Archive for 2 اوت 2006

بنده خدا به دانشگاه می رود!

اوت 2, 2006

خاطراتی از یک دانشجوی فارق التحصیل فارغ التحصیل…
شبان و روزان از پی هم رفتند و دست ایام مرا در برابر دروازه ای گذاشت که بر فراز آن تابلویی کوفته بودند با این مضمون:
دانشگاه…………….و همچون آلیس در سر زمین عجایب؛ به محیطی تازه همی روانه شدمی…
همی فلاکت، همی بدبختی، همی کوفت، همی زهر مار، همی درد غذای روح همی شد و همی می شود…
فصل اول که آغاز گشت
بدرود دهقان آنچه که کشت
اندر مقام اول: دوست ندارم اندر مقام اول چیزی بگویم…پس از مقام اول فاکتور همی گیرمی…فقط در روزان اول سحر خیز تر از خروسکان پس از بجای آوردن آداب تنظیف و پیرایش و آرایش به خیل همقطاران در پایانه می پیوستم در رقابتی بس تنگا تنگ بر سر رکوب شرکت می جستم تا مبادا تاخیری در رسیدن به محفل حاصل شود…
فصل دوم فصل رسوایی ماست
علتش پیشه شیدایی ماست
اندر مقام دوم: بنده چشم و گوش بسته؛ در میان پریزادگان گرفتار شده، قرار دل از کف بداده و شیدا گشته، از سر زلف دلبری آویزان شده، خمار لبخند یار گشته، به غمزه چشمش همچو مجنون عقل از کف بدادم و هوش و حواس گم کردم.
عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نو خاسته ام
و در عین ناپختگی بر دیوان خواجه حافظ شیرازی تفالی زدم و این گونه آمد:
امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان
کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دار
کان جادوی کمانش بر عزم غارت آمد
و دیری نپایید که:
هنوز از گلستان وصلش گلی نچیده ام
که شهره شد به جهان باغ بانیم
و اینگونه شد که از ترس آبرو و حرف نارفیقان چشم نا پاک، عشق خود نهان کردمی و از دیوار حاشا بالا رفتمی تا مبادا گزندی بر عزیز در دانه ام وارد شود و خود نیز مترصد این بودم که آبها از آسیاب بیفتد تا به دور از چشم نااهلان و نامحرمان، عشق خود را در محضر استاد عشق بازی عرضه دارم…
اما امان از دل غافل که صبر ما همانا و نا کام ماندن همانا!
فصل سیم فصل شب، فصل تنهایی ما
پر شد از اشک جام جهان بینی ما
اندر مقام سوم: اندر مقام سوم چه گویم که ناگفتنم بهتر است…
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گوئی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم
و ز پیش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطایف لیکن
در گلستان وصالش نچیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
(more…)