ظهر تابستان است…

ظهر تابستان است.
سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.
سایه‌هایی بی‌لک،
گوشه‌یی روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.
زندگی خالی نیست:
«مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری!
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می‌خواند…»
(سهراب سپهری)
—————–
پ.ن:
تابستان نیز شروع شد و این اولین روز تابستان است…و این شعر چقدر با این روز مناسبت دارد…
در وبگردی های روزانه ام، اینجا این جمله قصار را دیدم، نظرم را جلب کرد…:
«حجاب داشتن و نداشتن در زندگی شخصی، به خودتان مربوط است ولی آنهایی که مخالف حجاب در محیط اجتماعی هستند، لااقل اگر قصد خود فروشی دارند، خودشان را مفت نفروشند.»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: