی چشات
میسوزونه تنمو گرمی اون برق نگات

دوستت دارم تکراری شده بود!

ژوئن 26, 2006

هر روز و همیشه چشمهایش به او بود، خیلی دوستش داشت، تنها به او فکر می کرد.چند روزی گذشت، بعد از این همه انتظار توانست با او صحبت کند وقتی شروع کرد، از خوشحالی نمی دانست چه بگوید، نزدیک بود همه چیز را خراب کند اما خوب شروع کرد.
یک روز حرفی در دلش مانده بود که می خواست به او بگوید ولی موقعیتش فراهم نمی شد، تا بالاخره اسمش را صدا زد و گفت: دوستت دارم.
طرف مقابلش از این حرف خیلی تعجب کرد؛ ارتباط آنها ظاهرا با هم خوب بود، تا یک بار همان طرف به او گفت دیگر نمی خواهم تو را ببینم، اما او واقعا دوستش داشت و از او خواهش کرد تنهایش نگذارد، او بعد از این همه اصرار قبول کرد که باز هم با او بماند.
روزها گذشت‌، چندین ماه گذشت، سالها گذشت، یک روز به او گفت عاشقت شدم.او خیلی بیشتر از دفعه قبل تعجب کرد، اما بعد از چند روز و شاید چند ماه و حتی بیشتر؛ شاید سالها، جمله عاشقت هستم پشت سر هم گفته می شد، دیگر برای او تکراری شده بود، در کل دوستت دارم تکراری شده بود.
روزی عاشق داستان ما، دید دیگر عاشق بودنش برای او اهمیتی ندارد، تصمیم گرفت برود و بیشتر از این عمر خودش و او را تلف نکند، اما با خودش می گفت من هنوز دوستش دارم، با اینکه او خیلی اذیتش کرده بود، اما گفت اگر یک روز بفهمم عاشق من است، اگر بفهمم واقعا از عمق وجود و قلبش من را دوست دارد، باز هم پیش او بر می گردم، یک ماه و شاید سالها گذشت و عشقی در او ندید. به قولی که به خودش داده بود عمل کرد و رفت…روزها گذشت ، ماه ها گذشت ، سالها گذشت و دیگر هیچ موقع نیامد، کسی که دوستش داشت هیچ موقع عاشقش نشد و شاید نبود…

تیم فوتبال یا روبات!

ژوئن 22, 2006

به دنبال حذف تیم ملی ایران از جام جهانی 2006 آلمان انتقاد های زیادی به بازیکنان و مربی و تمام کادر تیم شد و هنوز هم ادامه دارد و امیدوارم تا وقتی تیم ایران به یک تیم خوب، نه در حد جهان، بلکه حتی در حد آسیا هم تبدیل نشده است این نقد و انتقاد ها همچنان ادامه داشته باشد…
به خواندن روزنامه های ورزشی زیاد علاقه ای ندارم، ولی این روز ها مگر تب و تاب و شور و شوق جام جهانی می گذارد!
هر چند تیم ایران از جام جهانی با نتایج و بازیهای بسیار ضعیف، حذف شد اما هنوز دوستداران فوتبال مشتاقانه تیم فوتبال مورد علاقه خود را دنبال می کنند…درست مثل خودم که تمام بازی های تیم های مورد علاقه ام(برزیل ، آرژانتین ، ایتالیا ، آلمان،انگلیس و…) را هر طور شده می بینم و دنبال می کنم…
خب امروز در کنار یک دکه روزنامه فروشی نگاهی به روزنامه های ورزشی انداختم، که با این تیتر بزرگ رو به رو شدم که یکی از روزنامه ها به نقل از یک روزنامه آلمانی در مورد تیم ملی ایران نوشته بود…خب انصافا هم درست و منطقی نوشته بود…
روبات های ایرانی بهتر از تیم ملیشان بازی می کنند!
در روزنامه ای دیگر هم با تیتر درشت نوشته بودند…
ثابت کنید برای توریستی به آلمان نیامده اید!

ظهر تابستان است…

ژوئن 21, 2006

ظهر تابستان است.
سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.
سایه‌هایی بی‌لک،
گوشه‌یی روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.
زندگی خالی نیست:
«مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری!
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می‌خواند…»
(سهراب سپهری)
—————–
پ.ن:
تابستان نیز شروع شد و این اولین روز تابستان است…و این شعر چقدر با این روز مناسبت دارد…
در وبگردی های روزانه ام، اینجا این جمله قصار را دیدم، نظرم را جلب کرد…:
«حجاب داشتن و نداشتن در زندگی شخصی، به خودتان مربوط است ولی آنهایی که مخالف حجاب در محیط اجتماعی هستند، لااقل اگر قصد خود فروشی دارند، خودشان را مفت نفروشند.»

وصیت یک معلم!

ژوئن 19, 2006

دکتر علی شریعتی
امروز بیست و نهم خرداد، روز درگذشت نویسنده بزرگ ایران یعنی دکتر علی شریعتی است؛ او با نوشته های زیبا و روان خود ، حرف های بسیار زده است، پس امروز تصمیم گرفتم قسمت هایی از وصیتنامه دکتر علی شریعتی را به همراه جملات و کلام های زیبا و دلنشینش بنویسم…
وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است، چه خواهد بود؟
… فرزندم! تو می توانی» هر گونه بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو چهار چوب حدود انسان بودن محصور است. با هرانتخابی باید انسان بودن نیزهمراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب، سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خدا است و انسان و دیگر هیچ کس، هیچ چیز، انسان بودن یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان) و می آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می ورزد و می پرستد و انتظار می کشد و همیشه جویای مطلق است. جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه می زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری همه دارد پایمال می شود انسان در زیر بار سنگین موفقیتهایش دارد مسخ می شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می کند. تو هر چه می خواهی باشی باش، اما… آدم باش.
اگر پیاده هم شده است سفر کن، در ماندن می پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسانها و تمدنها است.
… اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجازگری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده ای شود مسلح به آگاهی ای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش می آورند و دور افکننده هر لقمه ای که می سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی خود طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته اند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طباخی را بخورند. هیچ کس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده اند و چه مهوع!
و از کلام های دل نشین و زیبا و پر محتوای دکتر علی شریعتی بخوانید:
– ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
– خدایا عقیده ام را از دست عقده ام مصون بدار.
– آنان که غنی ترند محتاج ترند.
– مسوولیت زاده توانایی نیست زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.
– استوار ماندن و زیر هرباری نرفتن دین من است.
– قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
– غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند.
– هر کس را نه بدان گونه که هست احساسش میکنند بلکه بدانگونه که احساسش میکنند هست.
– قلم ودیعه عشق و امانت آدم در زبان خداست.
– تو پسرم – اگر نمی خواهی بدست هیچ دیکتاتوری گرفتار شوی فقط یک کار بکن:«بخوان – بخوان و بخوان»
– خدایا به هرکه دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکه دوست تر می داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!

خداحافظ جام جهانی 2006 آلمان!

ژوئن 17, 2006

3
2
1
خب این هم از تیم ملی فوتبال ما که با کلی هیاهو و سر و صدا به جام جهانی 2006 آلمان رفت و با ناراحتی و بی سر و صدا به زودی بر خواهد گشت…
خب دیگه نشد که بشه و ایران از گروه خودش با کم تجربگی هایی که نشان داد حذف شد و شاید به راحتی هم حذف شد.
قصد انتقاد یا تعریف از تیم ملی را ندارم، شاید از فوتبال هیچ ندانم، ولی مثل تمام مردم دنیا و جزئی از کشور ایران دوست داشتم ایران لااقل از گروه خودش صعود کند و جز شانزده تیم برتر دنیا قرار بگیره…ولی نشد…
اول باید از همه اعضای تیم تشکر کرد چون آنها اصلا نمی خواستند این اتفاق بیفتد و همه سعی خودشان را کردند، درسته اشتباهات زیادی داشتند ولی خب…
در این بازی ها علی دایی اصلا مثل روزهای قبل خودش نبود این موضوع را، حتی بچه های دو ساله هم به خوبی می فهمند! و فقط نام او در تاریخ فوتبال خواهد ماند، مثل دیگران…
باید از مهدوی کیا بگم؛ که خوب بازی کرد و کلا از سبک بازیش خوشم اومد…
میرزا پور هم که در مقابل مکزیک اشتباهاتی انجام داد ولی در مقابل بازی با پرتقال اشتباهی انجام نداد و در مقابل گل هایی که از پرتقال خورد هیچ کاری نمی توانست انجام دهد…
به هر ترتیبی بود ایران از بازی ها کنار رفت و بازی آخرش در مقابل آنگولا یک بازی تشریفاتی خواهد بود…
پس باید منتظر چهار سال دیگر ماند !!!!
زود چهار سال می گذرد…می گویید نه! پس نگاه کنید…
از ایران خودمان که گذشت حالا لااقل بگذارید با تیم هایی که دوستشان داریم حال کنیم…و از بازی های آنها لذت ببریم…
به نظر شما کدام تیم ها به فینال راه پیدا می کنند…من که دوست دارم بازی بین تیم های ایتالیا و برزیل را در فینال ببینم…البته بازی آلمان و آرژانتین هم خالی از لطف نخواهد بود…
————-
پ.ن:چند تا عکس بیاد ماندنی از جام جهانی 2006 آلمان انتخاب کردم؛ دیدن این عکس ها شاید خالی از لطف نباشه، از اینجا عکس ها را نگاه کنید.

چه خوش است…

ژوئن 14, 2006

در قدرت حق نظاره کردن، چه خوش است
وز مردم بد کناره کردن، چه خوش است
هر دل که در او مهر الهی نبود
آن دل به هزار پاره کردن چه خوش است
(شاعر ؟)

دلم عجیب گرفته است…

ژوئن 12, 2006

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.
(سهراب سپهری)

بیچاره دانشجوی دانشگاه آزاد!

ژوئن 10, 2006

در پشت این میز
ما در خیال وضع خیط و پیط خویشیم؛
یعنی که اینجا
در این اتاق سرد و نمناک
شادان و شنگولیم از گفتار استاد
اینجاست دانشگاه آزاد!
ما در خیال مدرک بی مصرف خویش
آینده تابان کشک آلود خود را
آرام، آرام
در این تجارتخانه معروف و گمنام
چشم انتظاریم
چوخ بیقراریم!
ماییم مردان فرار از تانک و از تیر
آینده ساز مرز و بومی شیر تو شیر
کمبود امکانات و کشک و قند و چایی
بی اعتدالی، نارسایی
الحق چه خوش گفته «ابو المجد سنایی»
«ای دل بلا، ای دل بلا، ای دل بلایی!»
ما از تبار سنگ پاییم
از سرزمین «اسب ابلق، سم طلا» ییم!
پادر هواییم!
آه ای رئیس کل دانشگاه آزاد
در جیب من دیگر نمی یابی پشیزی
از لطف سرکار
من غوره ای بودم، ولی گشتم مویزی!
آیا میان آنچه در زنبیلتان است،
هنگام ثبت نام در آغاز هر «ترم»
چیزی به نام «رحم» یا «انصاف» هم هست؟!
طرح جدید «علم بازار شبانه»
ما را ز شکوا کرد مأیوس!
لبهایمان را مثل «زیپی» روی هم دوخت
صد جایمان سوخت!
آه ای بزرگانی که اندر رأس کارید
وقتی که روز اول ترم
شهریه ها را می شمارید،
آنگه که خوشحالید و شنگولید و دلشاد
آهسته زیر لب بگویید:
«بیچاره دانشجوی دانشگاه آزاد!»
(ابوالفضل زرویی نصرآباد)
———————
از همه این حرف ها که بگذریم می رسیم سر امتحانات، که مثل خوره آدم رو می خوره…حالا بدی ماجرا اینه که این خراب شده ای که ما گرفتارش شدیم برای این ترم مقررات انضباطی جدیدی گذاشته…و برای هر تخلف انضباطی در سر جلسه بیست و پنج صدم کم می کنن…حالا بدتر از همه اینکه امتحانات و جام جهانی با هم هستن…و بدتر اینکه اصلا حس درس خوندن نیست…خب مثل بقیه ایام این نیز بگذرد!
حالا نظر دوتا از کسانی که ازشون خوشم می یاد(به خصوص آلبرت انیشتین که خیلی ازش خوشم می یاد) را درباره امتحان می نویسم…
فقط سوپ کلم است که حال آدم را بیشتر از امتحان بهم می زند.(آلبرت انیشتین)
امتحان بخشی از زندگی است نه زندگی بخشی از امتحان.(پائولوکوئیلو)

عشق و ایمان!

ژوئن 8, 2006

بشر حافی گفت در بازار بغداد می رفتم که یکی را هزار تازیانه می زدند؟ اما آن مرد فریادی نمی کشید سر انجام او را به زندان بردند.
دنبال او رفتم از او پرسیدم: این تازیانه ها را برای چه به تو زدند؟
گفت: از آن که شیفته عشقم.
گفتم: چرا زاری نکردی تا تو را عفو کنند؟
گفت: زیرا معشوق من در نظاره من بود و چنان غرق او بودم که پروای زاریدن نداشتم.
گفتم: اگر به وصال او رسی، چه می کنی؟
نعره ای زد و جان نثار کرد.
آری ، اگر عشق درست بود ، بلا به رنگ نعمت گردد.
(کشف الاسرار)

دل خوش سیری چند؟

ژوئن 6, 2006

مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟
(سهراب سپهری)

مثل شبی دراز …

ژوئن 4, 2006

مثل شبی دراز
مثل شبی دراز
با هر چه روزگار به من داد
با هر چه روزگار گرفت از من
مثل شبی دراز
در شط پاک زمزمه خویش می روم
با من ستاره ها
نجواگران زمزمه ای عاشقانه اند
و مثل ماهیان طلایی شهاب ها
در برکه های ساکت چشمم
سرگرم پرفشانی تا هر کرانه اند
همراه با تپیدن قلبم پرنده ها
از بوته های شب زده پرواز می کنند
گل اسب های وحشی گندمزار
از مرگ عارفانه یک هدهد غریب
با آه دردناکی لب باز می کنند
با هر چه روزگار به من داد هیچ و هیچ
با هر چه روزگار گرفت از من
با کولبار یک شب بی یاد و خاطره
با کولبار یک شب پر سنگ اختران
تنها میان جاده نمناک می روم
مثل شبی دراز
مثل شبی که گمشده در او چراغ صبح
تا ساحل اذان خروسان
تا بوی میش ها
تا سنگلاخ مشرق بی باک می روم
(زنده یاد منوچهر آتشی)

موی سفید!!!

ژوئن 3, 2006

و اولین موی سفیدم را امروز در آیینه دیدم بی حرف و حدیث، چرا و اما و چه طور؛ قبول کردم که آره دارم پیر می شم…اما به کوری چشم روزگار؛ دلم را همیشه جوان نگه خواهم داشت!!!
شاید چیزی ناراحت کننده تر از دیدن اولین تار موی سفید نباشه! شاید خیلی وقت بوده که سفد شده ولی ندیدم، اما خب بگذار سفید بشه…بگذار همشون از ریشه در بیان…و این جمله شاید زیاد معروف باشه «موی سفید را توی آیینه دیدم، آه بلندی از ته دل کشیدم!»
«ما اشتباه می کنیم
که از چراغ؛ انتظار شکستن داریم
شب؛ سرانجام خودش می شکند…»
می بوسمت تا صبح و خدا و خودم…
—————————
بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست
آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست
هدیه از ایام جز موی سفیدم نیست نیست
من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام
نه شکایت از دورنگی های یاران کرده ام
گرچه شکوه بر زبانم، می فشارد استخوانم
من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام
صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام
دست تقدیر زمانم، کرده همرنگ خزانم
می روم دل مردگی ها را ز سر بیرون کنم
گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم
بر کلام ناهماهنگ جدایی خط کشم
در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم
در دو روز عمر خود بسیار حرمان دیده ام
بس ملامت ها کزین نامردمان بشنوده ام
سر دهد در گوش جانم موی همرنگ شبانم
من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام
زین سبب گردی ز خاکستر به خود پاشیده ام
گر بمانم یا نمانم بنده ی پیر زمانم…

نشد که بشه!

ژوئن 1, 2006

رم امام رضا (ع)
نشد که بشه! خلاصه امسال هم امام رضا قبولم نکرد که برم کنارش و خودم با زبون خودم باهاش حرف بزنم و درد دل کنم، از زمونه براش بگم و خلاصه هر چقدر دعا و آرزو دارم ازش بخوام…نشد…
اما نیلو کوچولو با بابا و مامانش و مادرم رفتن پیش امام رضا…خوب دیگه چه می شه کرد…سال قبل هم می خواستم با دوستان برم حرم امام رضا ولی سال قبل هم نشد؛ امسال هم فکر نکنم بشه…ولی خب اشکالی نداره به مادرم گفتم اگه من را دعا نکردی، زیارتت قبول نیست…خیلی دعا ها و شاید نفرین ها در دلم داشتم که نمی توانستم به او بگویم تا این دعا ها را در کنار حرم، از امام رضا بخواهد، ولی از او خواستم برایم دعا کند…امیدوارم یک روزی خودم بروم پیش امام رضا و خودم باهاش حرف بزنم…به قول یکی از دوستانم که می گفت: توی آسمون از یک ارتفاعی به بعد هیچ ابری نیست، پس هر وقت دلت ابری بود با ابرها نجنگ فقط کمی اوج بگیر…
حالا که حرف از امام رضا و مشهد شد بگذارید چند سخن از امام رضا بنویسم.
*شخصی از امام رضا پرسید حد توکل چیست؟ حضرت فرمودند: اینکه با وجود خدا از هیچ کس نترسی.
*نیکوترین مردم از نظر ایمان، خوش خلق‌ترین و با لطف ترین آنها نسبت به اهل خویش است.
– پایه های ایمان چهار چیز است:
1- توکل بر خدا
2- خشنود بودن به حکم و قضای خدا
3- تسلیم فرمان خدا
4- واگذار نمودن کار به خدا
و این هم آیه ای از قرآن که خیلی چیز ها می گوید…
فَاذکُرونی اَذکُرکُم وَ اشکُرُوا لی وَ لا تَکفُرُون.
پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و شکر نعمت من به جای آرید و کفران نعمت مکنید.
(سوره بقره / آیه ۱۵۲)
راستی چند روز پیش درخواست یک استخاره در سایت تبیان دادم که امروز جوابش را گرفتم…نمی دانم چقدر حقیقت دارد ولی این بود…
بسم الله الرحمن الرحیم با عرض سلام و تحیت. دوست محترم! استخاره شما بسیار بد است، مواردی از شما مخفی نگه داشته‌ شده است، نقشه‌ای برای شما کشیده شده است و با انسان های شیاد مواجه خواهید شد که به شما رحم نمی ‌کنند. اگر چه در ظاهر زیاد زبان باز هستند و اظهار خدمت گذاری می ‌کنند، لکن این طور نیست؛ هر چه زحمت می ‌کشید، جز کفران نعمت چیزی نخواهید دید. حتماً از آن بپرهیزید و حتماً‌ ترک شود و اقدام نکنید که پشیمانی دارد، صبر کنید؛ در آینده شخصی خوب به شما کمک و پیشنهاد خوبی می ‌دهد، موفق باشید.