بنده خدا به دانشگاه می رود!

خاطراتی از یک دانشجوی فارق التحصیل فارغ التحصیل…
شبان و روزان از پی هم رفتند و دست ایام مرا در برابر دروازه ای گذاشت که بر فراز آن تابلویی کوفته بودند با این مضمون:
دانشگاه…………….و همچون آلیس در سر زمین عجایب؛ به محیطی تازه همی روانه شدمی…
همی فلاکت، همی بدبختی، همی کوفت، همی زهر مار، همی درد غذای روح همی شد و همی می شود…
فصل اول که آغاز گشت
بدرود دهقان آنچه که کشت
اندر مقام اول: دوست ندارم اندر مقام اول چیزی بگویم…پس از مقام اول فاکتور همی گیرمی…فقط در روزان اول سحر خیز تر از خروسکان پس از بجای آوردن آداب تنظیف و پیرایش و آرایش به خیل همقطاران در پایانه می پیوستم در رقابتی بس تنگا تنگ بر سر رکوب شرکت می جستم تا مبادا تاخیری در رسیدن به محفل حاصل شود…
فصل دوم فصل رسوایی ماست
علتش پیشه شیدایی ماست
اندر مقام دوم: بنده چشم و گوش بسته؛ در میان پریزادگان گرفتار شده، قرار دل از کف بداده و شیدا گشته، از سر زلف دلبری آویزان شده، خمار لبخند یار گشته، به غمزه چشمش همچو مجنون عقل از کف بدادم و هوش و حواس گم کردم.
عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نو خاسته ام
و در عین ناپختگی بر دیوان خواجه حافظ شیرازی تفالی زدم و این گونه آمد:
امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان
کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دار
کان جادوی کمانش بر عزم غارت آمد
و دیری نپایید که:
هنوز از گلستان وصلش گلی نچیده ام
که شهره شد به جهان باغ بانیم
و اینگونه شد که از ترس آبرو و حرف نارفیقان چشم نا پاک، عشق خود نهان کردمی و از دیوار حاشا بالا رفتمی تا مبادا گزندی بر عزیز در دانه ام وارد شود و خود نیز مترصد این بودم که آبها از آسیاب بیفتد تا به دور از چشم نااهلان و نامحرمان، عشق خود را در محضر استاد عشق بازی عرضه دارم…
اما امان از دل غافل که صبر ما همانا و نا کام ماندن همانا!
فصل سیم فصل شب، فصل تنهایی ما
پر شد از اشک جام جهان بینی ما
اندر مقام سوم: اندر مقام سوم چه گویم که ناگفتنم بهتر است…
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گوئی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم
و ز پیش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطایف لیکن
در گلستان وصالش نچیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

و القصه…
فصل چهارم توبه کردم با خدا
تا نجویم دگر، همچون ورا
اندر مقام چهارم: شکسته کشتی دل من همچون تخته پاره ای در دریا شناور، در آرزوی باد موافقی بود تا آن را به ساحل ایمن رساند و چون این توفیق حاصل شد بر پشت دست خود علامت عشق ممنوع را داغ زدم! تا دیگر فیل ام یاد هندوستان نکند…
فصل پنجم فصل بیداری ماست
نیک و بد حاصل هوشیاری ماست
اندر مقام پنجم، ششم و هفتم:
بنده که هنوز ملاجم از برخورد به سنگ درد می کرد؛ عقلم به جا آمد و به فکر عاقبت خویش افتادم و تصمیم گرفتم تا دگر باره بر صراط راست کما فی المقام اول قدم بردارم و ذهن خویش از هر قید و بندی رها سازم و در طلب مقصود واقعی که همان سود اندوزی به جهت دخل و خرج است همت گمارم.
اما دریغ که دروس برای ما شاخ در آوردند و هر یک همچون دیو سپید در خوانی انتظار ما می کشیدند.
از هر گونه تمهیدی که عقل اجنه هم به آن راه نیابد برای گذشت از سر هر خوان سود جستم و به هر ریسمانی چنگ در انداختم تا از سقوط بدور باشم.از پروژه های کذایی گرفته تا تقلب و خواندن قصه های هزار و یک شب از بهر استاد و غیره…
و اما فصل هشتم: اندر این مقام دیگر از تب و تاب افتادم…در طی سالیان تحصیلات عالی من نیز همچون ارشمیدس یافتم رمزی را و آن اینکه هر کس تنها به آنچه که در درون خود احساس می کند خواهد رسید؛ الحق و الانصاف که این نکته ظریف یگانه حرف حسابیست که من در این چهار سال آموختم…

Advertisements

6 پاسخ to “بنده خدا به دانشگاه می رود!”

  1. سحر Says:

    سلام خوبی :mrgreen:
    🙂

  2. سحر Says:

    سلام گلم .من ذوق داشتم از هدایا به خاطر همین:mrgreen:
    راستی همون موقع دی سی شدم و خوندم خیلی خوشم اومید
    فصل 4 توبه کردی بامزه بود
    فصل 5 مثل خودم بود تقلبو و به هزار در بزنی قبول شی:wink::cry:
    و قصه هزار شبم:oops:
    راستی شرمنده خوب هول شدم.از هدایا:oops:ایمیل شعرم تونستی بفرست:mrgreen:

  3. سحر Says:

    بازم معذرت میخوام من همیشه میخونم و مطمئن باش مطابق متنت نظر میدم

  4. رضا خادم نمازخانه Says:

    خیلی زیبا نوشتی. بعید است با این استعداد اهل تقلب و … باشی.

  5. بهار Says:

    سلام.
    خیلی وبلاگ جالبی دارین.
    این پستتون هم خیلی خوب بود.
    اگه دوست داشته باشین با هم تبادل لینک کنیم:smile:

  6. بهار Says:

    سلام
    من لینک شما رو اضافه کردم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: